قصه ی بچه های میبد ( مردم نگاری به زبان مردم )
صفحات وبلاگ
نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩٤/۱٢/٢۳

عباس کتک بارپازی (1) بالای سر برد و محکم کوبید روی کوزره­ ها (2) وگفت حاجی اینا خر خر نیسن . اسمال گوکش (3) گندما رو که وسط غربال تل کرده بود با یه واتکون دادن به غربال فرسید رو هوا ؛ گندما مثل گرد و خاکی که باد پیچگ(4) به هوا می بره وسط غربال تیر کشید رفت بالا . من دیده بودم گاواره ­ها(5) همین جوری گندما را بری اینکه کاهشون جدا بشه از تو غربال بالا می پرونن  ولی دگه نه اقه گندما که تو غربال برگشتن اسمال با تکون و واتکونایی که به غربالش مداد اونا را اندازه ی  یه مشت  یه مشت سوا می ­کرد و می­ ریخت تو جوآل بعد مث اینکه هنوز حرف عباس تو گوشش مونده باشه گف به جنم اسفرالسافرین (6) که نمخرن  دلشون بخواد این خر هنوزم که سال در اومده خیلی خرتر اون خرای دگه هه . بابا گف راسی­اتش (7) بوخید(8) دلم ور نمیاد (9) بفروشم اما خر سال داره از روزی مترسم که صب مرم سرش(10) دراز دراز تو طویله افتیده و سقط رفته باشه . اسمال گف اِبرَیموگم (11) فک نکنم بری کارفرمَی (12) بخواد غلط نکنم مخواد بفروشدش به این پوس خرکنا

عباس ای وای زبون بسه !  حاجی بالله ندش این از خدا بی خبرا

بابا . عباسا اگه تو خونه­ ام افتید سقط رفت تو میای پشتش کنی ببریش پشت صحرا بندازیش شغالا بخورنش

اسمال گوکش . این خر ده نفر موخواد لاشه ­اش خاک کشن ببرن صحرا

بابا . حالا دیدی عباس  نفست از جای گرم در میاد

عباس حالا پوسش مخوان چه کا کنن

اسمال . باش دول (13)  مقنی گری مدوزن . مگن بهترین پوسه بری دوله . اسخونشم به صابون پزیا مفروشن  اگه خر ببرن تهرون مهرونی بکشن که گوشتشم دور نمندازن مدن یه جاهه که مگن وحش نگر مدارن .  مدن اونا

عباس . قربون خدا برم چه حیوون با وجودیه این خر

هُش (14) بی­صاب هش . خر اطاعت نبود از سرازیری دالون آسیو مث فرفرگ (15) پایین مرفت بابا به زور جوال گندم رو خر نگه داشته بود در تاریکی دالان آسیاب چشمم جایی را نمی ­دید. کورمال کورمال دنبال بابا می ­رفتم صدای زنگ آسیاب را که شنیدم خیالم راحت شد در قعر زمین به محوطه­ی چهارگوشی رسیدیم که دور تا دورش ایوانایی مث رختکن حموم داشت . یک سقف گنبد گونه ­ای داشت که درآن اعماق به نظرم مثل آسمان گرد و بلند آمد. در وسط این سقف گنبدی آسمان ­گونه روزنه ­ای به آسمان و به خورشید گشوده بود که به نظر هاله ­ای می ­آمد. خورشید از این روزنه یک خط نوری مثل کهکشان از سقف تا روی سنگ آسیاب کشیده بود. رضا آسیابان با یک قطعه پوست پشمالوی گوسفندکه لوله کرده بود آخوره (16)  را جارو می­ کرد بابا خطاب به او گفت نمدونم من پیر شدم یا آسیوی تو گودال تر شده ؟! هیشوخ سراشیش (17) اقه (18) برام پرشیب نبود خر هم اطاعت نبود  رضا گف این خو (19) برِ (20) آسیوی (21) بیده و مندوا (22) نمشه گف سراشی. آسیو مندوا حیوون نمتونه تا پایین بره جوآل گندم مذارن رو پوست و خاک مکشن تا پایین . 

بابا . رضا کبله­ رو (23) بذار زمین بیا کمکم کن جوآل رو خر پایین بیاریم  . رضا گف خر ببر توی پوچال (24) بابا خر را به محلی که دو دیوار یک گزی به فاصله­ ای که حیوان بتواند میان آن بایستد برد . رضا کمک کرد و جوآل را گذاشت رو دیواره­ ی  پاچال بعد به کمک بابا برد که بذاره روی در چاهدون (25)  بابا گف رضا رفتی تو حساب کلک جوآل گندم مذاری رو در چاهدون نم مکشه . رضا گف خودت دو تا چش داری پسرتم با خودت اوئوردی(26) مشه چارتا چش بازم خی مکنی بتونم گندمت بدزم

بابا خنده خنده این  شعر را خوند :   

آسیابان اگه فرشته بود  گل او از ملک سرشته بود

بر تاق ابروی او نوشته بود       که ­این پدرسوخته دزد است

رضا سیاه گف حاجی رودرواسی نکن درسش پدرسوخته نیس قرمساقه . اول صب  لیچار بار ما مکنی . برو خرت تو بوکن (27) ببند این جا سرگین نندازه .  بابا خر به بوکن برد و من به تماشای سل آسیو (28) نشسم و گندمایی که از نودونگ (29) "دول " پایین میمد و مرخ تو یه "نوچنگگ" (30) چوبی که رو سوراخ "سل" کار گذاشته بودند از این سولاخ یه تکه چوب که بعد فهمیدم اسمش تازیونه(tâziyuna)  هه بیرون زده بود یک سر این چو با " قاتمه"(31)  به "نودونگ" بسه بودن زنگ هم گل (32) این چو بند بود چیزی که من مگمش "نودونگ" رضا آسیوئون گف اسمش  تژه (tejje) است  وقتی سنگ می­چرخید "تازیونه " هم  مچرخید با این چرخیدن دوکار انجام می­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­‌‌داد؛ از یک طرف تژه را که در زیر"دول" قرار داشت می لرزوند و آروم آروم گندمایی که از دول مرختن تو اون  پیش مروند و می­آورد تو دهانه­ی سنگ می­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­‌‌ریخت  کار دومش این بود که با این تکون صدای زنگ را هم در می­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­آورد . حالا زنگ چه خاصیتی داره خاصیتش اینه که اگر آسیو از کار بیفته یا گندم دول تموم بشه آسیوئون از رو صدای این زنگ مفهمه . از رضا پرسیدم این سل چه جوری مشه که مچرخه رضا گف زیر سل یه غرغرگ (33) پره دار (34) هه که یک میله­ ی ­آهنی بلند داره یه سرش به زیر سل وصله یه سرشم رو زمین تو یه کاسگ سنگ الماسه (35) که ته جوده­ ی او (36) توی یه الوار تخته کار گذاشتن.  تنوره که مدونی چه چیه همونی که برادر خدا بیامرزت افتید توش و مرد پایین این تنوره یه نو (37) کار گذاشتن که یه سرش گشاده و یه سر دگه ­اش تنگ و باریک اندازه ­ی اینکه چهار تا انگشت توش بره (38) آب از تنوره با فشار خیلی زیاد در مزنه و مپاشه رو "پره ­ی" اون مچرخه و سل هم مچرخونه گندما آرد مکنه مریزه تو آخوره منم جم مکنم مریزم تو جوآل بابات . باباتم مبره خونه ننه ­ات باش نون تنور و ساج و لتیر مبنده تو زهر مار مکنی . وخین برو پی کارت اقه سؤآل پیچم نکن .

واژگان

1-  kotak-e bârpâzi : از وسایل بوجاری است 2-kuzara   : سفته­ های ساقه وخوشه ­ی گندم  3- gowkoš : کشنده­ ی گاو از القاب انتسابی است که عوام به مناسبتی برای هم انتخاب می­ کنند  4- bâd-e pičog : گردباد  5- gâvâra  : یکی از مشاغل متروکه است . هم یک گروه کاری خرمنکوب بودند  که از ترکیب 5 نفر شکل می گرفت  و حداقل باید سه نفر آن ­ها گاو داشته باشند . به کسی که با الاغ خاک و مصالح ساختمانی یا کود را جا به جا می­کرد نیز گاواره می­ گفتند . 6- asfarassâferin  : تلفظ عامیانه­ ی اسفل السافلین 7- râsiyatoš boxeyd : راستش را بخواهی   8- boxeyd : بخواهید  9- delom var namiyâd  : دلم راضی نمی­شود 10-meram saroš  : به او سرکشی می­کنم  11-  ebreymogam: ابراهیم هم  12- kârfarmey : برای استفاده­ ی کاری 13-dul  :  در اصل به معنی دلو است ولی در این­جا مراد ظرف چوبی زوزنقه شکلی بود که حداقل  پنج من ( من6 کیلو ) گندم ظرفیت داشت و از متعلقات آسیاب بود . 14- hoš: از اصوات بازدارنده­ی برای الاغ . 15-  ferferogفرفره 16- âxora: چاله­ ی مخصوص آرد بود که در مقابل سنگ آسیاب با آجر و ساروج ساخته شده و کف آن نیز با تخته فرش شده بود . 17- saraši : شیب 18-eqqa  : این قدر ، این اندازه . 19- xo : که  20-     bar-e  : در این جا در معنی مقایسه است یعنی نسبت به آن . 21- ssiyoâ : آسیاب  22-mandavâ   : محمد آباد . اشاره به آسیاب دو سنگی محمدآباد است که در عمق 50 متری زمین ساخته شده است . 23- kablaru  : نوعی جارو از پوست گلوله شده  بره­ی شیرخوار بود که با آن آرد را از کف آخوره جمع­آوری می­کردند. 24-powčâl  : پاچال ، دو سکو یا دیواره­ی موازی به ارتفاع یک متر و به پهنای 30 تا40 سانتیمتر بود که بین آن‌‌ها فاصله­ای در حد عبور یک حیوان باربر وجود داشت و محلی برای بارگیری  بود 25-              čâhdun   : چاهی بود در کنار آخوره که در مجاورت سنگ آسیاب حفر شده بود و کارکرد اصلی آن ایجاد ارتباط با چرخ و پروانه بود . 26-owordi  : آوردی 27- bukan : اتاقک دست کند زیرزمینی 28 sel  : سنگ آسیاب 29- nowdunog : ناودانک ، شبیه ناودان 30nowčeng  : تنبوشه  31-qâtma  : نخ چند لایه­ ای که از موی بز می ­تابیدند. 32-gal  : به  33- arγarog  γ : قرقره 34- paradâr  : دارای پروانه 35- سنگ الماس : سنگ سمباده که خاصیت آن مقاومت در برابر فرسایش بود و عوام گمان می ­بردندکه از الماس است  36- juda-e ow : آبگذر ، شبکه ی آبیاری  37-now  : ناو ، لوله­ ی سفالی . 38- tuš bera : داخل آن شود

 

 

 

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩٤/٥/۱۸

 مادر جل (1) از روی خمیر کنار زد چشمش به خمیر افتاد که کپ زده و بالا آمده و ترک ترک شده بود گفت ای وا خاک تو سر م (2) این خو ترش شده بعد خواهر را صدا زد و گفت افسرا این خمیر کوفتی (3) ترش شده یه کاسه­ ی او بیار مشتش بدم به منم گفت برو یه کنده و یکی دو تا درنه (4) بذار تو اجاق آتیش روشن کن من بیام نون ببندم پرسیدم تنور روشن کنم نون تنور ببندی ؟  مادر گفت نه مترسم خمیرش بره (5) تازه اینم اون قدری نیس که بخوام تنوریش کنم نه همون چپاتی هر روزه مبندم جردی باش (6) شو شد بعد خود گویه کنان گفت کوفتی پیشم شه (7) پای گف سلطونگ نشسم یادمو خمیر رفت خدا کنه ترش نشده باشه اگه نه شو دوباره گف داریم منم و مرتکه و لنگ گیوه با بدجنسی گفتم ننه حالا پای سفره گیوه کجا بود. گفت خیل و خو  (8) تو هم چه فرق مکنه پی­ یرت نمشناسی گیوه هم که  کنارش نباشه انبر برِ منقل ورمداره یا کاسه کمبولی(9) و بالاخره هرچه که دم دسش باشه پرتو مکنه پیشم(10) فکرم نمکنه کجام بخوره هیشتاش نباشه زبونش از بوز سرخم (11) گزنده تره یه چیزی پیشم مگه که تا مغز اسخونم بسوزه دیدم حق با مادره سر پیش انداختم رفتم آتیش روشن کنم افسر کاسه­ ی اَو (12)  به دست به مادر نزدیک شد شنیدم که مادر به او می­ گفت په (13) تو ورپریده به چه درد من مخوری نمتونسی یادم بندازی که خمیر ور اومده (14) افسر گف من تک جو(15) داشتم ظرف و کاسه­ ها مشسم  مادرگف بعضی آدما مث درد  ناخش (16) ممونن نمشه آخ بگی مبادا که بپرسن چده (17)  اوخ رود ور نمیاد  (18)  بگی باآد (19)  باش بسوزی و بسازی حکایت من شده ؛ این کلثومگ درد ناخش منه نه متونم اَ­ سر وازش (20) کنم نه اینم که نگرش دارم .درد ناخش بدکوفتیه  من آتیش روشن کردم افسر هم کاسه­ ی آب آورد و مادر دست در آب زد و چند بار خمیر را مشتمال کرد بعد تغار به دست آمد کنار اجاق به من گفت برو ببین چپی (21) کجا هه بیار نون در کردم بندازم روش . چپی روی ذغالدون (22) مطبخ بود آوردم دم دس مادر گذاشتم و دورتر اجاق نشسم که دود به چشمم نرود  بیشتر قصدم این بود که اولین نان داغ را بر دارم و بروم با آن حال کنم.گفتم ننه یه شترگ (23) بری من بپز گف من پروامو  (24) این گفا نیس آخر خمیر یه سورکگ (25) دست و پا دار برات می­پزم ساج که داغ شد و سیاهیش رو به سفیدی رفت مادر پهنه ­ی دست را عمودی در خمیر فرو برد و یک مشت خمیر برداشت و روی ساج گذاشت و با نوک چهار انگشت آن را روی ساج پهن کرد چند بار نوک انگشتان خود را روی خمیر که حالا گرد و شکیل شده بود زد بعد برای اینکه حرارت آتش در یک نقطه متمرکز نشود با بادبزن شروع به باد زدن آتش کرد اما دود امانش را بریده بود با عصبانیت به من گفت چقه تو بچه پیناسی(26) کنده­ ی تر گذاشتی تو اجاق دودش کورم کرد بیا تا کور نشدم و نونم دود نزده این کوفتی وردار برو اَو بپاش روش خاموشش کن و یکی هیزمگ خشک بیار جاش بذار هیزم اجاق که عوض کردم مادر نفس راحتی کشید و گفت ببین حالا داره مث سون و مون آدم (27) مسوزه اول سرت نشد(28) این کار بکنی چند لحظه بعد مادر که از برشته شدن کناره­ های نان فهمید نان از زیر پخته شده دستگیره­ ی ساج را با جل دستگیر گرفت و ساج را روی اجاق برگرداند تا رویه­ ی نان نیز  در حرارت مستقیم آتش بپزد  وقتی ساج را به حالت اول برگرداند با کاردک نان را از ساج جدا کرد و تر و فرز انداخت روی چپی و گفت ظاهرش که برشتگ و جهون(29) شده باطنش نمدونم خواستم خیال مادر را راحت کنم لقمه­ ای از آن را کندم و خوردم  و با خوشحالی گفتم ننه نون ترش نیس گف پرخش (30)به خیر گذش  په  حالا وخین (31) برو این­جا ور دل (32) من ننشین  من هم نصف یک نانی را که بسه بود برداشتم و رفتم پایین زیرزمین سراغ دبه­ ی روغن یک قالب روغن پیه برداشم مالیدم پشت چپاتی که صاف و یک دست بود از راچینه زیرزمین بالا آمدم و از راچینه­ ی بام بالا رفتم کنار بادگیر به دیوار تکیه دادم و به سیرکردن شکم و سیر انفس پرداختم پسینگ بلن(33) بود و از دودکش کمتر مطبخی بود که دود به آسمان نمی­ رفت  در عالم خیال خود را ویلان کوچه­ ها دیدم از هر کوچه می­ گذشتم بوی نان داغ بوی دود به مشامم   می­ خورد  و صدای بع بع گوسفند و نغمه لالایی زن تازه مادر شده­ ای گوشم را نوازش می­ داد کوچه پس کوچه ­های میبد گرچه اون روزها پر از خار و خاشاک و به قول شاعر آدم شش ماه خاک بر سر و شش ماه پای درگل بود(34) اما از در و دیوارش زندگی      می­ جوشید

 

واژگان

1-   jol: منظور هر نوع  پارچه­ ای است که برای گرم نگه داشتن خمیر روی آن می­ اندازند 2- xâk tu sarom : اصطلاحی است برای اظهار تأسف 3- kufti : اصطلاحی است برای اظهار تنفر  4- deranna  : درمنه  5- bera : رفتن خمیر کنایه از نچسبیدن خمیر به تنور است  6- jardi bâš : مقلوب جلد بودن به معنی چابک بودن است   7- kufti pišom ša: اصطلاحی برای اظهار تأسف  8- xeyl-o xo : خیلی خوب  9-   : kâsa komboli کمبول واژه­ ی مترادف و بی معنی برای کاسه است  10- partow mokona pišom :  به طرف من پرتاب می­ کند  11- bowz-e sorxam : زنبور قرمز هم  12- ow : آب  13- pa :  پس 14- var oumada : ورز آمده  15- tak-e ju: پایین جو 16- nâxaš: نا خوشایند، زشت . منظور داشتن مرضی در اسافل اعضاء است که انسان از گفتن آن شرم دارد  17- edač : چه ناراحتی داری 18- :  rud var namiyâd : رویت نمی­ شود ، خجالت می­ کشی  19- bââd : باید  20- a ssar vâzoš : از سر باز کردن : با بهانه­ ای کسی را از خود دور کنی  21- apič  : دستبافته ای از ترکه­ ی انار یا بید به شکل سینی 22- zoϒâldun : محل نگه داری و انبار کردن ذغال 23- otorogš : در این جا منظور پختن نان فانتزی به شکل شتر است 24- parvâmo ein gafâ nis  : حوصله ­ی این کارها را ندارم  25- surokog  : نان کوچک  26- pinâs : بی عرضه 27-  sun-o mun-e âdam: اصطلاحی است برای درست انجام شدن کار  . 28- sarod našod : درک نکردی ، متوجه نشدی  29-  bereštog-o johunog : برشته و خوش رنگ شدن  30- porxa : اصطلاحی است برای اظهار خوشحالی و رضایت کردن  31- vaxin : بلند شو ، برخیز  32- var-e del-e man : کنار من  33- pasinog-e bolan : بعد از ظهری که فاصله­ ی زیادی با غروب دارد 34- : اشاره به شعر شاعری است که در وصف میبد قدیم گفته است :

از آب و خاک میبد دانی چه مانده بر دل // شش ماه خاک بر سر و شش ماه پای در گل

 

 

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩٤/٢/٧

در گوشه ­ای کنار حیاط خانه­ ی موش سلطانیه (1) با چند تا خشت اجاقی ساخته و دیک بزرگی روی آن گذاشته بودند. مهناز زن موش سلطانیه با موادی که شهربانو از    چن­ چین شدن (2) جمع کرده بود. برای شوهرش آش حضرت عباس می­ پخت . مدت­ها بود که دردی کشنده به کشاله­ ی ران موش سلطانیه افتاده بود و مهناز از ناله­ های دردناک شوهر شب و روز نداشت  این آخرین راه چاره­ ای بود که خاله زنک ­ها و پیرزنان دونا و بینا سر راهش گذاشته بودند پیش از این کاری نبود که نکرده باشد . دور شوهرش گشته بود و از خدا خواسته بود که به جای شوهر او را ور دارد (3 ) خودش را به منبر مسجد دوازده امام بسته بود و شفا خواسته بود. دو بار کتاب شوهرش واکرده بود(4) یک بار پیش صغری شورکی که گفته بود ناپرهیزی گرفته جنگا (5) آزرش مدن(6 ) باآد (7 ) سر تشتش بشونی (8 ) حالا کجا یکی پیدا کنه که شوهرش سر تشت بشونه ! از این بپرس و از اون بپرس آخر یکی گف مگن تو شمسی (9) یه سیدی هه که کارش اینه و مهناز برادرش را فرستاده بود شمسی و سید را آورده بود و سید تشت پر آب گذاشته بود جلوی موش سلطانیه و روی آن یک پارچه­ ی سیاه کشیده و یک تیکه نان هم روی پارچه گذاشته بود و به موش سلطانیه گفته بود اگر جنگا اومدن و این نون را بردن تو را بخشیدن . بعد با قسم و آیه جن را حاضر کرده بود و از او پرسیده بود چرا آزر  موش سلطانیه مده ؟ جن هم گفته بود بچگام تو کریک (10) خوابیده بودن ورجسه روشون و سید به پیر و پیغمبر قسمش داده بود که دس از سر این بیچاره وردار . بالاخره در یک لحظه تیکه نان غیب شد و سید گفت جنگا بخشیدنت و به مهناز گفت  باآد یه خروس بکشی ببری تو قبرسون زیر خاک کنی و مهناز گفته بود من مترسم و سید گفته بود پنش تومان مگیرم خودم مبرم زیر خاک مکنم و مهناز خروسی که از همه چاق و چله­ تر بود گرفته و داده بود به سید که خودش بره سرش ببره و لاشه­­ اش تو قبرسون زیر خاک کند . پنش تومان هم تو دست سید گذاشته بود و گفته بود تو دون جدت (11) کاری کن که اونوگا (12) دس از سر شوهرم بردارن . اما یک ماه گذشت، دو ماه گذشت جنگا دس از سر موش سلطانیه برنداشتند که برنداشتند . این بار مهناز رفت سراغ سیدکاظم و از او خواست کتاب شوهرش واکنه او هم واکرد و گفت چش شوهرت کرده­ ان (13) و بهتره چن چینش کوچه کنی و او فرستاده بود دنبال شهربانو که تو محل او تنها کسی بود که چن چین می­شد و حالا داشت با همون بنشن­ هایی که شهربانو از خانه­ ها جمع کرده بود آش می­پخت .  زن­ های همسایه و دوست و آشنا گرد تا گرد صفه نشسته بودند و با هر ناله­ ی موش سلطانیه که در طنبی (14)کنج صفه به خود می­ پیچید استغفراللهی می­ گفتند و زیر لب خودگویه می­ کردند. گناه دل دخترگ جوون و همین که مهناز می ­رفت تا کمچه در دیگ بزنه  مثل کسانی که از قفس آزاد شده ­اند شتاب زده حرف تو حرف    می­ آوردند یکی می­ گفت اگه بیوه بشه با دو تا دخترگ بچه سال چه کار متونه بکنه خودش هنو بچه هه چرا این پی­یر (15) بی­ عقلش دختر بچه ­سال خودش داد به مرتکه­ ای که اقلا 20ً سال بزرگتر از خودشه . کلثوم گف "انگور شیرین نصیب شغال مشه" . پی ­یر بیچاره­ اش که نمخواس بده . این قمرگ گور به گوری ولش نکرد از بس رفت و اومد و اسمال هم هربار مرتکه حاجی از دیوار ته باغچه­ ی خونه­ اش ورمجس تو کوچه و برش مگرخ (16) . بازم از رو نمرف  بگی نگی مهنازگم دلش مخواس . هوای مرتکه تو کله­ اش بود. تو روضه خونی باغ اویی (17) که دخترگا پشت بون مشسن و پسرگا از رو پیشگاه خونه پنومگِ (18) بزرگترا چش بالا مکردن که دخترگا ببینن. اینام همون جا چشگ هم هشته بودند (19) مرتکه تو روضه خونیا چای مداد بر و رویی هم داش . زلفوگا یه وری مذاشت و فرق کج وا مکرد مهنازگم بچه­ ی جاهال (20) و نادون خب دگه هرچه قمرگ از این در تو اومد و اسمال از دیوار باغچه­ ی خونه بالارفت و ورجس تو کوچه و از دسش گرخ آخرش حریف نشد. از قدیم گفته­ ان "هرچه خدا بخواد باآد بشه، هرچه زنا بخوان شده" .هر روز یه کسی واسطه کرد و مث بسباده (21) به اسمال چسبید تا آخر هم کار خودش کرد . اسمال سال بعد عاروسی دخترش مرد مگن از پشیمونی دق کرد . درگرماگرم گفتگوی زن­ ها صدای بچه­ سالی در راهروی خانه پیچید . یاالله  کسی نباشه ! ولوله در جمع افتاد چه خبر شده هیچی بچگ نوحه خون اومده سر دیگ نوحه بخونه . بی­ بی نرگ گف "حالا دگه شلغم هم جزو میوه شده"  بچه ­ی یه وجبی ببین خودشا چه آدم حساب مکنه . کلثوم گف حالا مَردَم که نباشه بچه پسرگه زشته سر و تنون ببینه . طوبی گف هرچه هم بچه باشن بالله یادشون ممونه . من پسرم که حالا کامله مردی شده مگه یادمه بچه بودم مبردیم حموم زنونه همه چی­ اگ(22) یادمه . کلثوم گف پناه برخدا . نوحه­ خوان یک راست رفت مقابل دیگ آش  ایستاد و شروع به خواندن نوحه کرد  :

چون که عباس و شد (2) عازم میدان(2)

دامنش هر طرف(2)  برکف طفلان (2)

عمو عمو جان مرو مرو به میدان

ای عمو بنگر حالت اصغر

از عطش چون شد بلبل بی سر

.............

نوحه که تمام شد همه گفتند امید حضرت عباس انشاالله که خدا شفاش بده .  فاطی­ اگ (23)گفت صدوگش خشه(24) بذار بگم یه نوحه ­ی علی اکبر هم بخونه  و نوحه خوان با سفارش فاطی­ اگ شروع به خواندن کرد :

اکبر ای نوگل نامرادم

می­ روی سوی میدان چه سازم

از فراق تو من دل کبابم

الفراق الفراق از جدایی

الامان الامان از جدایی

...........

واژگان

1- از نام­ های استعاری است که مردم به مناسبتی برای هم انتخاب می­ کنند  2-  ančinč : یک زن در حالی که روبنده‌ی سفیدی به صورت می‌اندازد و چادری مشکی به سر می‌بندد و یک سینی هم به دست می‌گیرد  وسایلی را که مربوط به مریض است (زنجیر و چاقوی مرد و شانه‌ی و آیینه‌ی زن) در سینی می‌گذارد یا به دست وگردن می‌آویزد و به در خانه‌ها می­ رود .هرکسی به میل خود مشتی گندم ، آرد ، نخود چند حبه قند یا نبات و چند دانه بادام در سینی او می‌گذارد. در پایان خانواده‌ی مریض از مواد گردآوری شده  خوراکی خاصی تهیه می‌کنند و به مریض می‌دهند . 3- vardâr : یعنی مرا بلا گردان او کن 4- سرکتاب باز کردن یکی از ترفندهای رمالان بود و ابزار کارشان کتاب مجمع­ الدعوات بود . 5- jenogâ : جن­ ها 6- zerdâdan â  آزار ­رساندن  7- bââd : باید 8- یکی دیگر از فریب کاری­ های رمالان بود 9- از روستاهای مجاور میبد 10- korik :      حوضچه­ ی محل تقسیم آب به باغ ­ها 11- to dun-e jaddot : از سوگندهاست ، قسم به جدت  12-  ounogâ : اصطلاحی برای جن 13-     aškerdan č : چشم زدن 14-  tanabi : اتاق بادگیردار میانه­ ی ساختمان که نقش رابط بین اتاق­ ها را داشت 15- piyar : پدر  16- mogorex : می ­گریخت  17- bâϒ-e owei : باغ آبی ، یکی از خانه­ باغ­ های معروف فیروزآباد بود که گودال­ باغچه و حوض و فواره­ ی گوش نواز آن شهره بود 18- panumog : پنهانی ، دور ازچشم دیگران  19- ašog-e ham heštan č : دل دادگی کردن 20- jââl : جوان  21- besbâda : نوعی کنه­ ی چسبنده به بدن به سختی می­ توان از بدن حیوان جدایش کرد. در اصطلاح به آدم ­های بد پیله می­ گویند 22- hamačiyog :  همه­ ی چیزها  23-fâtiyog : مصغر فاطمه 24- sedogoš xaša : خوش صداست

 

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩۳/۸/٢٦

 قدیما محله­ ی ما فقط یک مدرسه داشت . اصلاً همه­ ی میبد دو سه تا دبستان و یک دبیرستان بیشتر نداشت  . معلم­ ها جز یکی همه اهل محل و بومی بودند .  اما خودشان از این وضع ناراضی بودند. می­ گفتند خوب نیست آدم تو محل خودش معلم باشه نمیتونی خودت باشی یکی پی­ یرش (1)  میرابه نمره ی بچه­ اش ندی بلگ کرتت در مکنه (2). اون یکی پی­ یرش قصابه گوشت بز و میشت مده. بقالم باشه نخود شپشکی مددت ؛ شو (3 )  می­بینی همه ­ی اوگوشتت پر لارگه (4 ) .  نونوا نون خمیرت مده با این حساب کتابا کجا مشه به بچه بگی بالای چشت ابرو . از قدیم گفته­ اند " علف دم آغل تلخه" . حقیقتش بخواهید راست مگفتن مث حالا نبود که قطار قطار دکون دستگاه باشه همه­ ی محله یه بقالی به دردخور داشت. قصابا اگرچه چهار پنشتایی بودند اما همه شون برادر یا پی­ یر پسر بودند . انگاری یکی هستند . یه میرابم داشتیم که بی­ باک بود  معلم که هیچی بلگ خان هم در مکرد کاردونه کسی نباشه(5) پی­ یر خودم بود. البته عکس قضیه هم درست بود معلم هم اگه آدم ناجوری بود پدرها جرأت نمی ­کردند باهاش در افتند می­ گفتند "گوشتمون زیر دندونشه گف بزنیم بچه­ مون رفوزه مکنه".  من خودم یه سال چوب این آشنایی و معلم خودی داشتن خوردم . معلمی پر افاده داشتیم که به خاطر اغوز (6 )  بودنش اسم ناخشی روش گذاشته بودن. نمگم که نشناسینش . آخه میبدی­ ها می دونید که عادت دارند روی هرکسی به مناسبتی  اسمی می­ گذارند و در خیلی از موارد آدم­ ها فقط با این اسم شناخته می­ شوند نه به اسمی که پدر و مادر برایشان انتخاب کرده­ اند . این معلم پر افاده یا به قول میبدی ­ها "اغوز" که اسم ناخشی هم داشت . معلم انشامون بود اما یاد نمی ­آورم یک بار هم که شده موضوع انشاء گفته باشه برای مدرسه و معلم­ ها  انشاء درسی ساعت پر کن بود. این آقا معلم تا وارد کلاس می­ شد می­ گفت کتاباتون در آرید مطالعه کنید . یه روز که داشتیم مث همه­ ی کلاسای انشاء مطالعه می­ کردیم و کلاس شده بود مثل لونه­ ی زنبور وز ، وز، وز . معلمی که اغوز بود و اسم ناخشی هم داشت کنار پنجره روی صندلی نشسته بود و در دنیای خودش غوطه می­ خورد . آروم و قرار نداشت دایم روی صندلی این پا اون پا می­شد . بی­ حوصله و عصبی بود . ناگهان پسر دایی خودم . بله پسر دایی نازنین خودم ؛ که کنار هم روی یک نیمکت می­ نشستیم صداش بلند کرد و گفت آغا اجازه اس.  این و اشاره به من کرد " اقه (7) دره (8) بلن بلن مخونه که رگای گردنش کلفت شده" معلم گفت فیروزآبادی بیا این جا ببینم . رفتم رو به رویش ایستادم بی هیچ سؤال و جوابی خوابوند تو گوشم نه یکی نه دو تا همین جور داشت می­ زد .  اصلاً انتظارش را نداشتم دیده بودم که پی­ یرش که با گاو ، واله (9) صحرا می­ برد به گاو که خوب راه نمی­ رفت مرتب فحش می ­داد و با ترکه به هرجای گاو که می­ رسید می­ زد. و به آن زبان بسته فحش­ هایی می­ داد که همه­ اش به خودش بر می­ گشت مث : ای زن صاحبت فلان .. ای... م به گور پدر صاحبت . من هم برای اینکه جلوی کار او بگیرم سیلی سوم یا چهارم که خواست بزنه یه لگد به سمتش پراندم و همراه با یک فحش آب کشیده از کلاس آمدم بیرون . فکر کردم بابایی که به گاو فحش زن و بچه می ده بچه­ اش را هم فحش خور بار آورده . این آقا معلم با پدر ما بگو و مگو داشتند من از او بدم میمد چون بارها شنیده بودم که پدر می­ گفت این ...... اسم ناخشش می­ گفت "دره کرت وکوزه ­ی (10) مردم از بین مبره . بعد توضیح می­ داد باغش گودال کرده خاکاش کنار جوی نیرا (11) تل کرده  هر بار که اَو این صحرا مییاد هر روز پسین مره روی تل خاک مشینه به بونه ­ای که دره سیر انفاس مکنه با پاش خاکا مریزه تو جوده (12) که اَو ببره ؛ نمگه این خاکا مره تو کرت مردم ؛کرت بلن مشه از اَوگیری میفته و محصولشون خشک مشه . بعد پرسش گونه می­ گفت مدونی چه کار سر من میاره ؟ جوده­ ی باغش بلن تر جوده­ ی کرت منه اَو از ترشکه (13 ) مریزه تو جوده­ ی نیرا که هرگوم (14 )  کرت منه ، بند کرتم مبره ، بری اینکه جلوی این کار بگیرم چن تا درخت بی­ یخ (15) راس ترشکه نشوندم . هر روز میاد با چاقو پوست دور تنه­ ی درخت مکنه که درخت خشک بشه .  خوب مرتکه اگر مترسی ریشه­ ی بی­ یخ بره تو باغت که حالا کو تا بره! دس کم درخت 5 گز تا باغش فاصله داره - حالا بعد این گفا بگو متونی پشت دیوارت یه گلیچار (16) بکنی که ریشه­ ی درخت تو باغت نیاد . چرا درخت مردم خشک مکنی ."  فحش دادن من بیشتر به خاطر این ذهنیت خرابی بود که از او داشتم و سیلی ناحقی که به من زد او هم لابد دق دلی که از پدرم داشت سر من خالی کرد.  از کلاس که بیرون آمدم یه راست رفتم سمت همان باغ کذائیش ، می­ دانستم که دم باغش یک لاله ( 17 ) درست کرده و خیار بالنگ ( 18 ) کاشته از دیوار باغ بالارفتم پریدم تو باغش و همه بوته­ های خیار بالنگ که زبون بسه ­ها به گُل نشسته بودند از ریشه کندم . روز بعد که رفتم مدرسه معلم فارسی که میبدی هم نبود و در همسایگی خودمان خانه­ ای اجاره کرده بود بی ملاحظه­ ی همسایگی و حتماً به پشتیبانی از همکارش به بهانه­ ای یک سیلی به من زد و از کلاس بیرونم کرد . من هم شب رفتم در خانه­ اش را کثیف کردم و به دیوار سر تا سر کوچه با زغال فحشی خطاب به او نوشتم و از روز بعد مدرسه را رها کردم و هر روز به اسم مدرسه از خانه بیرون می­ رفتم ولی در یکی از باغ­ های مردم  پنهان می­ شدم و ظهر به خانه بر می گشتم  بابا بی خبر از این وقایع دنبال کار خودش بود راستی چرا به پدرم حقیقت را نگفتم ، چرا از او کمک نخواستم چون می­ دانستم حق به من نخواهد داد . بالاخره پدر خبردار شد که من مدتی است به مدرسه نمی­ روم یک روز صبح دستم را گرفت و به زور به مدرسه برد . و دو معلم نازنین با کمال جوانمردی آن سال مرا رفوزه کردند.

واژگان

1- piyaroš : پدرش 2-balg dar kerdan : "بلگ " سد خاکی که در مسیر آب برای هدایت آب به داخل زمین کشاورزی می بندند  . وقتی کسی سهم آبی نداشته باشد و بلگ ببندد میراب دستور خراب کردن آن را می­دهد 3- owš : شب 4-lârog نوزاد شپشک  5- kâroduna kasi nabâša : به کسی کار نداشته باشید ، به کسی نگویید  6- oϒoz : مغرور ، خودخواه  7-  eqqa: این قدر ، این مقدار 8- dara : مخفف دارد علامت ماضی استمراری 9- vâla : گاله 10- kort-o kuza : کرت : قطعه زمینی که با خاک مرزبندی شده است .  کوزه در این جا بی معنی و مترادف کرت است  11-nirâ : شبکه­ ی اصلی آب رسانی  12- juda: آبگذر 13- toroška : آبشار کوچک 14- hergom : ابتدای کرت . محل ورود آب به کرت 15- biyax: زبان گنجشگ 16- geličâr : چاله­ ی باریک و درازی که در اصل برای برداشت گل به منظور دیوارکشی یا خشت مالی حفر می­ کنند برخی نیز برای پیش گیری از نفوذ ریشه ­ی درخت همسایه به کرت یا باغشان اطراف زمین خود حفر می­ کنند 17- lâla : کرت کوچک ومعمولاً چارگوش یا مثلثی شکل 18-  xiyârbâleng : خیار ، خیارسبز

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩۳/۳/٢۸

 

 

صب عید بابا شال وکلاه کرده مث سون و مون آدم در اتاق پنج دری کنار منقل نشست دوقوری شلجمی گل سرخی که در یکی آب جوش و در دیگری چای بود روی منقل در طرفین آتش گذاشت . مادر سماور برنجی زغالی را روشن کرد و در بخاری تو دیواری اتاق گذاشت . یک سینی پر از استکان کمر باریک که بابا از کربلا آورده بود کنار دست بابا گذاشت دول قند (1) که پر از قندشکسه بود با دو دست تالگ (2) زیر استکانی ، قیلون وکاسه ی تنباکوی نانی(3) با تنباکو ی خیسونده همه به نحوی که در دستر س بابا باشه در تاقچه یا درکنار دیوار اتاق چید و از اتاق در رفت . بابا انبر به دست آتش منقل را جا به جا می ­کرد و در فاصله­ ی مناسبی با قوری به طوری که نه چای بجوشه و نه سرد بشه قرار می­ داد . از گوش به در بودن و چش کشیدنش معلوم بود که منتظر اولین مهمون نوروزیه .درست در همین لحظه صدای درویش قنبر تو دهلیزه­ ی خونه پیچید بابا ابرو در هم کشید و با بداخلاقی گفت برو به مادرت بگو یه کاسه­ ی آرد گندم بددش(4 ) بره تو نیاد که اول صب پروامو گدا نیس (5 ) .  اما هنو درویش قنبر پشت ور نکرده(6 ) بود که صدای لرزش دار صفرگ تو دهلیزه پیچید مخوند و پیش میمد.  تقریباً پشت در اتاق مهمونی رسیده بود که مادر با دسپاچگی یه کاسه­ ی گندم هم به او داد اما صفرگ گفت خدا بیامرزه حاجی میرزاصادق (اسم پدربزرگم بود ). خدا روح امواتتون شادکنه بچای حاجی صب نوروزه بچه­ هام آجیل مخوان گندم چه تخه­ شون مره ( 7 ) مادرگف همین جا ووسا آجیل براد بیارم و رفت یک پیشدسی پر تخمه بوداده­ ی هندونه و تنه­ ی بو داده ( 8 ) و نخود کشمش  آورد داد به صفرگ ؛ او هم رخت تو کیسه­ ی درازی که رو شونه ه­اش انداخته بود و بلندیش اندازه ی دو بر (9 ) بالا     تنه­ اش بود  بعد هم دعا گویان رفت . بالاخره انتظار پدر به سر آمد وحاج اسدی اولین مهمان عید از راه رسید با او به اتاق مهمانی آمدم که می­ دانستم پاش نشستن خشه ( 10 ) هنوز احوال پرسی بابا و حاج اسدی تموم نشده بود که دایی محمد و حاج میرزا هم که همسایه­ امان بود وژاپنی حرف می­ زد ( 11 ) وارد شدند . حاج اسدی پیرمرد بذله ­گو وخوش مشربی بود بیشتر از بابا قصه بلد بود و مردم او را قصه گوی محل می­ دونستند هر روز بعداز ظهر که از صحرا بر   می­ گشت روی میدون شیخ حسینگ رو به روی دکون حلاجی پسرش می­ نشست و پسرش هم یک چادیشو ( 12 ) بزرگ پر از کروزه ( 13 ) مذاش جلوش پیر و جوون دورش جمع می­ شدند او قصه می­ گفت و کروزه می­ چید ( 14 ) مردم هم قصه گوش می ­دادن و کروزه می­ چیدند درهرمحفلی بود بازار شوخی ومزاح رونق داشت . دایی محمد هم دس کمی از حاج اسدی نداش اما او قصه بلد نبود ولی متل و متلک پرون قهاری بود با شیرین کاری­ هاش زبونزد خاص وعام شده بود مردم دوسش داشتند پشت سرش بهش مگفتن منگر بیچاره گر هم نبود . و درحضورش دایی ممد صداش مکردن حالا این دو تا تو یه جا هم افتیده بودند (15 )   

حاج اسدی با لحن گلایه آمیزی به بابا گفت این منگر ( او حتی درحضور هم محمدرا منگر صدا می­ کرد) "زبونش گرو­ی آش ترشه" (16 )نیش داره ، مگزه ، پری روزا (17 ) رو میدونگ شیخ حسین داشتیم کروزه مچیدیم ،" بیجک سه کلک" (18) اومد رو میدون ردشه ، بیچاره داش راه خودش مرف، کارشه کسی نبود، منگر صداش کرد : حسینا بیا اینجا ، جوون مردم از همه جا بی خبر اومد جلو و معقول کنارش نشس ، منگر اول یخه شاخ جیبش گذاش و خوشبه خوش اومدش داد (19 ) .گف من جد و آبادد مشناسم ، باهمه شون کل و کلی   ( 20 ) داشتم ، با مادر خدا بیامرزت هم سلام علیکی داشتیم ، زنکگ زحمت کشی بود، مگفتن روزی یکی کار کیسه ای ( 21 )  مبافه خوب  تیمار بز و کهره مکرد (22 ) دو تا گوی شیرداش ، اقه زرنگ بود که از اَو (آب) مسکه [1]مگرف ( 23 ). ماشالاش باشه یک  ... داش قد تغار ، مردم که مدونسن  این تعریفا آخرش به یک متلک ختم مشه ، همه زدن زیر خنده. "بیجک سه کلک"  از هم وا رفته بود (24 ) اقه گیج شده بود که نمدونس چه کار کنه، مخواس اَو شه بره تو زمین (25 )  ، مدونس هر چه بگه منگر بترش مگه ، سرش زیر انداخ و فقط گف دایی ممد تو هم” پنبه کشیدی تو سبد ما گذاشتی“ و رفت ، دایی محمد در جواب حاج اسدی گفت تو حالیت نی ، این تخم سگ خیلی اغوزگ (26 ) شده ، پرن  تو تمون مکنه  ( 27 ) تو کوچه­ ها قر مریزه ، دو رو بری­ های خودش را آدم حساب نمکنه، آغا کارش به جایی رسیده که طلبون دختر بزرگون مره ، اون روزم رو میدون ده تا بزرگتر نشسه بودن مثل خر سرش زیر انداخ رف باد آدمش مکردم . هرکه دو روز رفت کویت و دو ریال پسغن ( 28 )  کرد که نباد قیافه بگیره و یادش بره کی بوده و چه کاره ؛ بد کردم ؟!  نخواسم حکایت این مثل بشه"نادیده قبا دیده حالاکه دیده بر بشن قبا ریده" اینا اگه جلوشون نگیری صبا مشن همه کاره ده و به چارتا بزرگتر خودم بی محلی مکنن آدم بزرگم که نمتونه دهن به دهن این پاچه پاره­ ها ( 29 )  بشه خودش را کنار مکشه .  ولات مشه بی در و پیکر دگه سنگم رو سنگ بن نمشه . حاج اسدی گف یعنی تو تا اون جاش خونده بودی . دایی ممد گف په چه . حاج اسدی گف حالا این قرگ مداد و خواسی تو پوزیش کنی اون سید شاه جینه بادی(30)  چه ؟ اونم قر مداد . حاجی میرزا پرسید منظورت کدام سیدی است . حاج اسدی گف یه سیده­ ی هه قده­ ی بلند داره . گر گره از گردن به بالا یه نخ مو تو سر و صورتش نی  سر وکله­ اش مث تاس سفید نکرده هه .

حاجی میرزا بله فهمیدم چه کسی می­ گویید

حاج اسدی  سید بیچاره سوآر چرخش بود داش جلوی مسجد دوآزه امون مپیچید ته رخونه ( 31 ) . صداش کرد وگف بیا این جا کارت دارم . سید هم اومد گف همپی ( 32 ) من شو یه لمگ ( 33 )  بیا تا در خونه­ ی ما . بردش در خونه و صدی زنکه­ ش زد زنش که اومد در خونه . سید نشون داد وگف اگه من گرم این کیه اگه این گره په چرا به من مگی گر  . سید بیچاره مگه بر هرچه مردم آزاره لعنت و سوآر چرخش مشه و مره .

حاج میرزا ، آقامحمد شوخی کرده

دایی محمد گفت حالا تو نه که خودت آقای بروجردی هسی . رفتی مکه اوی توبه سر خودد ریختی  یادد رفته اون شرطای خرکی مبسی بعد رو به حاج میرزا کرد و گف یه بار شرط بسه بود یه قند ارسی ( 34 ) با دندون بتروسونه (35 ) و بخوره !

بابا گف : این خو چیزی نیس آزر ( 36 ) خودش داده اون مردم آزاریاش بگو . یه شو با سید سلیمون مرن تو گوش هم که سر به سر دو نفر بذارن صب مکنن  نیمه شو که مشه یکیشون مره در خونه ­ی دکتر ممد  مگه اسمال قصاب حالش به هم خورد دره ممیره اون یکی دگه اشونم مره در خونه­ ی اسمال قصاب و مگه کهره­ ی دکتر ممد  کارت اومده زودی خو را برسون حلالش کن . بیچاره ها تو اون تاریکی شو مرن درخونه­ ی همدگه مفهمن یه کسی دسشون انداخته .

 

واژگان

1- dul-e qand : کیسه ­ی گرد با دهانه ­ی کشدار که از پارچه می ­دوختند و ظرف مخصوص قند شکسته یا حبه شده بود  2-  tâlog: سینی کوچک مستطیلی شکل مخصوص زیر استکان 3-  nâni: سفال سفید که با خاک چینی می ساختند  4- bedadoš : به او بدهد 5-parvâm nis : پروا داشتن یعنی حوصله وتحمل داشتن  6-poštvar kerdan : پشت ورکردن یعنی دور شدن 7- taxxašun mera : تخه رفتن یعنی به دردخوردن ، مفید بودن  8- tana-e budâda : هسته­ ی بو     داده ی زردآلو 9- dobar : دو طرف  10-pâš nešesan : پای کسی نشستن یعنی با کسی نشست و برخاست کردن  11- ژاپنی حرف زدن یعنی با لهجه­ ی غیر میبدی یا کتابی حرف زدن  12-čâdišow  : چادرشب ، ظرف چهار گوشه ­ای از جنس کرباس که برای حمل علوفه به  کار می رفت  13-koruza  : جوزقه 14- در میبد پنبه را با غوزه ازبوته می کندند وحلاج ها مجبور بودند و پنبه را از غوزه جدا کنند و به این عمل کروزه چیدن می­ گفتند 15-ham oftidan : به هم افتاده بود 16- ضرب­ المثل است درمورد افرادی که زبان گزنده دارند گفته می شود 17-pariruzâ : چند روز قبل   18- bijog se kolog:  نام استعاری است که جوان ها برای یکدیگر انتخاب می کنند 19-xošbaxošoumad : خوش آمدگویی 20-  kel-o-keli : گفتگوی دوستانه 21- : کرباسی که مخصوص کیسه­ی حنا می بافتند  22- : رسیدگی به تغذیه ی گوسفندان 23-az ow maska megeref  : کره گرفتن ازآب  مثلی است برای زنان زبر وزرنگ 24- ازحال خود بیرون رفته بود 25- :  اصطلاح است برای کسی که به خجالت می افتد  26-  oγozog: از واژه­ی اغوز بودن به معنی مغرور و از خود راضی بودن 27-peran tu tamun kerdan  : در قدیم که همه تنبان می پوشیدند وپیراهن روی تنبان می افتاد اما جوانانی که فیس و افاده داشتند پیراهن را درتنبان می­ کردند و این کار در نظر مردم سبک سری بود . 28- pasaγan : پس انداز 29-  آدم بی سر و پا 30- jinabâšâ : شاه جهان آباد یکی از روستاهای میبد  31-roxuna  :  رودخانه که منظور مسیل است  32-hampey   : همراه ، هم گام  . 33-yalamog  : یک لحظه­ ی کوتاه . گرچه پیش از این نوشته­ ام ممکن است مقلوب و تلخیص " یک الهم" باشد یعنی مدت زمانی که برای فرستادن یک صلوات کافی است ولی گمان می­ رود برگرفته از واژه­ ی  "یک لمحه " باشدکه یعنی یک چشم به هم زدن . 34- orosi : قند کارخانه­ ای . این واژه روسی است و چون این نوع قند در قدیم از روسیه وارد می  ­شد و به این نام معروف بود بعدها نام " ارسی " برای قندهای تولید     کارخانه­ های داخلی هم باقی ماند  35-torosundan  : بادندان تراشیدن36-zer â :  آزار

 



[1]

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

 

بچه ی محمود آباد بود خیلی وخ مشد ندیده بودمش موهاش سفید شده بود حکماً بازنشس شده . تو اتاقک قطار کنارش نشسم او هم داشت میمد میبد اما پکر بود خیلی گرفته بود گفتم چه مرگده سگرمه هات تو هم کشیدی گف بعد سالها اینم احوال پرسیده گفتم حالا دیدمت نمدونم گریه کنم خنده کنم چه غلطی بکنم گف اگه رفیق منی بیا با هم گریه کنیم محمودآباد از دیرو یتیم شد یه مرد داشتیم اینم مرد گفتم این پی یر محمودآباد کی بود که مرد گف فتح الله خان مشناختیش گفتم کیه که نشناسدش همیشه یه کیف سیاه زیر بغلش بود و از این اداره در میمد مرفت تو اون اداره صب تا شو این کارش بود . گف خداییش بخواهی همه ش دنبال کار مردم بود با هر دز وکلکی بود کار مردم راه منداخ خودش یه وخ مدیر مدرسه بود . بازنشس که شد خودشو وقف بچه های مردم کرد ده بیس سال مدیر بود و شاگرداش هریکی به یه جایی رسیده بودن هرجا بودن پیداشون مکرد وحکمشون مکرد هرکار متونن بری بچه های محل بکنن چون سلوک داش حرفش مخوندن با یک حساب سرانگشتی به کمک همین شاگرداش وریش گرو گذاشتن پیش این واون بگم بیشتر از 300 نفر سرکار گذاش درغ نگفتم .گاهی یه زرنگی هایی مکرد که آدم شاخ در می آئورد یه بار کار خودم تو اداره لنگ شده بود مخواسم منتقل شم قبول نمکردن . یه روز دیدم تو اداره این ور اون مدوئه رفتم پیشش گفتم اگه متونه یه کاری برام بکنه گف درخواستت بنویس گفتم نوشته ام دفتر ازم نمگیره گف همری من شو دنبالش راه افتیدم گوشه اگ راهر ووسید و کمین کرد همین که نامه رسون پرونده ها برداشت ببره بری رئیس پشت سرش راه افتید و نامه ی من انداخ رو زمین و نامه رسون صدا زد و گف یه نامه از پوشه ات افتید وردار معلوم نی مال کدوم بد بختیه نامه رسون هم برگشت نامه از رو زمین برداش گذاش لای پوشه و گف خدا خیرت بده حاجی اونم روکرد به من وگف باقیش با خودت رئیس این درخواست را امضاء مکنه  چون نامه ای که لای پوشه بگذارن از صافی گذشته همین طورم شد . حالا او مرده دگه کسی نی دنبال کار بچگای مردم بدوئه شاید آدمای کارچاق کن باشن اما یه قدم مف برنمدارن گفتم قدیما هر محله یه بزرگی داش آبروی ولاآت بودن باچش و هم چشی هریکی به فکر آبادی     محله ی خودش بود یکی مرف دنبال مدرسه آوردن ، اون یکی دگه مرف دنبال بانک آوردن بزرگ محله ی دگه بری اینکه دنبال نشه مرف دنبال تلفون خونه آوردن تو محل . یه وخ مدیدی سر سال آبادی صاحب کلی ادره وبند وبساط شده  حالا دگه هیج جا بزرگ نداره جاشون یه مشت پاچه پاره نشسن که جزخراب کردن محل کاری ازشون برنمیاد.

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩٢/٩/۱٢

 

برمحمدو آل محححححححمدصلوات  .سیدخالق یک دست زیر ویک دست بالای آیینه ی قدی گرفته بود و جلو جلو می رفت هرچند قدمی که برمی داشت می گفت برمحمد وآل محمد وح محمد را تا اون جا که نفس داشت می کشید بعدش مگف صلوات . مردم هم همه با همین طوری جوابش می دادند دود اسفند چشامو به اشک انداخته بود روی پای خود بند نبودم  دوماتی آغاحسین بود که برادر شوهر خواهرم مشد منم سینی سر گذاشته بودم  و دلم خش بود که به منم حکماً پاکت مدن و برای اولین بار پولی که خودم در آوردم  و در اومد خودمه متونم هرجور که دلم خواست خرجش کنم  از خونه ی پی یر آغاحسین تا خونه ی پی­یر زنش همین جورشم خیلی راه بود ایناخو بری که مردم بیشتر سینی ببینن مارا دور محل گردوندن ملم داش تو تنه­ام فرو مرف سینی لو کنگره­ای بی­صاب همین جورم خودش نیم من وزنشه چه برسه که سه تا قند صددرمی هم بذارن توش و بگن سر ال برو . حالا خدا رحمی کرده دومادیا بری اینکه شماره ی سینیا بالا ببرن تو هرسینی خیلی کمتر اونچه که جاداشت چیزی مذاشتن سید علی رفیقم  که بچه ی سید بود چراغ توری داده بودنش بیاره کنار کنار من داش میمد گفتم بچه سید شمردی چن تا سینیه گف من خیلی وخ مشه که اقه سینی ندیده بودم چراغ و آیینه اش که در کنی هبده تا سینی مشه

من :  حالا چه چی تو این همه سینی گذاشتن

 سیدعلی : 7 تا سینی خو  فقط قنده یکی هم شاخ نباته ، یکی ام خو تخم مرغ رنگ کرده و بادوم و گردو و اینا هه 

من . حکماً شیرینی ام پره

 سیدعلیگ . چهار تا سینی باقلوا و پشمک وحاجی بادوم و قطاب و این کوفت و زهرماراس

من . هی ماشالله کی اقه شیرینی مخوره

سیدعلیگ . غصه دو  این گفا نباشه چیزی که پره آدم مف خور

من . تا این جا روهم چن تا شد

سیدعلیگ دساش اوئورد جلو تاخواس روهم حساب کنه سید خالق گف برمحمد و آل محححححمد صلوات مردمم جوآبش دادن . حسین لوطی بنه کرد عربونه زدن سیدعلیگ گف رسیدیم لوطیا نزیک خونه ی عاروس که مرسن بزن بخوانشون شروع مکنن محمود لوطی ام بنه کرد تنبک زدن وخوندن : آی گل گندم گل گندمه ،دختر مال مردمه،  گندما کی می خوره  گندما موش می خوره ،  آی گندم گل گندمه ، دختر مال مردمه  مردم که فهمیده بودن دوماد لوطی اوئورده همدگه خبرکرده بودن و تو کوچه ی عاروسونی گوش تا گوش واسیده بودن دود اسفند داش کورم مکرد یکی دوبار زنکا تله ام دادن هرجی بود هاش سینی سرم بیفتم روشون یهو همه شون صدا توصدای هم انداختن وگفتن الله شاه لولو لولو  دم خونه­ی عاوس پی­یر زن و چن تادگه اومدن پیشباز و گفتند سینیا ببرید تو تالار بعد دوماد اومد لوی تالار ووسید و یکی یکی سینی ها از روی سر سینی برا ورداشت و یکی پاکت داد دسشون نوبت منم که شد گفت آقا رضا تو دگه چرا زحمت کشیدی انشالله سینی خودت سر بذارم سینی از سرم ورداشت  و پاکت داد دسم  من ازخیر شربت گذشتم دوئیدم خودمو رسوندم سر کوچه سرپاکت واکردم برق که نبود تو نور مهتو دیدم یه نوت دوتومنی تو پاکته

واژگان

1- پی یر piyar: پدر 2- همین جورشم hamin jurošam  : همین طور هم 3- خو  xo: که 4- ملم  molom: گردنم 5- لو  low: لب ، دراین جا به معنی لبه است 6- سرال  sar el: بگذار روی سر 7- اقه eqqa  : این قدر ، این تعداد 8- کوش وسرپایی  kowš-o  sarpâi: کفش ودم پایی 10- تله دادن tola dâdan  : هل دادن  11- هرجی بود harjey bud  : نزدیک بود 12- شاه کشیدن  šâh kašidan: هلهله کردن 13- پسه passa  : نوبت 14- نوت   nut: اسکناس   

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩٢/۸/٢٩

 

باطن

شکم گنده ای داشت نه مث هر شکم گنده­ ای یه تکه­اش یه طئر(1) ناجوری گنده بود  طوری که مخواس بیفته پایین شاید خودشم از همین مترسید که همیشه یه شال گنده زیر شکمش مبس . وقتی در دکونش رسیدم هنو در تخته بود(2) وسید داش توجیفش (3)دنبال کلید مگشت یه وری رو پهلوی راس کج شده بود دسش کرده بود توجیف آرخلقش(4) معلوم نبود چقه چیزی تو این جیف بود که کلید توش گم شده و سید هی شونه­اش پایین تر مبرد که دسش به ته جیب برسه چشش که به من افتید نیش خندگی کرد و کلید در اوئورد انداخ تو قفل پیچ گردوند و قفل واز کرد چفت سرتاسری که پشت تخته های در افتیده بود ازجاش در اوئورد وآسوگ(5) اوئورد(6) تا کنار چارچوب . بعد یکی یکی تخته­ها ازجا در اوئورد ودر دکون واز کرد . پرسید چه چی موخی جونم  گفتم پی یرم (7) گفته صددرم(8) قند بی جوهر بدیدم و پام بنویسید  .

بابا به این سید خیلی اعتقاد داش هرروز مفرسیدم دردکونش یه چیزی بگیرم  مگف دسش خشه  برکت داره بعد تعریف مکرد بچه هم که بود باطن داشت مگفتن یه بار پی یرش یه عباسی (9) مددش بره نف بخره تو راه یه عباسی از دسش میفته وگم مشه تاریک روشنای غروبگ بوده وکوچه هام خاکی بچه نمتونه پولش پیدا کنه مشینه رو تقای(10) انبار میدون بزرگ وداشته گریه مکرده بچه بود حالا یا روش ورنمیمد(11) دس خالی برگرده یا از پی یرش مترسید اون روزا همه فقیر بودن و یه عباسی هم بری خودش پولی بود بچه­ی سید همین جور که داش هق هقگ مکرد یه آغای بزرگواری میاد بالَی سرش وو مسه (12)و مپرسه جونم چده(13) گریه مکنی اونم مگه این طئر و این طئر شده آغا مگه غمد نباشه دبه ات بده من ده پر نف کنم اونم مددش . آغا از راچینه ی انبار مره پایین ودبه مگیره زیر شیر انبار پر اَو مکنه میاره مده دس بچه ومگه بروخونه بگو نف گرفتم کارده اینا نباشه . بچه دبه مبره خونه مده دس مادرش وهیچی نمگه مادرشم اَو مریزه توچراغ اونم بنه مکنه خش سوختن چن رو مگذره هرشو مادر بچه سید او مرخ توچراغ اونم بری خودش مسوخ یه شو زن سید به شوهرش مگه سفیلم (14) نفتی که امبار هاشمگ گرفته چرا تموم نمشه تا این گف مزنه چراغ پِتی مکنه وخاموش مشه پی یرش مپرسه بابا این نف از کی گرفته بودی بچه هم راسش مگه پی یرش مگه اون جدون بود اگه مادرت چرا تو کار نیورده بود تا قیوم قیومت  این اَو  مسوخت و تموم نمشد .  

واژگان

1- طئر ta˒r: طور ، روش 2- تخته : درقدیم در مغازه ها شامل چهار قطعه تخته ی تقریبا 15× 50 سانتیمتر بود که درشیار چارچوب پهلوی هم قرار می دادند ویک چفت سرتاسری پشت آن می انداختند و قفل می کردند 3- جیف : جیب 4- آرخلقrxolaq â : آرخالُق ، نوعی قبا شبیه لباده ی آخوندی بود که دکمه نداشت وبا شالی که به کمر می بستند قالب بدن می شد 5- آسوگ  âssog: آهسته 6- اوئورد  oword: آورد 7- پی یرم piyarom  : پدرم 8- صددرم  saddaram: واحد وزن قدیم معادل 1500 گرم 9- عباسی : واحد پول قدیم معادل 4 شاهی یا یک پنجم ریال 10- تقا : سکو 11- رو ور نیامدنru var … : خجالت کشیدن  12- وو مسه  vowmessa: می ایستد 13- چده  čeda: چه ناراحتی داری 14- سفیلم  safilam: حیرانم

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩٢/۸/٢۱

چند سالی می شد که به ده خودمون نیومده بودم راس کوچه ی بارجین از اتوبوس پیاده شدم شنفته بودم که تو دهمون خیابون درکردن و حالا من دم این خیابون که خاک و خلی بود ووسیده بودم و آمار خونه ها مگرفتم مخواسم ببینم  خونه­ ی کیا خراب شده ده دو شقه شده بود و استخونای هرشقه از تن خونه ها دو برخیابون بیرون زده بود این جا و اون جا دست و پاهایی ازخونه ها افتیده بود دل و روده هاشون پخش و پلا شده بود از اون کوچه ها ی خاکی که تا مچ پای آدم تو خاک فرو مرف خبری نبود چه کیفی مکردیم با این خاکا اونوقتا که بچه بودیم و کوچه ها خلوت بود دوس داشتیم که مث چپیشگ (1) یا مث گَو (2) همین جور که داریم راه خودمون مریم  رو این خاکا بشاشیم  و بریم و پشت خود خط  زنجیری رو خاکا بذاریم . های گفتی این جا باغچه علی بود چه حسرتی به دلم مونده بود که یه روز بیام این جا و با بچه ها والیبال بازی کنم باباهه نمذاش مگف نباد گَل (3) بچه ها بیفتی . هی هی اینم پل باغ زردکه و اینم انبار تازه سازی که حاجی کاظم ساخت تا جای پسری که نداشت اسمش زنده نگر داره  آی داد و بیداد آدما میرن و یادگاراشونم مره این جا متونسم از ته رخونه و میدون دروگ برم رو برخونه (4)اما راه خودما دور کردم که بیشتر ببینم و بیشتر غصه بخورم حالا درم به بازار نزیک مشم این خونه ها که تو کوچه ی باغ زردک بود هیچ کدوم اثری ازش نی . بازارا بگو ! اَ نگاه کن هیچی ازش نمونده . چقه سفره ی خمیر رو دوش انداختیم و اومدیم این جا دکون نونوایی برامون نون بپزه صبح ها تو سرمای زمسون بابا از ته ولات مفرستادمون بیاییم این جا اوگوشت کله بگیریم . این جام سردو راهی بود متونسم از کوچه پس کوچه های باقی مونده برم رو برخونه اما دلم ورنومد بهتره برم از کوچه ی درخت امام رضا برم .ای ی ی درخ دگه چرا این جوری شده . اینکه همه ی پر و پتش (5) رخته .چه یال وکوپالی داش این درخ اون روزا که مگفتن کمر راس مگیره که نخل از زیرش رد بشه . په کو اون همه علم و خرده ریزای پارچه هایی که حاجتمندا گلش بسه بودن .  کوچه هام که سنگ و سغاز(6) پاشیدن و دگه از اون خاکا خبری نی . ها اینم میدون بزرگ . هنو روپاش ووسیده چه محرمای پرشوری داشتیم این جا . چقه سر این محله و اون محله دعوا شد این جا . کجایند حسین دینه ها و عباس سیاها که قالبای یخ را مشکسن و به سر وکله ی اون محله ایا مزدن .حیدرعلی که همیشه چن تا منداخ دنبال خود دسه ی جلی(7) مگرفتن یه بار مث عربا چفیه سر مبسن لخت مشدن و مجسن تو میدون با سینه های سرخ شده از ضربه ی دست ها   و با چنون شوری به سینه مزدن که آدم فکر مکرد الآن کله هاشون ازجا کنده مشه . دوباره مرفتن دسه ی حید حیدر راه منداختن هر یکی یه شمشیر دس مگرفتن یهو می پریدن تو میدون و می خوندن حیدرحیدره حیدر صفدره حیدر . دسه ی تیغ زنا که صب عاشورا مرفتن تو حموم کوچیکگ جلوی سر متراشیدن و برسرزنون میمدن تا دم میدون یه کفن منداختن گردن و حاج مندسن با تیغ دلاکی فرقشونا مشکافت وخونین و مالین وارد میدون مشدن چه غلغله ای بر پا مشد زنا ویه(8) مکردن و بچه ها جیغ مکشیدن . از کتل بسن ونخل بردن که نگو  . چه کار که نمکردن .  هیچ کتابی ، هیچ واعظی نمتونس این جور همه ی آنچه درکربلا گذشته بود به ما بچه ها یاد بده .

واژگان :

1- چپیشگ  čapišog  :بزغاله ی نر 2-گو : گاو 3- گل کسی افتیدن : همراه و هم بازی کسی شدن 4- روبرخونه (ru bar xuna): به طرف خانه 5- پروپت : (par-o pot)شاخ وبرگ 6- سغاز (seγâz): سنگ ریزه  7- دسه جلی (dassajoli): دسته های پراکنده وغیر منظم 8- ویه کردن (vikerdan): فریاد کشیدن زنان . جیغ زدن

 

نویسنده: سعید جانب اللهی - ۱۳٩٢/٢/۱٢

 

جلوی درخونه دمر روی خاک­ها خوابیده بودم بغض راه گلوم را گرفته بود وبه هک هکگ[1] افتیده بودم

سایه ی یکی را دیدم که بالای سرم ووسیده  به سمت من دولا شد وگفت رضا تویی پس چرا روی خاک ها دمر افتادی از لهجه ی ترکیش[2] فهمیدم حاجی ریشه جوابش ندادم اما او منتظر جواب نماند دستم راگرفتو به سوی خود کشید و از زمین بلندم کرد وگفت بلند شو برویم خانه ی ما میفرسم دنبال بابات بیاد اون جا ببینم چرا از خونه درت کرده زنش بی بی حکیمه گفت تامن یه گوزبون برات درست مکنم برو پایین گودال باخچه دس وصورتت بشور مرتکه گنده گریه نمکنه که بابات بیاد منم دعواش مکنم به چه حقی بچه ی ییتیم زده گرچه حکماً یه بدی کردی .گفتم نه کاری نکردم گف درغ نگو خبر دارم که خیلی هم بچه ی مظلومی نیسی . گفتم پی یرم عادتشه که دق دلش سر من خالی مکنه .

از راچینه ی گودال باخچه پایین رفتم میون گودال باخچه حوض ماه و ستاره ای داشت که دو تا حوض توی هم بود یکیش شکل ستاره ی پنج پر بود که میونش هم یک حوض گرد ی ساخته بودند اوء صدری چون گنده بود دو شاخه اش کرده بودند یکی از زیر زمین می رفت تو حوض میونی فواره مزد و در میمد از حوض سرریز مشد مرخ تو حوض اولی یه شاخه هم راست میمد  قاطی اون مشد و دوشاخه از یک راه در مرفتند نشسم سر حوض پنج گوشه با حرص دو سه مشت پی در پی آب به سر وصورت زدم بعد هم پرن تنبونم در آوردم رفتم توآب . آروم شدم ولی به جای غصه شروع کردم به حسرت خوردن  کاش خونه ی ما هم همچو حوضی وگودال باخچه ای داشت کاشکی بابای منم مث حاجی ریش خوش اخلاق و مهربون بود کاش زن بابا نداشتم و مادرم زنده بود بی بی حکیمه از روی پیشگاه بالای گودال باخچه رشته ی فکرم را پاره کرد وگفت رضا این چه کار زشتیه کردی پرن تنبونت برکن بیا بالا حاجی اگه ببینه پوستت مکنه . بالا که رفتم بی بی حکیمه گفت بیا گوزبون دم کردم بخور جوش کردی مرض پرضی به هم نرسونی و پیاله ی چینی پر از گوزبون گذاش جلوی من حاجی ریش لکه ی نبات در پیاله چینی انداخت و با قاشق به هم زد وگفت بخور تا بریم سر اصل قضیه باید برای من تعریف کنی چه کارکردی که بابات ترا زد او مرد زحمت کش و خانواده دوستی است بی جهت ترا کتک نمی زند راستش را بگو لحن او آن قدر پدرانه و مهربان بود که نتوانستم حقیقت را پنوم کنم گفتم بابام آدم حسابم نمکنه همه اش با توپ و تشر امر و نهی ام مکنه بد زبونه فحشم مده حالا فحش خودم بده باکیش نی فحش مادر مرده ام مده گورش بالا مده [3] این کارش خونم جوش میاره منم فحش زن و بچه اش مدم اوخ میفته به جونم تا متونه کتکم مزنه بی بی حکیمه رو به حاجی گفت استغفرالله یادمه مادرش که مرده بود رضا هنوز شیر مخورد حاجی برده بودش خونه ی معصوم جان مشناختیش که خیلی پرشیر بود نوه های عموی شما هم شیر می داد معصوم جان به حاجی گفته بود من فحش مدم صبا که گنده شد اگه فحش داد گور من بالا ندی حاجی هم گفته بود حالا او بزرگ بشه فحشم داد باکیش نی اگه حاجی این جا اومد این گف معصوم جان یادش مندازم فحش بچه که پاکه و بد اومدن نداره  حاجی ریش گف باباش رفیق منه تو یه تغار شنا مکردیم این جوریام نیس که به این خاطر زده باشدش آقا رضا داری طفره میری وحقیقتش به من نمگی گفتم اصل دعوا خاطر یه کاغذی بود که مدرسه مون داده بود روش عکس نادرشاه بود معلمون گفته بود این ببرید به پی یراتون نشون بدید و یک نومن بگیرید بیارید مخوان قبرش درس کنن به پی یرم که نشون دادم گفت پدرسگ هر رو هر رو پول موخی دو رو پیش بود 5 ریال گرفتی بذار یک زخمم کهنه باشه یه زخم دگه ام بزن  فرنگیا [4] خودشون حقوقای مف مگیرن و راس راس راه مرن خی مکنن مردم دگه هم پول باد آورده دارن پسین که رفتم مدرسه همه ی بچه ها پول آورده بودن یکی من بودم که پول نداشتم خیلی خجالت کشیدم  صباش مدرسه نرفتم تو بالاخونه قایم شدم همه که در رفتن و خونه خالی شد  بابام یه اتاق داره که همه چیش اون جا قایم مکنه شیشه ی یه پنجره اش شکسه جلوترام هر وخ هیشکه خونه نبود از این پنجره مرفتم تو اتاقش و فضولی مکردم اما چیزی نمدزیدم بابام فکرش هم نمکرد که من بتونم از این پنجره برم تو اتاقش رفتم تو و در مجریش واکردم و یک دسته اسکناس دو تو منی توش بود همه ش ورداشتم و در اومدم شمردم 120 تومن بود افتیدم تو این فکر که مث ناصرگ برادرم بگریزم و برم تهرون همری بابام چن بار رفته بودم اردکون پیاده راه افتیدم و هد [5]یخدون رفتم اردکون یه ماشین تانکر جلوی قهوه خونه ی آب غوره ووسیده بود رفتم کنارش ووسیدم که وقتی شوفرش  اومد بگم ببردم تهرون یه وخ دیدم یه مرتکه سبیل کلفت داره میاد و نگا نگام مکنه ترسیدم گرختم رفتم تو بازار اردکون یخه حلوا تق تقی خریدم و خوردم دو باره پیاده برگشتم خونه نمدونسم که بابام از صب داشته دنبالم مگشته ته یخدون هم رسیدیم چشم که گلش افتید پا به فرار گذاشتم تا نزدیکای محمودآباد دنبالم کرد وگرفتم خیلی دلش جوش بود همه موهای ریشش سیخ شده بود کتکم نزد فقط گفت خیر نبینی بچه یاد حرف نه نه بزرگم افتیدم که گفته بود اگر آذر بابات  بدی و نفرینت کنه همه ی موهای ریشش آمین مگن وقتی ریشش را اون طور دیدم خیلی ترسیدم خیال مکردم دارن آمین مگن تا خونه دسم ول نکرد اما خونه که رسیدم رفتم پایین جو دس و صورتم شستم و وضو گرفتم اومدم تو تالار زیر بادگیر  ووسیدم که نماز بخونم  همین طور که داشتم نماز مخوندم سر و صدای کسی که داره با درخت انار جلوی خونه ور مره مشنفتم یه وخ دیدم بابا با ترکه ی انار زد به گیسکای  پام و گف پدرسگ دزی مکنه و نمازم مخونه از دسش گرختم دنبالم کرد از بشن دیوار خلا بالا رفتم  و پریدم تو کوچه پوس دسم کنده شد حاجی گف ببینم بعد به زنش روکرد وگف برو آب سرخگ بیار بزن روش چرک نکنه بی بی حکیمه گف موندم ماطل که براش دل بسوزونم یا از دسش عصبونی بشم ببین یه وجب بچه چه کارا که نکرده حاجی گف پی یر پسر زبون هم نمفهمن حاجی بین امروزیا و دیروزیا سرگردون مونده خودش با رسم قدیم بزرگ شده و ملا رفته بچه اش مذاره مدرسه امروزی و مخواد مثل قدیم بزرگش کنه نمشه که معلم یه چیز دگه مگه ، هم کلاسی یه جور دگه بابا یک جور دگه بچه بین این تضادها گیر مکنه اونوخ هم دز مشه هم نمازخون بی بی حکیمه گفت ببین خطر از بیخ گوشش گذشته اگه با اون شوفر مرف معلوم نبود چه بلایی سرش بیاد تو را خدا به حاجی بگو یه فکری بکنه .

 



[1]- hekhekog : سکسکه

[2]- میبدی ها هرکس با لهجه ی غیر میبدی حرف بزنه می گویند ترکی حرف مزنه

[3]- guroš bâlâ meda : به گورش توهین می کند  

[4]- farengiyâ : در قدیم مردم کوچه و بازار به فرهنگی ها ( معلمین ) فرنگی می گفتند

[5]- had-e : از طرف ، از راهِ

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :