جاروی نوروزی

 

24- جاروی نوروزی

تازه ازخواب بیدارشده بودم ، وداشتم مرفتم ، تک جوکه دس وصورت بشورم ، دیدم بابا شال وکلاه کرده ، خر ازتوطویله درآورده ، مشغول پالون گذاشتن روی اونه ، ماماهم پتووخورجین رودست انداخته ، که ببره روخربندازه  ، گفتم ماما بابا کجا مخوادبره ، مادرگفت ، مخوادبره اردکون حلواارده بخره ، پس صبا اسفنده ، نمبینی دره باداسفندی میاد، شب اسفندحکماً باید حلواارده بخوری ، که تاسال دگه اوقاتت شیرین باشه ،  اسم اسفندکه شنیدم ، ذوق کردم ، اسفنددوست داشتنی ترین ماه های سال بود  نه فقط برای اینکه هواخش مشد ، ودرختاشکوفه مکردن ، بیشتر برای اینکه تانوروزبشه  هرروز توخونه یه خبری بود ، بابا رفت اردکون وحلوا ارده خرید ، ودم غروب برگشت خونه ، صباش که صبح اول  اسفندبود ،  همه دورسفره نشسیم ، و حلواارده خوردیم بی صاب چه خوش مزه هه ، این حلواارده ، حالا هم که درم گفش مزنم دهنم آب  افتیده چن روزبعدش ماما نشاسه گرفت ، چهل روز شده بود ، که مادریه تغار گندم آب کرده بود ، وبرای اینکه ترش نشه ، دوروز یک بار آبش عوض کرده بود ، امروزهم همه یارواعوانش جمع کرد ، وصب زودرفت سرتغار، آبش خالی کرد ، بوی ترشیش همه خونه گرفته بود ، بگم شایدده باربیشترگندما را  شست ،که بوی ترشیش بره ، بعددوباره آن هارا توشاتغار ریخت ، و پاچه تمونش بالا زد ، رفت توشاتغار و روگندما وایسید وحالا لگدبکن ، کی نکن ، خودش که خسته ومونده شد ، به صولتگ خواهربزرگترم ، گفت  حالا پسه توئه ، مادرودختر  خوب که گندمالگدکردن ، یک تغارکوچک ترگذاشتن اون جا ، و یه "ترش بالا" (آبکش ) برروش ،  هی مش مش گندم ازتو شاتغاربرداشتن ، رختن توترش بالا وآب داغ رختن روش ، ومشت مال کردن ،  تا پوست گندما کنده شد ، و نشاسه اش ریخت ، توتغارزیرترش بالا ، آخرکار یه باردگه بادست خوب گندما را چلوندن وپوساش رختن توظرف دگه ، بعدهم دوباره نشاسه ها را توشاتغار ریختند ، و به حال خودواگذاشتند ، تا آب رو بندازه‌، تادو سه روزبعد هرروز ماماکارش شده بود،  این که به سراغ تغاربرود ، تاآبی  که روی نشاسته جمع شده خالی کند ، وقتی کاربه مرحله ای رسید، که  دیگه  نشاسه نم پس نمی داد ، مادر یک سفره کارکیسه ای( کرباس ) روی نشاسه ها انداخت ، وچندتا آجر هم روی آن گذاشت ، تا سفره باقی مانده  آب نشاسته رابه خودبکشد، یکی دوروزی وقت برای این کارگذاشت ، وقتی مطمئن شد ، همه آب نشاسه  بیرون آمده است ، ماما  سفره دیگر ی توسینی پهن کرد ، ونشاسته ها را درآن ریخت ، وباچاقو قرص قرص برید ،  وسینی رادرآفتاب گذاشت تانشاسته خشک شود ، هنوزاین کارش تمام نشده بود ، که به بابا گفت ، شب پنجه می خواهم آش ججه(jeja)  بپزم ، ازحالاکم کم شروع کن ، هر روز که مری دکون ، دس خالی برنگردی ،  باید هفت دون بیاری  ، نه راسی صبرکن ببینم ، جووگندمش که توخونه داریم ، برنج و نخودهم  اندازه یک آش داریم ، باقی ممونه ماش وعدس ولوبیا  ،  بابا گفت ، آش "ججه" که رسم شوروکیا ست ، تو چه کارده اونه ،  همون آش گندم هرسالی بپز ، مادرگفت ، بالله نیت کردم ، هوسمه  بدادائی نکن ، شب اومدی خونه چیزوگائی که گفتم بیار   خیربینی ایشالله ، مگن هرکه بپزه شگون داره ، وخیروبرکت توزندگیش می یاد ، چرب ترگ بیار ، مخوام همسایه هام بدم ،  مگن بایدهفتاخونه بدی  ،  بابا گفت ، این مگن مگن ها مال پای چخ زنکاست ، دست وردارزن ، بابا حریف نشد وماما بالاخره تاشب پنجه برسه ، هفت دون آش ججه را تهیه کرد ، موعدش که شد ، اول جوئی که خیسانده بود،  پوست کند ، و باروغن وباقی چیزا توکماشدون بزرگ ریخت ، درآن رامحکم  بست  ، وتوحص زیرکاه کرد ، بعدهم کاه راآتش زد ، وگفت این حالا تاصب مپزه ، صبح روزپنجه ، ماما کماشدون اززیرکاه که حالا دگه همش خاکسترشده بود ، درآورد، اول هفت کاسه پرکرد ، و به من وافسرگ گفت ،  این دس شمامبوسه ، رضا تواین کاسه بگیر ببرخونه بی بی حکیمه ، بعدشم بروپسا برای  همسایه های دگه مبرید ، خونه هائی که پسر گنده دارن ، خوددبرو، افسرگ زشته بره ، بعد مادربه افسرگفت امرویادت باشه ، روزپنجه نوروزاست ،  بایدهرچی که همیشه    نمی شوریم ، بشوریم ،  افسرپرسید ، هرچی که همیشه  نمی شوریم ، یعنی چی ؟  مادرگفت چیزائی مثل حوله حموم ، پیش بند ، خطیفه ، بخچه سوزنی این چیزادگه ، راسی پرده هام هه  ، بعدبه من گف ، بعدی که آش هابردی ، پنشتاتخم مرغ ورداربرو خونه حسن صابونی ، چن تا قالب صابون بگیربیا، تواین فاصله منم اشنوم می کوبم ، وغربال درمکنم ،  افسراتوخطیفه هابااشنوم بشور، من هم تجیرا باصابون مشورم ، اطلسه نمشه ،  بااشنوم بشوری ، ریش ریش مشه ، زودی باش بری شو مخوام ، قلیه زردک بپزم ، افسرگف ،  چه خبره صبح آش وشب قلیه ، په پالوده کی مپزی ؟ مادراون دورنمشه  ، شب نوروزم ،  متونم بپزم ، شب پنجه باید زردک بخوری ، که تاسال دگه این وقت عقربت نگزه ، دردسرتون ندم ، چن روزی که تانوروزمانده بود ، مادرهرروز یک یا دوکارعمده تمام می کرد ، همه اتاق ها راآب وجاروکرد ، کاسه های چینی ، پیش دسی ها ، قوری وسماور شست ، یه روزنشس اندازه شش تاکاسه آب ریخت درکماشدون ، وبرای  هر کاسه هم  یک مشت نشاسته دریک کاسه آب ریخت ،  و خوب مشت ومال داد ، تادرآب حل شد ،  بعد محلول نشاسته را باآب کماشدون مخلوط کرد ، وروی اجاق گذاشت ، جوش که آمد ، چند باربا کمچعلی به هم زد ،که ته نگیرد ، به افسرگ گف بیا توهم همورکن ، یادبگیری ، نباد خیلی بجوشه ، لعاب که دادبسشه ، پالوده که آماده شد ، آن هارا در 6کاسه کواره ریخت ، وزیر بادگیر گذاشت ، و سبدبزرگی روی آن قرارداد ، که ازدسترس مرغ وخروس دوربماند ، این جا بودکه چشم مادربه کیسه آلوچه خشکگ که روتاقچه بادگیربود ، افتاد وگفت ، خاک توسرم ،  دیدی چه طورشد ، افسر که فکرکرد ، مادرکاسه پالوده شکسته است ، هول زده پرسید ، چه کارکردی ، کاسه شکسی ، مادرگفت ، ای واخدانکنه ، بعداشاره به کیسه کرد ، وگفت همه مزه نوروز به اوکرده شه[1](owkerda)=(آب کرده) که بخوری جگرت پس بیاد ، من دینه خدا ، پاک یادم رف  ، آلوچگ که این جا هه ، بروته زیرزمین “سرمجگ“ [2](sermejog)وپره [3]هم بیارتادورنشده آب کنیم .

تاخودم وشمارا بیشترخسته نکرده ام بگذارید ،  سروته قضیه را به هم بیارم ، بعدازظهرسه شنبه آخرسال بود ، مادرکهنه ترین کوزه  را ازپنجره زیربادگیربرداشت ، پرآب کرد وسه تاده شاهی درآن انداخت ،  به من گفت برو از مطبخ دوسه تا درمنه وقوطی کبریت ورداربیا ، همه پهنه آسمان سرخی می زد ، که رفتیم بالا پشت بام ، ازذهنم گذشت که آسمان زودتر از ماچهارشنبه سوری گرفته است ، مادربالای سردرخانه ایستاد درمنه ها راآتش زد ، و گفت وختی من کوزه انداختم ، توکوچه ،  توهم آتیشاوردار بنداز پائین ، روز پنج شنبه هم که شب جمعه آخرسال بود، یه پسین تاشب پای اجاق  نشست برای مرده ها لتیرگ پخت ، می گفت  امروز که غروب مشه ، همه مرده هامیان لب بام خونه هاشون می شینن ، ببینن کسی به یادآن ها هست یانه ، بایدتوخونه یک بوئی راه بیفته ،که اونا بفهمن ما به یادشون هستیم ، من لتیرگ خیلی دوس می داشتم ، نانی بود ، که باخمیرورز نیامده وروغن ارده می پختند ، همین جوری که  لب تالارنشسه بودم ، وپاهام پائین انداخته بودم ، داشتم لتیرگ داغی که روغن ازش می چکید ، می خوردم ، زیرچشمی به  لب بام نگاه می کردم ، ببینم کدام مرده ای که من می شناسم ، میادلب بام ، و سرگ می کشه ، خیلی دلم می خواست  فاطمگ آخرین خواهرم که توتابسون گذشته  زیروروئی شدومرد ، بیادلب بام  ببینمش ، ازبس به آجرهای پنجه موشی لب بام نگاه کرده بودم ، نقش آجرها جان گرفته ودرهم       می لولیدند ، آخرهم همین ها راروح مرده هافرض کردم ، وخوشحال ازاینکه ناامیدبر       نمی گردند ، آخرین لقمه لتیرگ راقورت دادم ، وازلب تالار پائین پریدم

روزبعد که صباش نوروز بود ، دم غروب ماما هرچه پلاسگ وزیلوتوخونه بود ، جمع کرد ، تااتاق 5دری دم خونه تموم فرش کنه ، وقتی کارش تموم شد ، روی اونا روفرشی راه راه کشید  وکناره حرمی دورتادوراتاق انداخت ، متکاهای مخمل واطلس چاردوراتاق چید ، تجیر های اطلس صورتی جلوسه دری روبه حیاط خانه آویزان کرد  پرده های قلمکارهم به دودر ورودی ومیانی اتاق زد ،  بعدمیان اتاق ایستا د ، همه جارااززیرنظر گذراند ، همه چیزکه جای خوددید ، خیالش راحت شد   دودست ازطرفین بدن بالاآورد ، نوک انگشت های شست رابه انگشت میانی چسباند ، باخوشحالی قردرکمر انداخت   ودورخو دچرخید ، وچند بشکن  زد ، وگفت اینم ازجاروی نوروزی  چش حسوداکور ،  همه چی به خوبی وخوشی تموم شد ، حالا وقتشه که تخمه بوبدیم،  وتخم مرغ رنگ کنیم ، رضا بروخونه بی بی نروجوهرسرخگ بگیربیا ، دگه اگه بخوام ازباقیاش هم بگم ، که چطوبیزمبسیم ، تنه بازی مکردیم مبارکباد می رفتیم ، خیلی مونده مشید ،  راسی حالاکه مرتکه پیرگ شدم  ، مگم چه روزوروزگاری داشتیم اون روزا ، چه دل ودماغی داشتیم ،  اون روزا

 

 

 

 


1-اوکرده (owkerda )   آب کردن میوه خشک شده

2-سرمجگ  (sermejog) زردآلوی خشک شده

3- پره (para)برگه زردآلو

/ 3 نظر / 24 بازدید
راه های کسب درآمد از اینترنت

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبا و مفید داری لینک وبلاگ شما را با نام مردم نگاري ميبد در پیوندهای وبلاگ خود قرار دادم خوشحال می شم شما هم مارا لینک کنید. با سپاس فراوان از شما

محمد رضا

ضمن عرض سلام باید بگویم خیلی خش بود . با تشکر

بهروز الف

سعید جان مثل همیشه همه کارهایت عالی است