زیربازار

11-زیربازار

 

ازفرازسربابا تاآخرکوچه باغ اوئی رامی بینم ، یعنی تاآنجا که کوچه خم کوچکی دارد،چه لذت داردکه آدم ازآدم های بزرگ هم بزرگترباشد، ازاول این کوچه که بابا مرابردوش خودسوارکرد، لذت بهتردیدن راچشیده ام.اماچه فایده تویک کوچه خاکی درازباریک که دیوارها سربه آسمون کشیده ،مگه چه چیزی هست که آدم ببینه، کیف کردنم مال اینه که دربالابلندی نشسته ام، درخم کوچه علی چت رامی بینم که توبره ای به گردن بسته وگوله خرش که جلوتررفته و برزمین ریخته جمع می کند، باخودمی گویم چقه که جمع کنه یک واله مشه،اصلا به من چه بذارهرچه دلش مخوادگوله جمع کنه،من دلم خشه که همراه بابا دارم مرم زیربا زار، خودش ازخونه که درمیمد،صدام زدوگفت: کیسه گوشتدون وچوخط برداربیابریم گوشت مگیرم مدمت بیار، هنوزچندقدم نرفته بودیم که گفتم مونده شدم وبابا که امروزبرسرمهربود،مرارودوش خودسوارکرد.ناصربرادرم می گفت: بابابچه هاش تااندازه توهسن دوس مداره، گنده ترکه شدن محل سگ بهشون نمذاره ، توهم امسال دگه وقت داری  هرچه متونی بتازون، سال دگه باتس وتیپا مفرسدت دنبال کار انشالله که راس نگفته باشه ، بابا تانزدیکای بازار مرارودوشش برد، به بازارکه رسیدیم غلغله ای بود، زیربازارهمه جورآدمی را متونسی ببینی ،بازار پر از آدم های رنگ وارنگ بود، شیخ طاهر وآقاشیخ اسماعیل وچند نفر دیگر که همه از ریش سفیدان وبزرگان محله بودند ، روی دو تقای دم بازار که درطرفین درگاه خانه حاج محمد جواد بود نشسته بودند ، آغاعلی بقال تمام فضای جلو مغازه اش رابا دوسه ردیف گونی های آجیل نوروز اشغال کرده بود ،پسرک حسین قصاب با دله های پر ازآبی که ازته جوی کنار بازاربالا می آورد،زمین رالچ کرده بود،حاج اسدی باچادرشب پرازکروزه منتظر بچه هائی بود که باچنددانه خرما یا شنیدن یک قصه برایش “کروزه “می چیدند ، غلامحسین ذاکرمرتکه گنده داشت با“جمبازگ“ خط بازی مکرد، حسین قصاب شقه های گوشت راروی دوش انداخته به طرف آب انبار کناربازارمی رفت که مثل همیشه درهوای خنک ته انباربه دیواربزنه تاجاش خنک باشه ،چقه من ازاین کارش بدم میمدهروقت مرفتم ته انباراوبخورم ، هم بوی گندگوشت حالم به هم مزد، هم ازبوزهائی که ته انبارجمع مشدن مترسیدم، ازمگس که عده اشون خیلی زیادبودبدم نمیمد، چون وقتی منومیدیدن باسروصدای زیادی پیش پایم بلندمی شدند، وازاحترامی که به من می گذاشتندخوشم می آمد، بگذریم بهتره که بگه باقی آدمای زیربازارچه کارمکردن ،بمانعلی پشمی درته مغازه اش گونی های پشم را جابه جا می کرد ، آن سوترجواد عدل زیلو می بست که فردا صبح به شهر بفرستد، فتح الله توپ های پارچه را راسته خفته درجلوی مغازه اش چیده بود ، اسد نانوا سفره خمیر   معلم هارابه نوبت روی پیشخوان خالی می کرد، دست تنهاخمیرها راچونه می گرفت ونان می پخت وبه صاحبانش می داد ، ظهربود،هرکس ازصحرا برمی گشت ،برای رفتن به خانه بایدازبازارمی گذشت،اینجا که می رسیدپاشل می کرد،دل ازهوای خنک بازارنمی کند، برای چنددقیقه یاشایدچندساعتی کناربازارروی زمینی که پسرحسین قصاب آب پاشی کرده بود،ولومی شد، وباهم قطارای خودبه گپ وگوپ می پرداخت،خوبی بازاراین بودکه هرکسی جفت خودش پیدامی کرد،حاجی محمدی رعیت قبراق محله هم کههمین الان ازراه رسیده بود،یک راست آمدکنار دیوار نشست ،تن راوادادوفارغ البال روی زمین پهن شد، خنکای کف بازار درتن گرما زده اش نفوذ کرد، مور مورش شد ، لرزشی به تنش نشست ،مثل وقتی که مشت ومالش داده باشند، همه گرما وخستگی ازتنش رخت بربست، با گفتن“ ها ی های  حال اومدم ، خداشون بیامرزه“ ( منظورش سازندگان بازار بود ) ازموقعیتی که درآن بود،اظهار رضایت کرد علی سیاه که درخانه آب “روئون“ نداشت،مث هرروزدگه تنبون پاکش راازتوخانه رودوش انداخته می آمدکه ،برودپائین جوی کنار بازارطارت تقواکند ، ازکنارغلامحسین که ردشد، گاردگرفت زیرا هرروزوقتی ازاینجا عبورمی کرد،غلامحسین وانمودمی ساخت که می خواهدتنبون راازروی دوشش بردارد،شایدیک بارهم این کارراکرده بود،علی سیاه گریزان ازغلامحسین درحالی که آهسته می گفت بیکاره بیعارهمیشه کناربازارپلاسه،رفت ته جوب که وضوبگیرد ، ازجوب که بالا آمددرحالی که باپهنه دست آب ریشش رامی گرفت ودست رابرای خشک کردن به بغل ران روی تنبونش می کشید، روبه حاجی محمدی گفت پسون گوئم “لر“(lar) شده، مگی چه کارش بادبکنم ؟وحاجی محمدی گفت دوداسفند یا "خونه دون" بوز راآتیش کن و دوداون را به مایه دون گو ئد(گاوت) بده خوب مشه         دنباله دارد

 

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
آدينه بوک

سلام. به فروشگاه اينترنتي کتاب و CD آدينه با تحويل رايگان هم سر بزنيد.

andi

سلام دوست عزیز . اگر میخوای راحت پولدار بشی به وبلاگ من سر بزن این یه جور تجارت اسان و رایگان است . و هیچ هزینه ای برای شما ندارد حداقل سر بزن و ببین و نظر بده . اقدام کن ضرر نميکنی

shadi

بهارهميشه از نام آبي تو تروتازه اند. چرا به ايوان خانه من نمي آيي؟ مي دانم ترانه هاي كهنه من قابل تورا ندارند. مي دانم كه پنجره ام شكسته و ساعتم در خوابي عميق فرو رفته است. قول ميدهم وقتي تو را ديدم سكوت كنم تا چشمهايم با تو سخن بگويد...........سلام دوست عزيز وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن موفق باشید