درخت بهشت

23- درخت بهشت

مادردورازچشم بابامراصدازد، وگف ، مری خونه بی بی حکیمه ومگی مادرم سلوم رسونده وگفته بچه ام زیروروئی[1] شده ، دووگش هرچی  هه بدید ، یخگ بدمش ، بی بی حکیمه بااوقات تلخی ازپشت چاله کارقایم [2]دراومد ، وگف بازمادرت ناپرهیزی کرده صد بارگفتمش شیربچه مدی ، کدوبادنجون  یاخیاربالنگ وچیزای باددارنخور بچه ات  زیروروئی مشه ، بازم توگوشش نمره ، حکماً دیشو اوگوشت بادنجون داشتید  داشتم   جوآبش مدادم ، که وو  نسید گوش بده ، رف تواتاق  ازتوپستویه مشت دوای جوشوندنی ورداش اوئورد ، رخت تویک تکه پارچگای دم چرخ خیاطیش  ، گرنج زد  ودستم داد ، وگفت   این گل ختمی وپودونه هه ، به مادرت بگو بجوشونه واوئش صاف  کنه ، بده بچه ، اصلاً شیرش نده ، بری رفع عطش عرق بیدمشکش بده    مادرریشه پودونه وگل ختمی رادرکتری جوشاند ،  وصاف کرد ، ویک "داردون"[3] پر ریخت توحلقه فاطموگ ، تا این خورد پری وخ نشد ،که  خو رفت ، مادرنفسی به راحتی کشید وگفت خدابیامرزه حکیم باشی ، خداعمردخترش بده  ازصب تا حالاصدی نالش بچه کارت به جگرم مزد ، خداکنه یخگ بخوابه ، روزبعدحال فاطمه بترشد ، ربابه گنده که به دیدن مادرم اومده بود ، وقتی بچه رابد حال دید ، رفت کلثوم را به خونه امون اوئورد ، که علاجش کنه ، کلثوم وختی چشش به فاطمگ افتید ، گف این بچه که ضایعش کردین ،  دره ازدس مره  معصوم وخین یه تکه کارکیسه ای[4] ورداربیار ، مادرگف ندارم  کلثوم به چاله کاربافی اشاره کرد ، وگف په این چه چیه  کارت مگه بارنی[5] ، مادرگفت " روکاره" [6]کلثوم ،  نمتونم مال مردم ناقص کنم .

کلثوم : بچه ات دره ازدس مره ، غصه مال مردمده ،  پنبه خوداری ، یا اونم مال مردمه برو  یکی" نلته" [7]پنبه ورداربیار  فرقی نمکنه ، مادررفت وازتاقچه اتاق میون یک نلته پنبه اوئورد   کلثوم پنبه راازدس مادرگرفت  ، وگف نکنه دوبار"اشیره "[8] کردی  وشیر ناخش بچه دادی ، زیروروئی شده ؟

مادر : اق ، نه ، پریروز داشتم ،  نون ساج مپختم ، پری کرکرک[9] کرد ، اومدم یه المگ[10] پسون دهنش گذاشتم ، خی کنم ، خاطر همون شیرداغیه که دادمش

کلثوم : سفیلم چرااقه هم که بچه گائیدن دادی ، هنوزم عقلت به اینا نمرسه

مادر: کلثوم نمک روزخمم نپاش ، دل ودین درس حسابی ندارم  دیرورفتم کتابش واکردم ، مرتکه گف چشش کرده ان ، الهی کوفت توچششون شه ، بچگم تازگیا خیلی خشگ [11]شده بود  نتونسن ببینن ، مدونم کدون چش دریده ای بوده ، ان شاالله که پاش بخوره ، کلثوم درحالی که نلته پنبه راکنارفاطمگ گذاشته بود ،  وآن راازهم بازمکرد ومکشید که قدفاطمگ بشه  گف اگه مدونی کیه ، په ماطل چه چی اسی ، برو یه چیزی ازدسش بگیر ، بیا ر بذاردهن بچه ات ، اثرچش ازبین مره .

مادر : همین کارم کردم ، رفتم بونه این که بچه ام بادی شده نبات خونه ام نی ، یخه نبات ازش گرفتم ، اوکردم رختم دهن بچه ، کلثوم پنبه راهم اندازه بچه کرد ، وبعدبه مادرگف برو یک مشت جو وچندتا سکه ورداربیار ، مادررفت یک کاسه جواوئورد  گوشه چارقدش هم بازکردوچن تا سکه ده شاهی ویک ریالی با کاسه جوداد ، دس کلثوم  ، اوجورادورسربچه چرخوند ، وسکه هاراهم قطار روی نوار پنبه چید ، بعدهمه راجمع کرد ، ودرپارچه ای پیچید، به دست مادرداد ، وگف ، این راسرسه کوچه یادرمسجد مذاری ، یک مستحقی ورداره ، اگه تاصب خوب نشد  چهل ویکی  نون صدقه بده ، اگه مطمئنی چشش کرده ان ، یه راه دگه هم بری بی ثمرکردن چش شوری هه که خال اسفند بذاری ، بادبری تف هف فاطمه بگیری ، باهف دونه اسفند توظرفی بریزی وبسورونی ، بعدباخاکسرش دورتادورصورت بچه خال بذاری ، دس به نقد  برو وضو بگیردورکعت نمازحاجت بخون  دلت قراربگیره ، اقه دل ناخش نباش ، هرچه خدابخوادهمون مشه ،  مادرروبه ربابه کرد ، وگف ، این قضیه تف هف فاطمه دس شما مبوسه .

ربابه : منت مدارم ، یه نیم کاسگ بدم  ، همین حالا راه میفتم مرم ، جم مکنم میام .

روزبعد ظهرکه ازملا خونه میمدم ، همین طور که درکوچه دروازه مدوئیدم ودرس تازه ام دوره مکردم ، ه بر هُ  واوولام سروَل هُوَل لام ، ف سرف َ ، ت الف تا، یک سنگ هم باپا مزدم ومیمدم  درخونه که رسیدم ، با پا محکم زیرسنگ زدم ، اما انگشت شست پام به زمین گرفت وپس شکس ، ازدردش نفسم بنداومد ، روزمین نشسم ، گیوه ام دراوئوردم ، وانگشت پام را بادودست گرفته به خودمی پیچیدم ، به زورخودم نگرمداشتم که گریه نکنم ، که دیدم ازدهلیزه خونه مون صدای آروم گریه  میاد   ناگهان مثل اینکه ازیک بلندی به زیربیفتم ، دلم هری تورخ  این صدای گریه  مادر ه نکنه فاطمگ  ..  سوسون [12]دوئیدم اومدم توخونه ، میون تالار مادروربابه گنده وننه بزرگ دورفاطمه نشسه بودن ، فاطمه بی حرکت باچشای بازخوابیده بود سیاهی چشاش بالا رفته بود ، نیمه کمتر آن مثل هلال ماه درزیرپاره ابری کبودبالای حدقه چشمش دیده می شد ،  روی سفیدی چشمش پرده تاری نشسته بود .دورتادورصورت ازچونه تا پیشونیش خال های کوچک خاکستری به چشم می خورد مادرمثل اینک ازمن راه چاره بخواد، گف رضا یه کاری بکن فاطمگ دره جون مکنه ، ننه بزرگ گف ، دل بچه نشکن  بعدروبه من گف رضا ننه غصه نخور ، فاطمگ دره مره بهش توبهش درختیه که به بچگا شیرمده ، اون جا هسن تاروزقیومت که ضامن پدرومادرشون بشن حالا خوب نی ، این جا ووسی برو ببین ، زهروگ تومدبخ چکا مکنه ، گوزبون درس کرده یانه درهمین موقع زهراکه سینی لب کنگره ای کوچکی دردست داشت ، ازراهرومدبخ اومدروصحن خونه ، توسینی یک قوری با دوتاپیاله چینی ویک نعلبکی پرنبات گذاشته بود ،  اومدتوتالار وسینی راجلوی مادرروی زمین گذاشت ، پیاله هارا ازگوزبون لبریز کرد ، ربابه بالحن سرزنش آمیزی گف ، اقه پیاله پرنمکنن  ننه بزرگ گف ، حالا وخت سرجیم دادن نیس ، ربابه گفت ، این حالا نمشه نبات بریزی توش ، په یه لک نبات بده دهن بگیره  هاش گوزبون بخوره  ، مادربااصرارربابه وننه بزرگ هردوپیاله گوزبون خورد ، من به وضوح مدیدم ، هربارکه پیاله به دهنش نزیک مکرد  لکه لکه اشک درپیاله مرخ ، ننه بزرگ به مادرگفت  بچه داره بدجون مکنه ، وخین یخه پسون کف پاش بمال زودترخلاص شه ، بااین حرف بغض مادرترکید ، ربابه گف بذارین گریه کنه ، آروم بشه ، ننه بزرگ گف ، خداامونتی داده بودت حالا دره امونتش پس مگیره ، یقین صلاح توهمینه   بروقدراینائی که داری بدون .

همراه باغروب آفتو فاطمگ هم غروب کرد ، سکینگ مردیشور که خی مکنی پشت درووسیده بود ، خیلی زوداومد ، فرزوچابک بدن بی جون فاطمگ ورداش رف ، مادربا شتاب رفت ،  توی مدبخ یک خشت سیاه پای اجاق برداشت ، اوئوردورفت توکوچه پشت سرسکینگ انداخ ، ربابه گنده گف اقه که سنگ سیاه پشت سرش مندازن که برنگرده بازم برمگرده

ننه بزرگ خداکنه ندیده باشه ، نمدونی سراین قضیه چه بلائی سرخواهرعاروس مااوئورد کی بودکه اوء محمودی خشک شده بود

ربابه : هان  همون سالی که غسخونه اونداش ، سرحوض نومرده ها مشسن

ننه بزرگ : هان همون سال ، سکینگ هم بچگا که ممردن توجوی خونه ش مشس عاروس مامگف ، خواهرمن بچه اش مرده بود ، هرکارمکردن ، سکینگ نمیمد ورداره ببره ، مگف اون بارکه اومدم ،  بچه مرده دون بردم ، سنگ سیاه پشت سرم انداختید ،که برنگردم ، منم حالا برنمگردم ، هرکاری بچه دون موخید بکنید ، آخرش خواهرم دس به دومن من  شد ، گف  گوش حرف تو مکنه ، برودنبالش بیاد، مگف رفتم ،که بگمش بیاد ، خونه اش پشت بازارمیرزامتی بود ، یکی اتاقگ و یه جوی اوء شورداش ، گفتم سکینا چراخنکی مکنی ، بچه مرده رودس خواهرمن مونده ، نمری ورش داری ،  گف نباداون بارسنگ سیاه پشت سرم منداخ ، بیا بریم ته جو یه چی نشونت بدم  دسم گرف   بردم پائین جو ، دیدم یه دریک دری گذاشته میین جو  ، دورتا دورجوبچگای مرده چیده که یکی یکی بشوره شمردم هیده تابچه بود ، سکینگ گف اینا مردن تخصیرمنه  کارمن شسن ایناهه ،  نیام ببرمشون ، چکارشون مکنید   سنگ سیاه انداختن یعنی چه  اقه ترسیدم ، وغصه ام شد  که دگه گفی نزدم ، اومدم خونه ، به خواهرم گفتم   سکینگ کاروبارش رونق داره ، نمیاد ، شوئرت بگو بچه بگیره زیرعباش ببره بذاره توجوی خونه اش ویکی تکه پارچه سفید ودوریال هم بذاره روش وبیاد ، دگه پسش نمیاره

شو که خوابیدم  ، همه ش فکراین بود م ، که فاطمگ چندمیشه ،  وخت توت که مشه تااناربیادروزی نی که چن تا بچه نمیره ، اون شوتوخو درخت بزرگی میین هوا وزمین دیدم  که به جای شاخه پسون داشت ، هرپسونش تودهن یک بچه بود ، گشتم  فاطمگ هم پیداش کردم ، وقتی چشش به من افتید، پسون ول کرد، باخنده چش به من دوخت  درس مثل اون روزا ، مث هربارکه ازملا میمدم ، تودومن مادرداش شیر مخورد تاصدام مشنف پسون ول مکرد ، برمگشت رو به من وخنده مکرد .  


[1]- زیروروئی(zir0 ruei) : اسهال استفراغ

[2]- کارقایم : کرباس 12چله که برای پارچه بافی است .

[3]- داردون (dâradun)  : ظرف مسی موچکی دراندازه استکان که لبه قیفی شکلی دارد ، وبه وسیله آن داروهای جوشاندنی به بچه می دهند ، به این گونه که آن راازداروپرمی کنند ، نوک قیفی شکل آن راروی زبان بچه می گذارند ، به طوری که حتی گریه راه گلویش رانمی تواندببندد ، دارورادرحلق بچه می ریزند

[4]- نوعی کرباس است

[5]- کارت بارنی : مگرکرباس بافی نداری

[6]- روکار: قسمتی ازکرباس که موقع تاکردن درروقرارمی گیرد ، بافندگان معمولا این قسمت رامحکم ترمی بافند ، که جنس آن رامرغوب ترنشان بدهد

[7]- نلته (nalta): بسته بیضی شکل پنبه به قطرتقریبی 10 سانتیمتر که حلاج ها  برای سهولت حمل ونقل آن رامی پیچند

[8]- اشیره (ašira)  : شیربه شیرکردن ، زنی که هنوزبچه شیرخوره داردوبازحامله می شود .

[9]- کرکرگ (ker kerog)  : ناله خفیف ومداوم

[10]- یه المگ (ye allamog ) : زمان کوتاه ، درحدخواندن یک الهم ( صلوات )

[11]- خشگ (xašog) : خوشگل

[12]- سوسون (susun) : بایک پا دویدن ، لی لی کردن

/ 2 نظر / 12 بازدید
شهرزاد

آخ بچه پکیدم بسکی گریه کردم چشام شد قد گردو من خیال مکردم اوروزا که بچاشون پر ممردن و چاچوشون مکردن مبردن پری غمشون نبوده دیدم نه بوده فقط بسکی کاری داشتن وقت نمکردن بعدش افسرده بشن بیشتر ارزش وقت مدونسن !