مفتش

37-مفتش

باباتازه باغچه‌ی جلوی خانه‌امون را احیاء کرده بود. باغچه‌ای که برای آب رساندن به آن کلی با همسایه کلنجار رفته بود وکار به دعوا و نزاع کشیده بود وهمسایه انگشت کوچیکه بابا راسرهمین قضیه جوییده بود که تاآخر عمرش این انگشت کج ماند که ماند . عمه‌ی گوهر چهار زانو نشسته بود روی پیشگاه  لب باغخچه و پاها را رو هم گردانده بود .چه قدر من از این کارش خوشم میمد و او را نمی دانم چرا این طور که می نشست به چشم یک زن اشرافی می دیدم بابا داشت بوته های قاب ( آفتاب گردان ) را که بیخ بیخ هم بودند از ریشه می کند من که ازاین بی رحمی بابا شگفت زده شده بودم با زبانی که بچه ها خودشان را پیش بزرگترها لوس می کنند از بابا پرسیدم چرا این قاب‌ها را می کند و بابا برای اولین بار - شاید به خاطر حضور عمه که الهی من دورش بگردم – مهربانانه جوابم دادکه جاشون تنگه بابا .  چه قدر من این عمه را دوست داشتم و او تنها عمه‌ای بود که بابام را برادر خطاب می‌کرد و چه قدر من ازاین اخلاقش خوشم میمد او بااینکه خواهر ناتنی بابا بود خیلی بابا را عزیز می داشت . حیف که این عمه خیلی زود بیوه شده بود همان طور که خیلی زود ازمادر یتیم شده بود . خودش می‌گفت از مرگ مادر یک خاطره‌ی تلخ برایم مونده . بعد تعریف می‌کرد تازه یکی دو روز بود مادرم مرده بود باباسرحوض نو کنار دیوار نشسه بود ومن که دختر بچه چهارپنج ساله و تنها اولادش بودم روی پاهاش نشونده بود خیلی داغ مادرم داشت یه وخ سر و کله‌ی مفتش پیداشد حالا دو روزه که مادرم مرده مرتکه‌ی نامرد سر بابام شاخ و شینه کشید که چه چیه زنت کشتی این جا صورت حق به جانب گرفتی نشسی وخین برو میشای من بیار ببینم چه به روزشون اوئوردی حکماً این چن روز گشنه تشنه نگرشون داشتی . آخه مفتش هرسال چن تا میش وگوسفن به جای مالیات یا مراعی[1] از مردم می گرفت و به هرخونه که دسشون به دهنشون می رسید می سپرد که براش تیمارکنن به بابا هم چن تا ازاین میشا داده بود حالا نگاه نکن مردم وضعشون خوب شده و همه جا امن و امونه . اون روزا مأمورای دولتی خیلی آتیش می سوزندن به هیچ شیر و پیری رحم نمکردن . دور می جنبیدی مبردنت باغ عربا [2]فلکت مکردن و تامخوردی چوب و ترکه‌ات مزدن یا چن روز کند و زنجیرت مکردن . برنگرده اون روزا  بابا گفت هان منم خیلی از ظلم این گور به گوری شنفتم  این طور که مگن جونور غریبی بوده هروخ زیر بازار ردمشده باسن[3] همه پیش پاش بلن شن حالا یک مرتکه فراش هم بیشتر نبوده حاجی محمود مگف من بچگ بودم همری بابام رفته بودم زیربازار که این مرتکه پیداش شد میرزاصادق بابا بزرگم زیر بازار نشسه بود اوکه لوس بابای من بود جلو‌ی پای مفتش بلن نشد که بهش توپید چرا بلن نشدی او هم ناچار نیم خیز شد نگاه کرد دید اسمال ع. اون جا ووسیده گف اسمال باید سی ریال مراعی  گو و گوسفندت بدی اونم گف ندارم  خوابوند توگوشش وگف وقتی فلکت کردم معلوم مشه که داری یا نه سید ی .ج .  واسطه شد و گف به حساب من بذار - سیدها مقرری داشتند - من عوضش مسکه مگیرم بعد گفت اسمال سیصد [4]مسکه یک ماه من مدی من قرضت گردن مگیرم  سید گردن کلفت بود هرجا که مفتش پابیخ مل [5] مردم می گذاش این سید میون می افتید هر سه تومنی که نقد مکرد یک تومنش به اسم بچه های سید بالا می کشید بله این دوره کلونتر و کلونتر بازی دوره نکبتی بود آنچه من یادمه گل سرسبدشون خان بود که این آخری ها ازبرکت برادرش که دوماد بختیاریا بود به ضابطی رسیده بود اوهم کم آتیش نمسوزوند یک چشمه‌اش که من یادمه ازپول مالیاتی که مگرف باآد[6] حقوق معلما مداد بعد از دوسه ماه که نداده بود چن تا شال کاه براشون فرسیده بود که بفروشن و وج[7] حقوقشون وردارن . مدیر که اتفاقاً عقدایی بود وسر نترسی داشت اون را پس فرسیده بود و گفته بود بهتره خودتون بخورید کار نداریم چه بلایی سر این بیچاره آورد . این آخرکاری ها که موی دمش ریخته بود هنوز دست از ارغگی بر  نمی‌داشت تنها کسی که جلوش ووسید من بودم . اون سالی که میراب بودم و می خواس آب مفت ببره بلگش [8]درکردم آدمش فرستاد کتکم بزنن که تاق سلارا[9] خبرم کردن گرختم

گف عمه گوهر بود که خیلی دوسش داشتم مادرهم به این عمه یه جور دگه نگا مکرد مگف باوجودی که هیش عاروسی ازخواهرشوهر خوشش نمیاد من به چش خواهر شوهر نگاش نمکنم  این عمه چیزدیگه‌ایه خیلی مهربونه خیلی گذشت داره باباش آخرعمری شاش بند شده بود مگن نفس[10] باباش تو دهن مکرده وممکیده وخون وچرکاش مکشیده باید فرشته باشی که بری پی‌یرت همچو کاری بکنی . شوهرش هم خیلی مردبوده اونم میراب بوده زیربار زور نمرفته وبه دم کلفت ها آب مفت نمداده نیمه شو  بیل زده بودن توسرش و انداخته بودنش تک انبارقلعه  .

 


[1] - مالیات بز وگوسفند

[2] - خانه باغی درمیبدبالا که محل استقرار کلانتر یاضابط بود  

[3] - bâsan : می بایست

[4] - منظورسیصد درم واحد وزن ومعادل 4500 گرم است

[5] - mol  : گردن

[6] -bââd  : باید

[7] - vaj  : عوض

[8] -balg : سدخاکی که برای هدایت آب به داخل کرت درمسیر آبره می‌بندند ومنظوراز "بلگ درکردن"  یعنی خراب کردن این سد به دستور میراب واین اتفاق وقتی می افتد که کسی سهم آب ندارد ولی برای استفاده ازآب به اصطلاح بلگ می گیرد .

[9] - tâqsalâr : مسؤل توزیع آب که ازدستیاران میراب است

[10] -nafs  : آلت مرد

/ 0 نظر / 17 بازدید