آسون ترکید و یک دخترگ خش افتید پایین

6-آسون ترکیدویک دخترگ خش افتیدپائین

یک هفته نگذشته بود ، که ظهروقتی ازمغازه بابا برگشتم ،دیدم مادرکنج تالارروی رختخواب لم داده وازدردبه خودمی پیچد .چشمش که به من افتاد ،گفت بروبه بابات بگوبره دنبال  ماماچه ،ازاون ورهم بروخونه نه نه بزرگ وبگوچخ وچومبولش جمع کنه بیاداینجاوقتی به خانه مادر بزرگ رسیدم ،زیرداربست روبه قبله ایستاده  به دیوارتکیه داده بود و کتاب کوچکی دردست گرفته و می خواند ، ازبس این صحنه رادیده بودم می دانستم که مشغول خواندن  زیارت وارث است . بخصوص که اندکی دورتر پوست آهوئی که سجاده اش بود روی زمین پهن بود  چقدرآرزوداشتم یک بارروی آن بنشینم ،  خواندن زیارت را که تمام کرد ،ازمن پرسید  هان چه خبر؟مادرت باکیشه ؟گفتم دلش دردمکنه گفته شما بییداونجا

نه نه بزرگ باعجله پوست آهووچادرنمازسفیدوجانماز مخملش رابرداشت دربقچه پیچید وازصندوق قدیمی که بروروی آن مثل صورت مادربزرگ پرازچین وچروک بود،دوپیراهن چیت ویک تنبون پارچه مصری بیرون آورد ودربقچه دیگری گذاشت ، بقچه هارا به دست من دادکه بیاورم وخودش چرخ ریسی ویک نلته پنبه باکتاب مفاتیح الجنان برداشت وگفت بریم ، دراتاق  راقفل کرد ومرغهارا هم درحص جاکرد ، ازپشت دیوارباغچه ،"جواری" زن همسایه را صدازدوگفت  معصومه دره مزادومن درم مرم سرپرستیش کنم ، قربون دستت چن روزی که نیسم اوءودون مرغای من بدید ،توحص جاشون کردم ،درشون نکن شغال مگیردشون ،خواسم برم کلی خونه دمگ درزیرسنگ مذارم ، جواری گفت خیالتون راحت باشه .

مادربزگ پرسید ماماچه خبرکردین ، گفتم بابام قرارشدبره دنبالش  گفت  سرراه بریم ببینیم رفته یا نه ، وقتی به خانه اش رسیدیم دخترش گفت حاجی اومددنبالش رفت ،به خانه که رسیدیم ربابه ماماچه بااوقات تلخی گفت زنکه چاردردش گرفته هیشکه دوروبرش نی که کمک من کنه ،حالافارغ مشه،هیچیمون آماده نی، مادربزرگ گفت افسرگ  ملا بود فرسیدم دنبالش بیاد ، دس به نقدبیاببریمش تواتاق اینجا توتالار که نمخوادبزاد ، افسرهم سراسیمه ازراه رسید،مادربزرگ به او گفت  بروتواتاق جا بری مادرت درست کن ، ربابه گفت کرسی هم ببرتواتاق ، یه کماشدون او(آب)  بذار رواجاق ، جردی باش بعدمث اینکه تازه به یادش افتاده باشدگفت :راسی یک سینی پرخاکسردوتا هم خشت خوم ازیه جائی پیداکن ببرتواتاق بذارکنارکرسی ، افسر این مأموریت آخری را به من واگذارکرد وگفت بروتوباغ دولت دارن خشت ممالند،دوتاش ورداربیار ، خشت هارا که آوردم، دیدم همه دراتاق کنجی جمعند ، ماماچه گفت خشت بذارهمونجا وازاتاق برودر ، پسرگی زشته اینجا باشی .

من وبابا درتالار زیربادگیرنشسته بودیم  ، ناله مادرفضای خانه را پرکرده بود ، بابا عصبی وبی قرارروی دوزانونشسته بود. سنگینی بدن را گاه به لمبر چپ گاه به راست می داد ، آخرطاقت نیاورد به من گفت بروبگواقه سروصدانکنه ، صداش توکوچه مره زشته ، پیام راکه رساندم تامدتی سروصدائی نیامد. لحظه ای بعدمرواربا اندکی هراس ،کاسه چینی به دست آمدوبه بابا گفت حاجی یک دعادورکاسه بنویس که یک چیزی برزیم توش بدیمش بخوره، بلکه فارغ شه ، ماماچه مگه بچه گشته دنیا نمیاد ، ازبس که" نک"(کاه نرم برای خوراک دام) شسته وروتشت دولا وراس شده به این روزافتیده، بابا بلندشدوکاسه راازدست مروار گرفت و رفت به اتاق خودش تادعا بنویسه ، بابا گویا درجوانی  که سرکارملای ده بوده ، مدتی دنبال دعانویسی وجادوجنبل بوده  مادریک بارتعریف کرده بود که برای دیدن جن چهل روززیر درخت گل سرخ  نشسه وسوره جن خونده  که جن ببیند ، یک روزهم یک چیزی می بینه وغش مکنه میفته اونجا ، دگه دس ازاین کارا برمداره ، اما هنوزهم چندباردیده بودم که مردم ،کاسه میارن که با با توش دعا بنویسه که زائوزودترفارغ بشه ، باباهم با قلم فرانسه وجوهربنفش ازداخل دورتا دورکاسه یک دعائی می نوشت وبه صاحب کاسه می دادومی گفت تخم مرغی ، گاوزبونی چیزی بریزین توکاسه همورکنین وبدین زائوبخوره . حالانوبت به زن خودش رسیده بود ورفت برای اوهم همین دعارابنویسد ، طولی نکشید که بابا کاسه را آوردودادبه من وگفت ببر بدشون ، بگونبات داغ یا گوزبون بریزن توکاسه بدنش بخوره ، ازتحویل کاسه زمان زیادی نگذشته بود،که صدای گریه بچه ازاتاق به گوش رسید ، بابا نفسی به راحتی کشید ، زن اولی بابا سرزائیدن مرده بود ،می گفتند آلش زده ، نمی خواست  سراین یکی هم بلائی بیاد .وقتی بابا دیدکسی به سراغش نیومدکه خوش خبری بگیره ،  زیر لب گفت حکما دختره . آهسته خودرا به پشت دراتاق رساندم  ،دیدم ربابه بچه را دربغل گرفته وانگشت خودرا به گردی که درنعلبکی مقابلش هست می زند ودردهان بچه می برد وبه سقف دهانش می مالد.بعدنه نه بزرگ بچه را ازدست ربابه گرفت وبه گوشش اذان گفت ، بعدبچه را به ربابه دادوگفت شما پیش زائوباش ،من برم "ترحلوا"(کاچی) بپزم ،ربابه گفت خیلی شورفته مخوام برم ، رضوگ پیش مادرش ممونه ، یه چاقوهم  زیرسرزائوبذارین که آلش نزنه ، این خصم هم بدیدحاجی توطویله خاک کنه،جوندارچیزی درنیاره، نه نه بزرگ گفت خیل وخوب ، بعدازمادرپرسید روغن گووگوسفندداری ،مادرگفت توگنجینه اتاق میونه ، نه نه بزرگ پرسید آردبرنج کجاهه؟ مادربه بالای سر خوداشاره کرد وگفت روی رف گذاشته ام ،وافزودزردچوبه وهل هم توی مدبخه.

نه نه بزرگ همه آنچه را که برای پختن ترحلوا لازم داشت ، جمع وجورکرد ، مقداری روغن گاوویک قاشق روغن گوسفندرا درکماجدان کوچک مسی ریخت رفت توی مدبخ اجاق را روشن کرد،کماجدان را روی اجاق گذاشت ، روغن که داغ شد،مقداری آب درآن ریخت وآتش اجاق رابیشتر کرد،وقتی آب جوش آمدآردبرنج درآن ریخت وبه هم زدوزردچوبه وهل درآن ریخت ، دوسه دقیقه که جوشید، کماجدان را ازروی اجاق برداشت ، بسم الله گفت وآب روی آتش ریخت که خاموش شود،  ترحلوا رادرکاسه ریخت وچندحبه نبات درآن انداخت وباقاشق به هم زد وکاسه راآورد،داددست مادروگفت بخور ، ربابه هم قبل ازرفتن به نه نه بزرگ تأکید کرده بودیادتون باشه صب گل گوزبون وروغن بادوم، ظهرگوشت مرغ یاگوسفندوشونخودو گوشت گوسفند مددیش ، اگرخواست برنج بخوره حکما با روغن گوسفندبپزید ، نه نه بزرگ پرسیده بود،گوشت خروس خوندمش ، وربابه گفته بودنه طبع دختر، سرده خروس سردیش مکنه ،  به پسرزا خروس مدن . خبر دخترزائیدن مادرراهم نه نه بزرگ به بابا دادوگفت حاجی امروتوخونه تون" آسون ترکیدویک دخترگ خش افتیدپائین " ،با با گفت بچه رعیت یا پسره یا دختر،  نه نه بزرگ  که ازخوش طبعی وشوخی بابا خوشحال شده بود ، پرسیدحالاچه اسمی موخی روش بگذارید ؟ بابا  به من گفت بروتاقچه اتاق قرآن بیار ، یه اسم ازلای قرآن درکشیم ، یه صفحه کاغذهم ازدفتر ناصرگ بکن بیا ، گفتم مترسم بزندم ، بابا گفت دفترش بیارخودم بکنم ، بابا کاغذی که ازدفتربرادرم ناصر کنده بود،به قطعات کوچکی تقسیم کرد وروی هریک اسمی نوشت، اسم ها همه اش قرآنی بود، باباچندجای قرآن راواکردوتوهرصفحه یکی ازاین کاغذگا گذاشت ، بعدرو کردبه من و گفت :یکیش درکش ، من یک کاغذرا ازلای قرآن درآوردم و به دست با با دادم ، بابا خواند"فاطمه" ، نه نه بزرگ باخوشحالی گفت چه خوب  ، اسم دختر پیغمبر   مادردوتاامام  به از این نمشه .                       پایان

 

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
mahmood kavir

آفرين. دست مريزاد. بسيار کارتان عالی است.

ای ول بابا خوشم اومد