عیدمرتضی علی

l

مژده به میبدی ها : کتاب چهل گفتاردرمردم شناسی میبددفتردوم وسوم منتشرشد ، مجموعه چهل گفتارکه شامل هشت دفتراست ، درواقع دائرت المعارف فرهنگ عامه مردم میبداست ، که درمدت چهل سال باتوجه به روندتحولات وروزآمدکردن سالانه اطلاعات باروش تحقیق میدانی جمع آوری وتدوین شده است ، در دفتردوم وسوم مردم شناسی اقتصادی یابه عبارت دیگرنظام تولیدومصرف مردم میبد توصیف وتحلیل شده است ، آیتم های اصلی آن خوراک ، پوشاک مسکن نظام کشاورزی( کشت داشت وبرداشت گندم ، پنبه رناس) باغداری ( شیوه تولیداناروپسته) دامداری ونیزصنایع بومی وابسته به آن مثل چخ ریسی، کاربافی، پلاس بافی زیلوبافی سفالگری ، موتابی و قالی بافی است . همچنین یک خلاصه 30 صفحه ای ازسه دفترچاپ شده به انگلیسی دارد این کتاب برای دانشجویان رشته های مختلف معماری کشاورزی صنایع دستی و رشته های علوم اجتماعی بویژه مردم شناسی بسیارسودمند است ، بخصوص که باتوجه به نیازپژوهشگران ودانش پژوهان فهرست موضوعی ونمایه بسیاردقیقی از واژگان کلیدی برای آن تنظیم شده است ، که بسیاری ازاین واژه ها خودمی تواند موضوع یک تحقیق ورساله مستقل باشد ، ازویژگی های دیگرکتاب این است که مؤلف نگاهی به فرهنگ زرتشیان ساکن میبد هم داشته است ونکات جالبی ازشیوه های سازگاری وتعامل دوفرهنگ رامطرح می سازد ، اولین باراست که پژوهشگری به این مهم می پردازد ، کتاب در580 صفحه بابیش از350عکس ، طرح ونقشه توسط انتشارات گنجینه هنرمنتشرشده وقیمت آن 7000تومان است .

 

18-عید مرتضی علی

خونه ننه بزرگ جشن عیدمرتضی علی (عیدغدیر) بود، همه روی حیاط زیر داربندانگور لب جوده “آب نو“ نشسته بودیم ننه بزرگ سفره کرباسی ریزبافتی رازیرداربندانگورپهن کرده بود همه خاله ها وبچه هاشون دورتادورآن نشسته بودند ، میون سفره یک کپه نخودمشکل گشا قرارداشت که ازهرسو دست هائی به سوی آن درازمی شد ، مشتی ازآن رابر می داشت پوستش رامی کند و نخودهای پوست کنده رادرگوشه دیگرتلنبارمی کرد ، ننه بزرگ هم بادقت ووسواس وشورقابل تحسینی قصه پیرخارکن می گفت ، پیرگی بودیه دخترداش این پیرمردخارکن بود ، وهرروزصبح مرف بیابون خارمکند ، وغروب میمدتومیدون ده مفروخت ، پولش مدادرزق وروزی مگرف میمدخونه ، یک روزکه رفته بود بیابون ، هرچه خارمکند بادمبرد وفرصتش نمداد جم کنه ، اون روزدس خالی اومدخونه ،روزبعددوباره رفت بیابون که خاربکنه ، اما اون روزهم هرچه خارکند ، بادبردوغروب بازدس خالی برگشت خونه ، دگه ازدخترش خجالت مکشید ، اما چاره ای نداش ، روزسوم بازراه افتید ، رف بیابون که خاربکنه ، بازم مث روزای دگه ، هرچه خارکند ، بادبرد ، اون روزدگه روش ورنومدبیادخونه ، همون جا نشس وتوفکربود ، که چطوشده بختش برگشته ، که یک آغائی اومدجلوش وپرسید ، چرااینجا نشسی ، وخین بروخونه دره شومشه ، اوهم قضیه اش تعریف کرد ، وگف دگه روئی که برم خونه ندارم ، اون آغایک مشت ریگش دادوگف این ببرخونه گره کارت وامشه ، وغایب شد، مرتگوگ خارکن برگشت ده ، اما بازم درخونه که رسید ، روش ورنومدبره تو ، همون جوگ نشس دخترش که دلش بندشده بود ، چراپی یرش خونه نومده  اومددر خونه که ببینه میادیانه ، دیدباباش درگ خونه نشسه گف بابا چرا اینجا نشسی ؟ چراتونومدی ؟ خارکن گف که بازچه بلائی سرش اومده ، دخترش گف باکیش نی ، خدابزرگه ، حالا بیا تو ، خارکن رف توخونه وریگائی که اون آغاداده بودش ، رخ تاخچه صفه ، بعدشم رف تشنه وگشنه خوابید ، اما ازگشنگی خونمرف ، یهو چشش افتید توصفه دید توتاخچه یه چیزی دره مدرخشه رف نگا کرد ، دیدهمه ریگائی که توتاخچه رخته بود طلا وجواهرشده ، صب یه تکه ش برد درطلا فروشی ، اون خوگف من اقه پول ندارم که بتونم ازت بخرم ، بالاخره رف یه جا دگه فروخت ویگ عالمه پول گرفت ودگه زندگیش خوب شد دخترش زوددوئیدرف نخودمشکل گشا گرفت ، ودادهمسایه ها به اینجا که رسید ننه بزرگ ناگهان به من براق شد وگف مواظب باش ، پوس نخود این ورواون ورنریزی گناه داره ، بعدم شروع کردیکی یک مشت نخودگ مشکل گشادادون ، تواین حیص وبیص ،کلثوم هم ازراه رسید ، ننه بزرگ گف ببین چقه روزی فراخی کلثوم ، بیا نخودگ مشکل گشادبدم ، کلثوم جلواومد، دسش مشت کرد ، وبه طرف ننه بزرگ درازکرد سهمش گرفت ورف کنارجوده او ووسید، بادست عرقای پیشونیش پاک کرد ، ودولاشد، آبی به صورت زد، سپس رفت لب ایوون نشس، چادرش رو شونه ول کرد، نفس عمیقی کشید ، ودرحالی که گوشه چادررابادست گرفته به صورت خودبادمی زد گفت : “خیرنبینن کوفتی یا “سغازگاâ)(seγâzog رختن توکوچه ،آدم نمتونه درس راه بره “بی بی نر گفت کلثوم،سغازگا دهداررخته که گردودولخ کمتربشه وزمسوناگل وشل نشه، تومگی خیرنبینن مثلن کارخیرکردن.

کلثوم پاسخ داد اولا تو نه وشما بزرگتری گفته ان ، کوچکتری گفته ان کی موخی درس بشی دخترا؟ دوم این که توکجا این جا کجا ، دخترگ خونه زشته مث اوء رون توهرخونه ای بره بعدهمه اینا توسرشون بخوره با این کارخیرشون ، نمگن من پیرزن بااین گالش “پس “ (pes)چه جوری رواین سنگا راه برم ؟

خاله قمر گفت :محمودهم (شوهرش رامی گفت) روزاولی که این سغازگا رخته بودن توکوچه ها ، دیدم اومده خونه “منار“مده مگف نه خودم متونم راه برم نه گوئم(gowom) . چن بارهرجی (harjey)بودگو(gow ) بخوره زمین ، این دلدارملدارنمدونم ، چه بلائیه افتیده جون ما ، هرروزبامبولی درمیاره ، یه روزدرخزینه حموم گل مگیره ، یه روزتوکوچه ها سنگ مریزه ، یه روزمگه باددرخلاهادون ببندید ، نبادبارریزش توکوچه باشه

 کلثوم :اگه راس مگه فکری بری اوء صدری بکنه که دباغا هرچه پوس وروده بوگندودارن تواین او مشورن ، بچه دارا کهنه بچه مشورن ، همه هم بااین او(ow) ظرف وکاسه مشورن   خمیرمکنن ، اوگوش (owguš)مپزن ، خی مکنی اقه دل ودینه (dal-o-dina)وگروکوری که داریم ازکجامیان ، خداآخروعاقبتمون به خیرکنه

ننه بزرگ:الهی آمین 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 11 بازدید