نون چپاتی

 مادر جل (1) از روی خمیر کنار زد چشمش به خمیر افتاد که کپ زده و بالا آمده و ترک ترک شده بود گفت ای وا خاک تو سر م (2) این خو ترش شده بعد خواهر را صدا زد و گفت افسرا این خمیر کوفتی (3) ترش شده یه کاسه­ ی او بیار مشتش بدم به منم گفت برو یه کنده و یکی دو تا درنه (4) بذار تو اجاق آتیش روشن کن من بیام نون ببندم پرسیدم تنور روشن کنم نون تنور ببندی ؟  مادر گفت نه مترسم خمیرش بره (5) تازه اینم اون قدری نیس که بخوام تنوریش کنم نه همون چپاتی هر روزه مبندم جردی باش (6) شو شد بعد خود گویه کنان گفت کوفتی پیشم شه (7) پای گف سلطونگ نشسم یادمو خمیر رفت خدا کنه ترش نشده باشه اگه نه شو دوباره گف داریم منم و مرتکه و لنگ گیوه با بدجنسی گفتم ننه حالا پای سفره گیوه کجا بود. گفت خیل و خو  (8) تو هم چه فرق مکنه پی­ یرت نمشناسی گیوه هم که  کنارش نباشه انبر برِ منقل ورمداره یا کاسه کمبولی(9) و بالاخره هرچه که دم دسش باشه پرتو مکنه پیشم(10) فکرم نمکنه کجام بخوره هیشتاش نباشه زبونش از بوز سرخم (11) گزنده تره یه چیزی پیشم مگه که تا مغز اسخونم بسوزه دیدم حق با مادره سر پیش انداختم رفتم آتیش روشن کنم افسر کاسه­ ی اَو (12)  به دست به مادر نزدیک شد شنیدم که مادر به او می­ گفت په (13) تو ورپریده به چه درد من مخوری نمتونسی یادم بندازی که خمیر ور اومده (14) افسر گف من تک جو(15) داشتم ظرف و کاسه­ ها مشسم  مادرگف بعضی آدما مث درد  ناخش (16) ممونن نمشه آخ بگی مبادا که بپرسن چده (17)  اوخ رود ور نمیاد  (18)  بگی باآد (19)  باش بسوزی و بسازی حکایت من شده ؛ این کلثومگ درد ناخش منه نه متونم اَ­ سر وازش (20) کنم نه اینم که نگرش دارم .درد ناخش بدکوفتیه  من آتیش روشن کردم افسر هم کاسه­ ی آب آورد و مادر دست در آب زد و چند بار خمیر را مشتمال کرد بعد تغار به دست آمد کنار اجاق به من گفت برو ببین چپی (21) کجا هه بیار نون در کردم بندازم روش . چپی روی ذغالدون (22) مطبخ بود آوردم دم دس مادر گذاشتم و دورتر اجاق نشسم که دود به چشمم نرود  بیشتر قصدم این بود که اولین نان داغ را بر دارم و بروم با آن حال کنم.گفتم ننه یه شترگ (23) بری من بپز گف من پروامو  (24) این گفا نیس آخر خمیر یه سورکگ (25) دست و پا دار برات می­پزم ساج که داغ شد و سیاهیش رو به سفیدی رفت مادر پهنه ­ی دست را عمودی در خمیر فرو برد و یک مشت خمیر برداشت و روی ساج گذاشت و با نوک چهار انگشت آن را روی ساج پهن کرد چند بار نوک انگشتان خود را روی خمیر که حالا گرد و شکیل شده بود زد بعد برای اینکه حرارت آتش در یک نقطه متمرکز نشود با بادبزن شروع به باد زدن آتش کرد اما دود امانش را بریده بود با عصبانیت به من گفت چقه تو بچه پیناسی(26) کنده­ ی تر گذاشتی تو اجاق دودش کورم کرد بیا تا کور نشدم و نونم دود نزده این کوفتی وردار برو اَو بپاش روش خاموشش کن و یکی هیزمگ خشک بیار جاش بذار هیزم اجاق که عوض کردم مادر نفس راحتی کشید و گفت ببین حالا داره مث سون و مون آدم (27) مسوزه اول سرت نشد(28) این کار بکنی چند لحظه بعد مادر که از برشته شدن کناره­ های نان فهمید نان از زیر پخته شده دستگیره­ ی ساج را با جل دستگیر گرفت و ساج را روی اجاق برگرداند تا رویه­ ی نان نیز  در حرارت مستقیم آتش بپزد  وقتی ساج را به حالت اول برگرداند با کاردک نان را از ساج جدا کرد و تر و فرز انداخت روی چپی و گفت ظاهرش که برشتگ و جهون(29) شده باطنش نمدونم خواستم خیال مادر را راحت کنم لقمه­ ای از آن را کندم و خوردم  و با خوشحالی گفتم ننه نون ترش نیس گف پرخش (30)به خیر گذش  په  حالا وخین (31) برو این­جا ور دل (32) من ننشین  من هم نصف یک نانی را که بسه بود برداشتم و رفتم پایین زیرزمین سراغ دبه­ ی روغن یک قالب روغن پیه برداشم مالیدم پشت چپاتی که صاف و یک دست بود از راچینه زیرزمین بالا آمدم و از راچینه­ ی بام بالا رفتم کنار بادگیر به دیوار تکیه دادم و به سیرکردن شکم و سیر انفس پرداختم پسینگ بلن(33) بود و از دودکش کمتر مطبخی بود که دود به آسمان نمی­ رفت  در عالم خیال خود را ویلان کوچه­ ها دیدم از هر کوچه می­ گذشتم بوی نان داغ بوی دود به مشامم   می­ خورد  و صدای بع بع گوسفند و نغمه لالایی زن تازه مادر شده­ ای گوشم را نوازش می­ داد کوچه پس کوچه ­های میبد گرچه اون روزها پر از خار و خاشاک و به قول شاعر آدم شش ماه خاک بر سر و شش ماه پای درگل بود(34) اما از در و دیوارش زندگی      می­ جوشید

 

واژگان

1-   jol: منظور هر نوع  پارچه­ ای است که برای گرم نگه داشتن خمیر روی آن می­ اندازند 2- xâk tu sarom : اصطلاحی است برای اظهار تأسف 3- kufti : اصطلاحی است برای اظهار تنفر  4- deranna  : درمنه  5- bera : رفتن خمیر کنایه از نچسبیدن خمیر به تنور است  6- jardi bâš : مقلوب جلد بودن به معنی چابک بودن است   7- kufti pišom ša: اصطلاحی برای اظهار تأسف  8- xeyl-o xo : خیلی خوب  9-   : kâsa komboli کمبول واژه­ ی مترادف و بی معنی برای کاسه است  10- partow mokona pišom :  به طرف من پرتاب می­ کند  11- bowz-e sorxam : زنبور قرمز هم  12- ow : آب  13- pa :  پس 14- var oumada : ورز آمده  15- tak-e ju: پایین جو 16- nâxaš: نا خوشایند، زشت . منظور داشتن مرضی در اسافل اعضاء است که انسان از گفتن آن شرم دارد  17- edač : چه ناراحتی داری 18- :  rud var namiyâd : رویت نمی­ شود ، خجالت می­ کشی  19- bââd : باید  20- a ssar vâzoš : از سر باز کردن : با بهانه­ ای کسی را از خود دور کنی  21- apič  : دستبافته ای از ترکه­ ی انار یا بید به شکل سینی 22- zoϒâldun : محل نگه داری و انبار کردن ذغال 23- otorogš : در این جا منظور پختن نان فانتزی به شکل شتر است 24- parvâmo ein gafâ nis  : حوصله ­ی این کارها را ندارم  25- surokog  : نان کوچک  26- pinâs : بی عرضه 27-  sun-o mun-e âdam: اصطلاحی است برای درست انجام شدن کار  . 28- sarod našod : درک نکردی ، متوجه نشدی  29-  bereštog-o johunog : برشته و خوش رنگ شدن  30- porxa : اصطلاحی است برای اظهار خوشحالی و رضایت کردن  31- vaxin : بلند شو ، برخیز  32- var-e del-e man : کنار من  33- pasinog-e bolan : بعد از ظهری که فاصله­ ی زیادی با غروب دارد 34- : اشاره به شعر شاعری است که در وصف میبد قدیم گفته است :

از آب و خاک میبد دانی چه مانده بر دل // شش ماه خاک بر سر و شش ماه پای در گل

 

 

/ 0 نظر / 56 بازدید