57- آش حضرت عباس

در گوشه ­ای کنار حیاط خانه­ ی موش سلطانیه (1) با چند تا خشت اجاقی ساخته و دیک بزرگی روی آن گذاشته بودند. مهناز زن موش سلطانیه با موادی که شهربانو از    چن­ چین شدن (2) جمع کرده بود. برای شوهرش آش حضرت عباس می­ پخت . مدت­ها بود که دردی کشنده به کشاله­ ی ران موش سلطانیه افتاده بود و مهناز از ناله­ های دردناک شوهر شب و روز نداشت  این آخرین راه چاره­ ای بود که خاله زنک ­ها و پیرزنان دونا و بینا سر راهش گذاشته بودند پیش از این کاری نبود که نکرده باشد . دور شوهرش گشته بود و از خدا خواسته بود که به جای شوهر او را ور دارد (3 ) خودش را به منبر مسجد دوازده امام بسته بود و شفا خواسته بود. دو بار کتاب شوهرش واکرده بود(4) یک بار پیش صغری شورکی که گفته بود ناپرهیزی گرفته جنگا (5) آزرش مدن(6 ) باآد (7 ) سر تشتش بشونی (8 ) حالا کجا یکی پیدا کنه که شوهرش سر تشت بشونه ! از این بپرس و از اون بپرس آخر یکی گف مگن تو شمسی (9) یه سیدی هه که کارش اینه و مهناز برادرش را فرستاده بود شمسی و سید را آورده بود و سید تشت پر آب گذاشته بود جلوی موش سلطانیه و روی آن یک پارچه­ ی سیاه کشیده و یک تیکه نان هم روی پارچه گذاشته بود و به موش سلطانیه گفته بود اگر جنگا اومدن و این نون را بردن تو را بخشیدن . بعد با قسم و آیه جن را حاضر کرده بود و از او پرسیده بود چرا آزر  موش سلطانیه مده ؟ جن هم گفته بود بچگام تو کریک (10) خوابیده بودن ورجسه روشون و سید به پیر و پیغمبر قسمش داده بود که دس از سر این بیچاره وردار . بالاخره در یک لحظه تیکه نان غیب شد و سید گفت جنگا بخشیدنت و به مهناز گفت  باآد یه خروس بکشی ببری تو قبرسون زیر خاک کنی و مهناز گفته بود من مترسم و سید گفته بود پنش تومان مگیرم خودم مبرم زیر خاک مکنم و مهناز خروسی که از همه چاق و چله­ تر بود گرفته و داده بود به سید که خودش بره سرش ببره و لاشه­­ اش تو قبرسون زیر خاک کند . پنش تومان هم تو دست سید گذاشته بود و گفته بود تو دون جدت (11) کاری کن که اونوگا (12) دس از سر شوهرم بردارن . اما یک ماه گذشت، دو ماه گذشت جنگا دس از سر موش سلطانیه برنداشتند که برنداشتند . این بار مهناز رفت سراغ سیدکاظم و از او خواست کتاب شوهرش واکنه او هم واکرد و گفت چش شوهرت کرده­ ان (13) و بهتره چن چینش کوچه کنی و او فرستاده بود دنبال شهربانو که تو محل او تنها کسی بود که چن چین می­شد و حالا داشت با همون بنشن­ هایی که شهربانو از خانه­ ها جمع کرده بود آش می­پخت .  زن­ های همسایه و دوست و آشنا گرد تا گرد صفه نشسته بودند و با هر ناله­ ی موش سلطانیه که در طنبی (14)کنج صفه به خود می­ پیچید استغفراللهی می­ گفتند و زیر لب خودگویه می­ کردند. گناه دل دخترگ جوون و همین که مهناز می ­رفت تا کمچه در دیگ بزنه  مثل کسانی که از قفس آزاد شده ­اند شتاب زده حرف تو حرف    می­ آوردند یکی می­ گفت اگه بیوه بشه با دو تا دخترگ بچه سال چه کار متونه بکنه خودش هنو بچه هه چرا این پی­یر (15) بی­ عقلش دختر بچه ­سال خودش داد به مرتکه­ ای که اقلا 20ً سال بزرگتر از خودشه . کلثوم گف "انگور شیرین نصیب شغال مشه" . پی ­یر بیچاره­ اش که نمخواس بده . این قمرگ گور به گوری ولش نکرد از بس رفت و اومد و اسمال هم هربار مرتکه حاجی از دیوار ته باغچه­ ی خونه­ اش ورمجس تو کوچه و برش مگرخ (16) . بازم از رو نمرف  بگی نگی مهنازگم دلش مخواس . هوای مرتکه تو کله­ اش بود. تو روضه خونی باغ اویی (17) که دخترگا پشت بون مشسن و پسرگا از رو پیشگاه خونه پنومگِ (18) بزرگترا چش بالا مکردن که دخترگا ببینن. اینام همون جا چشگ هم هشته بودند (19) مرتکه تو روضه خونیا چای مداد بر و رویی هم داش . زلفوگا یه وری مذاشت و فرق کج وا مکرد مهنازگم بچه­ ی جاهال (20) و نادون خب دگه هرچه قمرگ از این در تو اومد و اسمال از دیوار باغچه­ ی خونه بالارفت و ورجس تو کوچه و از دسش گرخ آخرش حریف نشد. از قدیم گفته­ ان "هرچه خدا بخواد باآد بشه، هرچه زنا بخوان شده" .هر روز یه کسی واسطه کرد و مث بسباده (21) به اسمال چسبید تا آخر هم کار خودش کرد . اسمال سال بعد عاروسی دخترش مرد مگن از پشیمونی دق کرد . درگرماگرم گفتگوی زن­ ها صدای بچه­ سالی در راهروی خانه پیچید . یاالله  کسی نباشه ! ولوله در جمع افتاد چه خبر شده هیچی بچگ نوحه خون اومده سر دیگ نوحه بخونه . بی­ بی نرگ گف "حالا دگه شلغم هم جزو میوه شده"  بچه ­ی یه وجبی ببین خودشا چه آدم حساب مکنه . کلثوم گف حالا مَردَم که نباشه بچه پسرگه زشته سر و تنون ببینه . طوبی گف هرچه هم بچه باشن بالله یادشون ممونه . من پسرم که حالا کامله مردی شده مگه یادمه بچه بودم مبردیم حموم زنونه همه چی­ اگ(22) یادمه . کلثوم گف پناه برخدا . نوحه­ خوان یک راست رفت مقابل دیگ آش  ایستاد و شروع به خواندن نوحه کرد  :

چون که عباس و شد (2) عازم میدان(2)

دامنش هر طرف(2)  برکف طفلان (2)

عمو عمو جان مرو مرو به میدان

ای عمو بنگر حالت اصغر

از عطش چون شد بلبل بی سر

.............

نوحه که تمام شد همه گفتند امید حضرت عباس انشاالله که خدا شفاش بده .  فاطی­ اگ (23)گفت صدوگش خشه(24) بذار بگم یه نوحه ­ی علی اکبر هم بخونه  و نوحه خوان با سفارش فاطی­ اگ شروع به خواندن کرد :

اکبر ای نوگل نامرادم

می­ روی سوی میدان چه سازم

از فراق تو من دل کبابم

الفراق الفراق از جدایی

الامان الامان از جدایی

...........

واژگان

1- از نام­ های استعاری است که مردم به مناسبتی برای هم انتخاب می­ کنند  2-  ančinč : یک زن در حالی که روبنده‌ی سفیدی به صورت می‌اندازد و چادری مشکی به سر می‌بندد و یک سینی هم به دست می‌گیرد  وسایلی را که مربوط به مریض است (زنجیر و چاقوی مرد و شانه‌ی و آیینه‌ی زن) در سینی می‌گذارد یا به دست وگردن می‌آویزد و به در خانه‌ها می­ رود .هرکسی به میل خود مشتی گندم ، آرد ، نخود چند حبه قند یا نبات و چند دانه بادام در سینی او می‌گذارد. در پایان خانواده‌ی مریض از مواد گردآوری شده  خوراکی خاصی تهیه می‌کنند و به مریض می‌دهند . 3- vardâr : یعنی مرا بلا گردان او کن 4- سرکتاب باز کردن یکی از ترفندهای رمالان بود و ابزار کارشان کتاب مجمع­ الدعوات بود . 5- jenogâ : جن­ ها 6- zerdâdan â  آزار ­رساندن  7- bââd : باید 8- یکی دیگر از فریب کاری­ های رمالان بود 9- از روستاهای مجاور میبد 10- korik :      حوضچه­ ی محل تقسیم آب به باغ ­ها 11- to dun-e jaddot : از سوگندهاست ، قسم به جدت  12-  ounogâ : اصطلاحی برای جن 13-     aškerdan č : چشم زدن 14-  tanabi : اتاق بادگیردار میانه­ ی ساختمان که نقش رابط بین اتاق­ ها را داشت 15- piyar : پدر  16- mogorex : می ­گریخت  17- bâϒ-e owei : باغ آبی ، یکی از خانه­ باغ­ های معروف فیروزآباد بود که گودال­ باغچه و حوض و فواره­ ی گوش نواز آن شهره بود 18- panumog : پنهانی ، دور ازچشم دیگران  19- ašog-e ham heštan č : دل دادگی کردن 20- jââl : جوان  21- besbâda : نوعی کنه­ ی چسبنده به بدن به سختی می­ توان از بدن حیوان جدایش کرد. در اصطلاح به آدم ­های بد پیله می­ گویند 22- hamačiyog :  همه­ ی چیزها  23-fâtiyog : مصغر فاطمه 24- sedogoš xaša : خوش صداست

 

/ 0 نظر / 48 بازدید