خونه دون دو ریال بیشترنمی ارزه

خونه‌دون دو ریال بیشتر نمی‌ارزه

مادر گف پُسرا تل[1] ظهره بلن شو ، دیشو چد[2]بود همه‌اش داشتی پرپوچ مگفتی خواستم بلن شم و از تو رختخواب بیرون آم اما نتونسم رو دوپام وایسم ناچارهمه سنگینی بدن را به یک پا دادم که کله معلق شدم و افتیدم رو تشک. بابا که درجای مخصوص خودش دو زانو رو نمدچه نشسته بود و رو قرآن قدیمی وخوش خطی که داشت خم شده و سوره‌ی یس می‌خواند با نگرانی به طرفم خیز برداشت و پرسید چطو  شد بابا – پدر هر وقت بلایی سرم میومد باهام مهربون می شد . ازمریض شدنم خیلی می ترسید – چه چی بود پا روچیزی گذاشتی گفتم نه نمدونم چرا پام تیرکشید و نتونسم روپا ووسم  پرسید کدوم پایی گفتم پای چپم و بعد پاچه تنبونم بالا زدم  با تعجب دیدم پام از مچ تا زانو ورم کرده و قرمز شده است. بابا گفت ای پدرسگ دگه چه تخمی گذاشتی از در و دیواری پریدی پایین پاد در رفته وشروع به معاینه‌اش کرد او که دراین کار سررشته داشت وبارها دررفتگی دستم را جا انداخته بود ازمعاینه‌ی خود نتیجه‌ای نگرفت گف خیل وخو برو پنه‌ی[3]  آفتو بشین امرو نمخوادبری مدرسه و با اوقات تلخی ازخانه بیرون رفت  چند تشتی [4] نگذشته بود که صدای بابا تو راهرو‌ی خونه پیچید که می‌گفت آهای کسی نباشه هاشم بفرما تو مادر که داشت پیشگاه خانه جارو مکرد با دسپاچگی جارو کناری انداخت و  تپید تو مدبخ درحالی که می گف خاک توسرم مرتکه جا دیدم [5]هاشم پشت سر بابا یاالله گویان واردشد هردو به طرف من که روی تقای درگاه اتاق نشسته بودم آمدند هاشم هم درجاانداختن دست و پا مهارت داشت همین پارسال بود که دست خرمان را که زیربار سکندری رفته بود و ضرب دیده بو د جا انداخت . بابا گفت پات نشون هاشم بده و او پایم را از بالا تاپایین معاینه کرد و یکی دوبار ازمن خواست بلند شوم و روی پایم بایستم و به چپ و راست بچرخانم هاشم رو به بابا کرد و گفت حاجی پای بچه در نرفته یه باکی دگه شه . مرض پرضی گرفته زودتر ببرش دکتر . بعدازظهر همان روز شوهر خواهرم صولت اومد پشتم کرد و بردم خونه‌ی حاجی خان که پسرش به تازگی درس دکتریش تموم شده بود و یکی از اتاقای خونه‌ی باباش را مطب کرده بود دکتر که پسردایی شوهر خواهرم بود و بابا را هم خوب می شناخت بخصوص که همین پارسال بابام وباباش شریکی میراب قنات جدیده بودند اینه که با دلسوزی معاینه‌ام کرد اما از سبیل جوییدنش معلوم بود که دردم نشناخته . بالاخره نسخه‌ای نوشت وگفت این دواها بدیدش بخوره بعدش بیاریدش ببینمش . بابا نسخه را از شوهر خواهرم گرفت و رفت که از دواخونه سید داود بگیره بگی نگی ازخسه [6]شدنم  دل خش بودم همه داشتن برام مدوئیدن ازاینکه مدیدم بابا برخلاف تصورم خیلی هم بی خاطر خوام نیس می شنگیدم تو همین فکر و ذکرا بودم که دوباره صدای بابا تو دالون خونه پیچید که می‌گفت آهای کسی نباشه . ان بار بابا سوزن زن با خودش آورده بود سوزن زن با کیف چرمی به دست پشت سر بابا تو اومد به بابا گفت چراغ خوراک پزی روشن کُنِد بیارِد [7] یه لیوان آبم بدت [8]سوزن بجوشونم بابا چراغ روشن کرد وجلوی سوزن زن گذاشت او  لوله‌ی شیشه‌ای باسوزن آن داخل قوطی ورشویی در داری گذاشت و تا نیمه آب کرد و گذاشت روی چراغ  . من گرچه تا حالاسوزن نزده بودم فقط  یک بار اوله [9]کوفته بودم  که هنو جاش رو دستم بود ولی از سوزن نمترسیدم اصلاً ازهیچی نمترسیدم همان طورکه ازمرضمم نترسیده بودم با بی‌خیالی حرکات سوزن زن که یخه با خودخواهی و غرور همراه بود تماشا می‌کردم آب جوش آمد سوزن و بند و بساطش  یکی دوقل که جوشید باقیچی‌اگ سرپهن از تو قوطی برداشت و سرهم کرد بعد سر شیشه اوء سفیدگ ( آب مقطر ) را با اره مخصوص برید و آب آن را با گرد سفیدی که تو شیشه دیگری بود قاطی کرد باسوزن پر از این معجون که سرش بالاگرفته بود به سراغ من آمد و گفت باید تو بکومت [10] بزنم دمر بخواب کارش که تمام شد بابا یک اسکناس پنج ریالی قرمز رنگ تو دستش گذاشت او هم خداحافظی کرد و رفت اما نه این سوزن و نه حب و کپسول‌های بعد ازآن درد پای مرا خوب نکرد هررو صب که بلن مشدم ماما می گفت همه‌ی شو داشتی هذیون مگفتی یه روزم به بابا گف این بچه دره تحلیل مره ورش دارببرش مریضخونه‌ی اردکون . بابا گف مریضخونه تخه نمره [11]جمعه که دکتر سینا میاد مهرجرد مبرمش پیش او به‌از همه اینا هه . نشون به اون نشونی که این مرض همه‌ی زمسون مرا خونه‌نشین کرد و از درس و مشق انداخ و بابا هرجمعه مرا سوار خر مکرد و به مهرجرد خونه‌ی دکتر سینا مبرد و او مگف پاش چرک کرده باآد دوا بخوره تاچرکش پخته شه و یک روز هم که به قول او چرکش رسیده بود به بابا گف ببرش لب باغچه تامن بیام . خونه‌ی دکتر سینااز باغ خو نه‌های قدیمی بود که عمارت میون داشت وباغچه‌های پراز درخت میوه ؛  بابا مرا آورد لب باغچه نشاند و لحظه‌ای بعد دکتر آمد به بابا گفت پاچه شلوارش بزن بالا دکتر اول مایع قهوه‌ای رنگی رو پایم مالید بعد با کاردی شبیه قاشق بستنی فروشی پایم راشکافت و پوست وگوشت پایم را به همان شکل که بستنی می‌برند برید رخ تو باغچه‌ . خون وچرک‌ها از پام فواره می زد و من بی هیچ عکس العملی تماشا می‌کردم  خیلی وقت می‌شد که به مدرسه نرفته بودم  اون روزی که دلم بری مدرسه تنگ شده بود وداشتم خاطرات مدرسه مرور می‌کردم صدی درخونه اومد یکی داشت درمزد ماما پشت چاله بود ازهمون جا گفت هو  یعنی کیه کسی که حلقه کوفته بود ازپشت درگفت همکلاسی رضاییم اومدیم دیدنش صداش شناختم زارعی بود بچه‌ی مهرجرد باش رو درواسی داشتم نمخواسم بیادتو خونه وزندگیمون ببینه به مادرگفتم بگو نیس ومادررفت پشت در وگفت بردنش دکتر .  برکه گشت به من گفت دوتا بودن . گفتم معرفتشون بیشتر از همکلاسیای فیروزآبادیمه مادرگف بیخود نیس که مگنش تخم اوغون . من همیشه از وضع خونه‌مون خجالت می‌کشیدم بابا باوجودی که تو سرا سری داشت تو فکر ظاهر خودش نبود خونه‌ی بزرگ درندشتی ساخته بود که نصف نیمه به حال خود رهاش کرده بود هنوز پس ازسال ها بیشتر اتاقا بی در بود اون چن تایی هم که در داشت چارچوباش ترده [12]خورده بود دیوارهای حیاط کاهگل نداشت وکف حیاط هم خاکی بود راهرو‌ی خونه هم همین وضع داشت تازه بابا زمسونا که مشد تو راهرو بذر [13] ذخیره می کرد و باید هر روز از بغل و روی یه تل خاک بیایی و بری من نمخواسم دوستام این وضع را ببینند حتماً وختی دوباره مرفتم مدرسه دسم       می انداختن حالا اگه بچه‌ی فیروزآبادبودن باز یه چیزی میدونسم که خونه‌ی بیشتراشون اگه بدتر ازخونه‌ی مانباشه بهترهم نیس  از این دوتام یکیشون میدونسم که ندار و بی چیزه و برادرش زیر پروبالش گرفته وهمیشه با دل سوزی و ترحم نگاش مکردم ولی اون یکی دگه نه از ظاهرش و هم ازکپ وکله‌ش  معلوم بود که خوش خورده و خوش خوابیده است اما بابام بی خیال همه چی بود پارسال که میراب شده بود یه بار مدیر مدرسه امون اومد کارش داشت تاق سلار [14] خونه‌مون بود و داشت بری بابا تاق بالا می‌داد[15] بابا به مادر گفت بگوش بیاد تو من اول ازخجالت آب شدم بخصوص وقتی آقای مدیر که بری من خیلی کسی بود و من مثل سگ ازش می ترسیدم اومد که بیاد تو اتاق درگاه برای هیکل گنده‌اش خیلی کوچک بود بیچاره سرش خورد به چارچوب بالا . بابا نه که ازجاش جم نخورد بلکه سلامش را هم زیر لنجی[16] جوآب داد و آخرش هم درخواستش را قبول نکرد اومده بود چن تش[17] آب می‌خواست و بابا گفت من آب زیادی ندارم  تاق سلار گف برو از حاجی خالق حواله بگیر بیا او آب دوری [18] زیاد داره . این نوع برخورد بابا بامدیر  عله وی[19] که باعث شد من خجالت کشیدن را فراموش کنم ازاون روز به بعد پشم و پت مدیر هم برام ریخت و دگه ازش نمترسیدم . مدیری که بری یک تشت آب پیش بابام گردن کج کنه که کلاش پشم نداره . حالا ول کن دنبال قضیه بچسب چشتون روز بد نبیه چن روز بعد خوب شدم و رفتم مدرسه اولین کسی که چشش به من افتاد و دویید جلو؛ همون بچه‌ی گداگوله بود که جلوی همه گفت اومدم خونه‌تون دیدم دوریال       نمی‌ارزید من مگی مخواسم موش بشم یه سوراخ گیر بیارم بتپم توش .  بچه این چه گفی بود زدی من سرکوف نخورده‌اش داشتم مچزیدم حالاکه دگه غوز بالا غوزش کرد این دگه خیلی مسوزدت که یک گداتر ازخودت سرجیمت بده[20] . بیخود نیس مگن خدا خر شناخته که شاخش نداده اگه بچه پولداربود خدامدونه چقدتو سر بچه بی پولا می‌زد . طرف کارخودش کرد تاچن روز کارم این شده بود که حساب کنم ببینم خونه‌مون دوریال می ارزه یا نه . حالا هیچی‌ام که نداره این تیرای لو‌ی بون که سر دیوار دور تا دورخونه است یکی صنار هم که ارزش داشته باشه از پنج ریال بالا مزنه په چطور این دینه‌ی خدا  مگه خونه‌مون دو ریال نمی‌ارزه . هنش[21] بیخود کرده خونه‌ی ما دو ریال نمی‌ارزه به همین خیال باش دو ریال بده آش . 


[1]-tel  : دل . یعنی میانه‌ی روز است ونزدیک ظهر

- [2] čed : چه‌ات ، تورا چه می‌شد .

[3]-pana  : پنا ، سمت روبه آفتاب

[4]- taš  : تشت  واحد سنجش زمان درنظام آبیاری معاد5/7 تا 12 دقیقه

[5]-Jâdidom  : کاملاً مرا دید

[6]- xassa : مریض

[7]- rowšan konedbiyâred : روشن کنید بیاورید ( سوزن زن یزدی بوده واین جمله با لهجه‌ی یزدی است)

-[8] bedet : بدهید ( با لهجه‌ی یزدی )

[9]- owla : آبله

[10]-  bokum : باسن  

[11]-taxa namera  : به‌ درد نمی‌خورد

[12]-tarda  : موریانه

[13]- bazr : خاک خشک برای کف اصطبل

[14]- tâq salâr : مسؤول توزیع سهم آب

[15]-tâq bâlâ dâdan  : برشمردن میزان آبی که سهم بران استفاده کرده اند

[16]-zir lonj i : زیرلبی وبا اکراه جواب دادن

[17]- نک . توضیح 98

[18]-âb-e- dowry  : آبی که در یک دور ازگردش آب قابل استفاده است

[19]-alavey  : علاوه بر

[20]-sarajim dâdan  : سرکوفت زدن

[21] -henš  : حرف اظهار تنفر

/ 1 نظر / 28 بازدید