روضه خوانی

2-روضه خونی

آن روزها که من بچه بودم ، شهرما دهی بود ، من وده با هم بزرگ شدیم ، من پیرشدم ولی ده ما تولدی دوباره یافت ، شهرشد ، حالا می خواهم قصه این بزرگ شدن را بگویم ، این قصه نه تنها قصه بچه های میبد است، بلکه قصه تولد شهرم نیز هست ، دیرترزمانی که به یاد می آورم روضه خوانی آن شب تابستان درباغ اوئی است ، 5ساله بودم ، وهنوزبه قول معروف “پسرمادر“حساب می شدم ،هرجا که اومی رفت مرا هم با خودمی برد ، حتی بعضی جاها من جلوترازاومی رفتم تا جابراش بگیرم ، آن شب هم به همین منظور زودتررفته بودم، برای مادرم پشت بام جابگیرم .

باغ اوئی خانه بزرگی متعلق به یکی ازافرادصاحب مکنت قدیم بود که می گفتند پسر یکی یک دانه پدر ی ثروتمندبوده که برای ساختن این خانه ازاصفهان بنا آورده ، حقا که خونه قشنگی بود ، عمارت دوطرفه معروف به نسر وپناداشت ، درطرف نسراتاق های پنج دری ودرطرف پنا صفه وگودال باغچه وحوض وفواره داشت که آب اززیرزمین به داخل آن هدایت می شد ومثل اینکه اززمین بجوشددروسط حوض بالا می آمد، ازحوض سرریز می شدوباترنم دلپذیری درپاشوره های اطراف آن می ریخت، حدفاصل دوعمارت باغچه ای به مساحت تقریبی یک قفیزونیم قرارداشت که شهرت این خانه به باغ اوئی نیزدررابطه با این آب وباغ بود .

مجلس روضه خوانی درعمارت نسر جریان داشت ، من ازپشت بام مشغول تماشای گودال باغچه بودم ، شیخرضا یکی ازذاکران روی پله اول منبر نشسته بودوبرای گرم کردن مجلس صحبت می کرد ، درکنارمن ربابه گنده دوست صمیمی مادر م نشسته وبی صبرانه انتظاراورا می کشید، این دوازدوستان قدیمی وبه قول معروف یارغارهمدیگر بودند، مادربا کمی تأخیرآمد، ازهمان دورگفت: ربابه سلام، اللهم صل علی محمدوآل محمد دماغدون چاغه اللهم….ربابه گنده که تازگی هامرض غمبادگرفته بودوبا هرکلمه حرفی که می زدبادی ازگلوبیرون می داد، پیش پای مادرم بلند شد ودرحالی که جواب احوال پرسی اورا می دادگفت معصومه دورکردی ، مادرگفت داشتم تیمارگووگمبل مکردم ، بعدهردونشستند، مادربا نگاهش مجلس مردانه را که درپائین بودوراندازکرد ، درهرچهارپیشگاه خانه ،مردم دردوردیف بیخ هم نشسته بودند،یک ردیف به دیوارتکیه داده،یک ردیف هم دورگودال باغچه جا خوش کرده بودند،مادرکه گوئی دنبال سوژه می گشت ،چشش به رضا خیک پهن افتادکه همان لحظه واردمجلس شد ، اوتازه ازکویت برگشته بود، مادرروبه ربابه گفت، این رضاخیک!ربابه نگذاشت مادرحرفش راتمام کند،گفت ، خیلی پول داره خونه ساخته باغ خریده،مگن بری خونه اش هفتادهزارخشت مالیده ، با دخترسازوگفشونه .مادرگفت : سازواین مرتکه“ دندون گرد“که به این آسونیا دختر به او نمده ،بری ترشی نگرداشته ، گفته هرکه دختر من مخوادبادصدهزارتومن صداق کنه ، ربابه باتعجب آخ راسی مگی ؟ مثقالی چن مشه ؟

مادر:

اگه بوخی مثقالی حساب کنی سربه آسون مزنه .

ربابه: با شیطنت گفت ،مونده چه چیزش مثقالی حساب کنی

مادر: “ارونه ببین هرش ببین“ اقه مال داره بسش نی که حالا نرخ هم بری دخترش معلوم کرده ، این کویتی هاهمه چی را خراب کرده ان، جائی که جمبازگ هفتادهزارتومن پول نقدبریزه جلوپیر زن وبگه جمع کن بادنبره

ربابه : شوخی نکن اقه پول نقدکجاآورد

مادرنه جون توشوخیم چه چیه ؟ تازه مگن یک کیلوطلا رونما داده

ربابه : راسی که آدم شاخ درمیاره ،یادش رفته آغ باباش درخونه هاگدائی مکرد

مادر: هان یادمه درخونه ها مزدومگف درویشم کلاه ریشم تاندهی رد نمیشم .

ربابه: مردم چقه زودخودشونوگم مکنن مگه “حاتم طائی درخونه اشون ریده“ که این خاصه خرجی ها مکنه ، اگراطلس زرپوشی همون سبدسرماسوره فروشی

 

مادر: همه گداها سرراس گرفته ان ،“ بیجک سه کلگ“ نمگی رفته دخترخان ملک مخواسه !

ربابه: معصومه امروتامن شاخ درنیارم ولم نمکنی ، این دگه ازکجا شنفتی ؟

مادر:همه جا پهنه توخبر جائی نداری

ربابه : انوخ ،چه چی جوآبش دادن؟

مادر: زن خان ملک گفته اول بروبری پی یر مادرت یک دس رخت ولباس بخر بعد زن بگیر

ربابه : باریک الله ،خوب توکاسه اش گذاشته

مادر: خی مکنی ازرورفته ، درجوآبش گفته:“ پی یرم چس ومادرم گوز، منم بچه امروز“

مادرکه تازه به یادش افتاد، خیلی حرف زده وصلوات نفرستاده ، گفت اللهم صل علی محمد وآل محمد ، ربابه گنده هم آروغی زد وصلوات فرستاد وخطاب به مادرگفت معصومه شنفتی که علی پرپاچه دسه گلی “او“(ow)(آب )داده ؟

مادر: نه چه دسه گلی ؟

ربابه : طلاق دخترش گرفته

مادرچقه خنکی! چرا این دروغا مگی ؟

ربابه: نه بالله دروغم کجابود

مادر:عجبکله خریه ، دسی دسی دخترگش را بدبخت کرد ، آخه چرا ، تواین ولایت که همچین خبرائی نبود ، ازکی تا حالا پی یرا پا توکوش مکنن که طلاق دخترشون بگیرن !

ربابه : بالله چه بگم به بونه های چس خرکی

مادر: دخترگ چرا قبول کرد

ربابه: ببینم تومگه ازمابهترونی که این گفا مزنی؟،خوبه بچه این ولاتی، تواین خرابه کدوم دختری متونه روگف پیرش گف بزنه که این دومیش باشه .

مادر : شایدم درباغ سبز نشونش دادن ،گفتنش بگوطلاق مخوام ،فامیلای دکترون میان مگیرنت،اگه نه دخترکه شوهرکرد دگه اختیارش دس پیرش نی.

ربابه : حالا دگه ، کی نشخوارمردم مخوره؟ تازه اول مگه این فامیلا نبودن،اگه مخواسن پاپیش مذاشتن.

مادر:پیرون قدیم گفته ان :“خری که کله اش گنده هه ،خودش را مکشه“ این “پرپا“هم خیلی“ انش خودبود “که یه دخترسرشش پسرداره!

فاطی زاغ که مدتی بودبه حرف ربابه ومادرگوش می داد ، خودش راداخل گفتگو کرد وگفت :بیخودنی مگن: “خداخرشناخته که شاخش نداده“ ، خدارحم کرده که همین یکی دختربیشترنداره.

ربابه : عزیزون یا بمیرندیا خوارگردن.

مادر:یکی بپرسه چرادختربه غریبه دادکه گف توش دربیاد؟

فاطی زاغ :بگی نگی تقصیرهم نداره ،آخراین پسرائی کهسرشون به تنشون می ارزه،ودرس خونده هسن که یکیشون حاضرنمشن توولات زن بگیرن ! فکرمکنن“علف درآغل تلخه“ .

مادر: بیچاره هاتقصیرندارن ، آخه اونائی که دختردارن ، دلشون مخواد همه چش وهمچشی کویتی هابکنن وهم وزن دخترشون طلا بدن .درس خونده های یک لاقبا هم که همچوپولائی ندارن .

ربابه : واخ واخحالا سنگ سگ بزنی دختروق مکنه ، کسی دگه پای این گفا وانمسه ، معلومه نازاین جورپی یرا (piyarâ ) نمخرن ومرن دخترکون برهنه شهری مگیرن

مادر: خلایق را هرچه لایق ، اوناکه این کارامکنن، لیاقت بیشترش ندارن، بهتر که برن همون دخترگا وردارن .شوء جمعه اس بیا غیبت نکنیم ،اللهم صل علی محمد وآل محمد ربابه وفاطی زاغ هم صلوات فرستادند،فاطی زاغ بی توجه به تذکرمادرگفت: باد

برن ازآغاعلی گوتل یادبگیرن که 7تادخترداش وهرکه اومددادش رف، نه پرسید پیرت کیه ،نه فکرشأن وآبروش کرد، نه فکرمال ومنالش

مادر: اتفاقاخدا هم بری بچگاش درس کرد وهمه شون شوهرآبادکن شدن ، الحمدلله یکی وضعشون بهتر یکی دگه هه .

ربابه: راس مگی بالله دوماتگائی که“آه نداشتن با ناله سوداکنن “حالاچش شیطون کورهمه اشون زدن رودست کویتی ها،همین جا ازولات درنرفته کاروبارگشون گرفته .

فاطی زاغ : بری همینه کهمگن:اگه سگ هم اومددخترت خواس ،بندازپیشش وچخش نگو.روزی هرکسی همری خودشه .

مادر: توهم خوچقه دم سرتی ، هی بزن توسردخترگا

گفتگوی این سه زن گل انداخته بود، حاا دیگر بلندبلندصحبت می کردن ، تاجائی که آخوندازسروصدای آنهاناراحت شدوگفت نثاراموات صلواتی ختم کنید،بلکه خواهراکمترصحبت کنن ، یک نفرازمیان مجلس صدایش را بلندکرد وگفت آی زنهابافاطمه زهرامحشورشید،گف نزنین ، بعدکه دید کسی به این تذکرات اعتنا نمی کندعصبانی شدوگفت : آخه لامصبا اینجا مجلس روضه خونیه ،حموم زنونه نی که ‍‍‍‍، دائی محمد،یکی ازذاکرین باصدای بلندگفت: الهی هرکه گف مزنه یکی شوهرگیرش بیادمث من ،که نه به درد شوئش بخوره نه به دردروزش ،همه مجلس ازاین حرف زدندبه خنده وآخوندکه دید وضع خراب تر شد ، باردیگر گفت محروم ازدنیانروید صلوات دوم ختم کنید، حسین ریش یکی ازمستمعین با صدای خشم آگینی فریاد زد: الهی جزجگرشید، ذلیل مرده ها هرگفی دارید میارید اینجا ، مرده شورتون ببره که روضه نیائید.

آخونددنباله صحبت راگرفت وزنها نه انگارکه اعتراضی شده به صحبت خودادامه دادند فاطی زاغ گفت : حالادگه “شلغم هم قاطی میوه ها شد “اینم مونده بودکه حسین ریش هم لیچاربارمون کنه

ربابه گنده گفت : “دریا به دهن سگ نجس نمشه“ ، مردشور خانم هرفته اش(harofta) ببره که ویلون کوچه هاس .

فاطی زاغ راسی امشو، شوئ آخرروضه اس

ربابه: راس مگی ؟ دیدم ذکر الوداع مکردن

مادر:په بگو چراآخوندشورکی،لوءصفه نشسه جم نمخوره ،گذاشته آخرهمه بره منبر که روضه پنج تن بخونه ، چه بد شد ، دگه دره هوا هم خنکک مشه وکسی روضه خونی نمکنه ،شو توخونه بمونیم دلون سیامشه.

فاطی زاغ : “غم بخوره گیپا که نه دس داره نه پا“ ، ازفردیشو وعده چخ ریسون !

ربابه : هنوخو زوده، شوآ بلند نشده

فاطی زاغ: حالا واجب نکرده که تاسحر بشینیم ، زودترگ مریم زودترهم برمگردیم

مادر: توبر خودگف مزنی ،یاازجائی خبرداری؟

فاطی زاغ : نه اتفاقاًهمین امرو توکریکک دوآزه مون کلثوم دیدم،گف امسالن مثل سالای دگه خونه ما چخ ریسونه، هرکه دیدی بگوازفردیشوبیاد.

مادرروبه ربابه کردوپرسید: شمامی ییدربابه ؟

ربابه : هان بله

فاطی زاغ به مادرگفت : په من خروس خون میام صدات مکنم، بعددوتائی مریم ربابه م صدامکنیم

مادر: خیل وخوب

واعظ مصیبت را تمام کردوگفت به جاء محمدوآل محمد،وذاکران به خواندن چاووشی پرداختند ، چاووشی خواندن به جای ذکر یعنی که آخوندمهمی به منبر می رود، آشیخ محمدشورکی که لب صفه نشسته بود(لب صفه جای بزرگون واشخاص محترم بود) بلندشد ،ازصفه پائین آمدوبه سمت منبررفت ، اودرخواندن روضه خطبه مهارت زیادی داشت وخوب مجلس را گرم می کرد ، به طوری که حتی زنهائی مثل دارودسته مادرهم ساکت می شدند ، می گفتندیکی دوبارموقع خطبه خواندن اودیده اندکه آسمان نوربارون شده ، نوربارون شدن آسمون وقتی اتفاق می افتدکه امامی به دیدن امام دیگرمی رود ، شیخ محمد روضه اش را ازبه اسیری رفتن اسرای کربلا شروع کرد وهمه وقایعی که درطول این سفراتفاق افتاده بودو من همه را درشبیه فرنگی هم شنیده بودم یک به یک تعریف کرد،تارسید به مجلس یزید ومذاکره امام زین العابدین با یزیدوبه منبررفتن امام وخطبه مشهورش که یزیدویزیدیان را رسواکرد ،اوج مصیبت آن وقتی بود که شیخ محمدبه هیجان آمدوعمامه ازسربر داشت وبلندشدوروی پله پائینی منبر ایستاد وازقول امام خواند:آی مردم منم فرزند آل بتول، منم فرزند… دراین لحظه مجلس یک پارچه به شور آمد، چراغها را خاموش کردندوغوغائی برپا شد،کوچک وبزرگ باصدای بلندگریه می کردند ،تنم به لرزه افتاده بودوازهیجان می لرزیدم ،تااینکه شیخ به اینجا ی مطلب رسید که وقتی یزیددید، خطبه امام نزدیک است اورا رسواکند ،به مؤذن گفت اذان بگوید ، دراین لحظه حسین ذاکرکه صدای خوشی داشت، بانگ اذان را بلندکرد، من هم باهمه بچگی دیگرطاقت نیاوردم ،بادیگرون هم صداشدم وتادلم خواس گریه کردم ،یه وقت دیدم که حسین ذاکربلندشد وگفت السلام وعلیک یااباعبدالله السلام علیک یابن رسول الله ، السلام علیکم ورحمت الله وبرکاته .. روضه وارخت

پایان

/ 1 نظر / 105 بازدید
یزدی

بسیار زیبا بود. خدا شما را حفظ کند.