چن چین

 

21- چن چین

چادرسیاهی به سرانداخته ودستمالی مثل عمامه به دورسربسته بود ، صورت وسرو      سینه اش را باچارقدسفیدی که تابه زانویش می رسید ، پوشانده بود ، چون بااین وضع احتیاجی به روگرفتن نداشت ، گوشه های چادررهاو دست هایش آزادبود ، یک زنجیر دونه ریزاردکانی که بندچرمی قرمزرنگی داشت ، دور مچ دست پیچیده بود، دردست دیگرش یک سینی گرد لب کنگره ای قرارداشت ،که داخل آن یک چاقوگذاشته ودورتادورسینی جدا جدا مقداری برنج ، عدس ، نخود ، بادام ، حبه قند ونبات کیه کرده بود ، این هیأت زنی بود ، که من درخانه را به رویش بازکرده بودم ، ودرآستانه در بلاتکیف تماشایش می کردم ،  وقتی مرااین چنین بهت زده دید ، باصدائی که اندکی خشونت داشت ،گفت : ها چه چیه وه واموندی ؟ مادرت خونه اس ؟ باسرجواب مثبت دادم ، با قدمی استوارپیش آمد ، ومراتقریباً ازجلوی در کنارزد ، و واردخانه شد ،  میان دهلیزه که رسید ، صدازد معصومه هوو ، چون جوابی نشنید ، جلوتررفت ، روی پیشگاه یک باردیگرصدازد ، معصومه هووو ، برای این که به اوکمکی کرده باشم ،گفتم تومطبخ دره شولی مپزه ، نمشنوئه ، واونفس تازه کرد ، تا بلندترصداکند  که مادرازتوی مطبخ باصدائی کشیده گفت هوو، ولحظه ای بعدباچشمانی که ازدوداجاق اشک آلودبود ، ازراهرومطبخ پا روی پیشگاه گذاشت ، باآستین پیراهن اشک چشمانش راپاک کرد ، وگفت  ای وا خاک توسرم ، شهربانوتوئی ، دگه چن چین کی شدی ؟ ازچاقووزنجیری که همراه داری معلومه که چن چین مرده ، کیه که اقه بدحاله ؟ چن چینش کوچه کرده ان ؟

شهربانو : میرزاعباسه معصوم ، میرزاعباسه ، این آدمی که کپ وکله اش مث چغندرکناربند سرخ وتپل بود، هیکل داشت که ازدروازه تونمیمد ، حالا بیاوببین مث    "نی دوک" (neyduk) شده   ، کسی نمدونه چه مرضی بهجونش افتیده

مادر : نکنه توء لازمه ، هفتا کلیدتجه روبه قبله بدزن ، صاحباش مچزن ، بهترمشه  یاخروس یه زنکه بیوه  یاخسیس بدزن ، اوگوشت کنن بدنش بخوره ، بهترمشه !

شهربانو : نفست ازجای گرم درمیاد، معصومه ، آدم بی طالع اگرمسجدآدینه بسازه یاسقف تک آیه ، یاقبله کج آیه ، کاری نبوده که این زنگ بیچاره اش نکرده باشه تاحالا پنش تاشوءجمعه گوشه چادرش به منبرمسجددوازه موبسه ، ده باردورشوئرش گشته وازخداخواسه که به جاش اوورداره ، دخترگ آبروداره وجوونه ، اگه بیوه بشه شوئربکن نیس ، وبادتاآخرعمربیوه بمونه ، با سه تابچه قدونیم قدبسوزه وبسازه ، کوتااین بچه ها آدم بشن ؟ گوسله تاگوشه ، دل صاحابش اوشه

مادر: خدااون روزنیاره شهربانو، نفوس بدنزن ، بالله من دلم براش کاردکش مشه           ان شاالله که خداشفاش مده ، شایدم ناپرهیزی کرده، مرضش ازناپرهیزی باشه !  ازمن مشنوئی کتابش واکنین ، شایداونوگاتوجسمش رفته ان

شهربانو : اولاًشفادس خدائه ، دوماً مگم هیشکارنی که نکرده باشه ، سوماً ایناکه تومگی همش گف پای چخ زنکاهه ، بااین جادوجنبلا کسی تاحالاجون ازدس عزرائیل درنبرده  مگه هاشمگ اویار نبود ، کتابش واکردن ، گفتن بنده خدا ، شوء ونیمی بلگ واکرده   یا گله گردونده ، بسم الله نگفته ، بیل ، یاکف بیلی زده توسر بچه اونوگا ، سرتشتش نشوندن  ، ازشمس آبادمرتکه فالگیر اوئورده بودن، هاشمگ بیچاره داش جون مکند ، یه ظهرتا شویک تشت او (ow)گذاشت جلوش  گفت تواون نگاکن هروقت دیدیشون   به من بگو ،آخرش مرتکه مردنی چشش "اله بلگ"(alabalog)  شد ، گفت یه چیزایئی جلوچشم میان مرن ، مگی چه چی ان ، مث تکگای پشم ممونن دعا نویس گف اونوگاهسن ، بعدیه چیزائی خوند    قسم  آیه شون داد ،که دس ازسرهاشم بردارن   اوناهم قول دادن ، نشون به اون نشونی که هاشمگ همون شومرد ، الهی هرچه خاک اونه عمرشماباشه

مادر: حکماًعمرش به دنیا نیوده ،  من که مبینی، من باهمین به قول توجادوجنبلا پنش تا بچه بزرگ کردم  ، ماشاالله مث شاخ شمشاد

شهربانو : چرانمگی   8  ، 9 تام زیرخاک کردی ؟ یه چی ام بده برم

مادر: درم شولی مپزم ، سرکه اش کردم ، بذاریه لگ بجوشه  یه کاسه درکنم بدمت

شهربانو: خدازیادکنه ، چیزی که پره شولی ، چلوپلوئی بود  مخوردم

مادر درحالی که به طرف مطبخ برمی گشت ، گفت این چیزا ازگلوی من وتوپائین نمره  خوراک ازمابهترونه  ، ولحظه ای بعدبامشتی پرازنخودبرگشت ، نخودهاراروی کپه نخودداخل سینی ریخت ، وگفت خداشفابده ، شهربانوکه حتی درحضورمادر چارقد توری را ازصورت کنارنزد ، باهمان وقارومتانتی که آمده بود ، رفت ، یک لحظه خودراجای بچه های میرزاعباس گذاشتم ، که باچه امیدی منتظرند ، شهربانودوای درمان پدرشان رابه خانه ببرد .

واژگان

وه وامودنVA vâmondan)     )  :  بهت زده به چیزی یاکسی نگاه کردن

چن چین مرد: کسی که چن چین می شد ، باید بخشی ازلباس یا وسیله مریض راهمراه داشته باشد ، اگر مریض مردبود ، زنجیریاچاقوی اوراواگرزن بودشانه وسنجاق سریا چیزی نظیرآن را باخوبرمی داشت .

چغندرکناربند : اصولا محصولاتی که درحاشیه زمین ومجاوربندیا مرزبین دوقطعه زمین کشت می شد ، به سبب بادخوروفضای بیشتری که داشت رشدبیشتری می کرد چغندرکناربندنیزمشمول این قاعده می شد ، که چون درشت وقرمزبود ، صورت آدم هائی راکه چاق وپرخون بود ، به آن تشبیه می کردند .

نی دوک  (neyduk) : ماسوره ای ازنی که ته آن بسته بود  ودوکی درداخل آن قرارداشت ، به کمک این وسیله وچرخ مخصوص دامی نخ راتبدیل به کلاف می کردند ، درمحاوره آدم لاغرومردنی رابه "نیدوک "تشبیه می کردند

بلگ واکردن : بلگ (balg)سدخاکی کوچکی که آبیاران  درجو برای تغییر مسیرآب می سازند  

گله گردوندن : گله (gela)محل ورودآب به کرت یازمین کشاورزی است ، و"گله گردوندن" یعنی بستن یک "گله" وباز کردن "گله" دیگر

اله بلگ (alabalog) : سیاهی رفتن چشم  

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
علی فیروز ابادی

استاد با سلام و ارزوی سلامتی مجموعه قصه ها و یا کتب شما را از کجا تهیه کنیم