من جف مخوام بالله من جف مخوام

14- قصه من جف مخوام ، بالله من جف مخوام


مگه دسم به این بی بی نرلاکردارنرسه ، روزگارش سیاه مکنم ، دخترگور پریده درس یادمادرمن مده ، الهی اولندش که شوئرگیرش نیاد، اگرم اومد شوئری باشه که نه شو بتونه کاریش بفرمونه ، نه روزبتونه نونش بده ، الهی دس به جواهرمزنه خاکسر شه ، کوفتی توپوزش شه ، که کاریادمادرمن نده ، به توچه دخترا خودبه خودی تودیک میفتی که من کمچعلیم ، بالله هرجی بودسرته ( سکته) کنم ، مادرمن چقه تو کارخود وامونده که ازبی بی نر مخواد درس بگیره غلط نکنم ، همون روزبود ,که فهمید, مادرم دوباراوسن شده ، مث آدمای دونا وبینا ابروآش بالا داد، لوئش نازک کرد , وگف اگه موخی این بچگد بمونه ، یگ نفری مبریش مسجد وجاروتوسرش مزنی حالا مفهمم که منظورش ازیه نفری من بودم ، من بچه خل وبل ساده چه مدونسم چه خبره ، ما ما غروبگ به من گف بیا بریم مسجددوآزه اموچندتاشمع نذرکردم , روشن کنیم ، اقه لحنش مادرونه بود، که من خی کردم اگه نرم اوتنهائی نمتونه شمع ها روشن کنه ، درمسجدکه رسیدیم مادراول دس به حلقه زنجیری که میون چارچوب بالا آویزون بود ، گرفت وتودلش یک چیزوگائی خوند ، بعد رفتیم توشبسون ، واردکه شدیم میین دیواردس راس شبسون تاقنمای کوچکی باستون های سنگی داشت که مث محراب بود ، همه درودیوارش با دود وته مونده های شمع سیاه وچرب .چیلی شده بود، مادردو تاشمع ازتوجیفش دراوئوردوروشن کرد، وروی ستون سنگی تاقنما گذاشت ، دربی خیالی محض , چشم به رقص شعله شمع ها دوخته بودم واشک ریختنشان راتماشا مکردم ، دست بردم اشکوگاشون پاک کنم ، که ضربه محکمی به سرم خورد ، باحیرت پشت سرم رانگاه کردم ، مادربا سرعت مچ دستم راگرفت وبا جاروئی که دردست داشت ضربه دیگری به سرم زد، وگفت جفت خودمگیری ، یاهمین جاباهمین شمع ها پشت دست داغ کنم , تامدتی که درآن فاصله مادردوسه باردیگرجاروبه سرم زد، وهرباربا غیظ بیشترازمن می خواست که بگم جفت خودمی گیرم ، بهت زده نگاش مکردم و در فکر جواب نبودم ، بغض راه گلوئم بسته بود، درمیان اشک های خودوشعله لرزان شمع چشمان فاطمه را باآن پرده تاروکبودلعنتی که قاصد مرگ بوددیدم ، حتی صدای نفسش که به شماره افتاده بودشنیدم، دریک لحظه فکری مثل برق مغزم راتکون داد ، نکنه مادرفکرمکنه , من فاطموگ نموخواسم وبه همین خاطرمرده ، حکماافسرگ هم که جلوترش مرد ، تقصیر من مدونه ، چرامادرم هرچه بچه بعدمن مزادممیرن ، ازوحشت این فکراجیغ کشیدم , وگفتم بالله ماماتقصیرمن نبود،که فاطموگ مرد، من مخواسمش ، مادرگف بگو جف مخوام ،گفتم جف مخوام بالله جف مخوام ، نه یکی نه دوتا صدتاجف مخوام ، چشمان مادربرقی زد , وبنه کردهرهراشک ریختن , همین جورکه اشکگاش برصورتش پائین میمد , دسام را مثی که نازگش مکنی ول کرد، پشت به من وو سید , وباگوشه چادراشک چشاش پاک کرد، بعد آهی کشید وگفت خدایا بگوچه گناهی کردم ؟تادراین خونه ات ، تواین شوم عزیزازدل وجون توبه کنم .

15-قصه نیمله کف بیل وکوچه تنگک
میزاحسینگ بیچاره اون شونوبت تاق سلاریش بود، او(ow)توکوچه باغ اوئی بود ، مخواس بره گله بگردونه ، اوبندازه صحرای باغ آلوچه ای ، اوبندون کریک ته رودخونه پشت خونه حاجی خالق بود , ازباغ اوئی تااون کریک هیچ راهی نبود ، باد همه محله دورمزد ، اززیربازاراسدمرف میدون دروگ ومرف ته رودخونه سراوبندون ، فکرکرد ، ازته کوچه تورگ همه اش پهنای دوتاباغ تاکریک راهه ، اویارهم که محرمه وگفی نیس بره توباغ مردم ،پاشنه درباغ حاجی خان پس کشید , ورفت تو باغ ، باغ بعدیش مال حاجی عباس بود، کف بیل ازرو دیوار توباغ انداخت وخودش هم دست گذاشت لودیوارویک وری پرید ، توباغ حاج عباس که چشت روزبدنبیه ، باغ او(ow)رفته بود ، وزمین خیس بود، کف بیل که انداخته بود , اونوردیوار , توگل فرورفته وراسکی ووسیده بود، بیچاره حاج حسینگ همین جورکه یک وری ازرودیوار مپره اونور , راس می شینه سرنیمله کف بیل سرنیمله فرومره اونجاش , همین طور که سرنیمله نشسه بود میین درخت ودیوارباغ گیرافتیده وتکون نمتونس بخوره ، اقه که شورمضون بود , ونزیک سحرومردم دل بیداربودن، ازسروصداوآخ و ناله ا ش خالقگ بیدارمشه و به دادش مرسه ، اگه نه نیمله بی صاب روده اش پاره کرده بود، دگه ازاون روز مردم نذاشتن کسی جوده او(ow)بندازه توباغش , اگرم منداخ بادیه راه پا بری اویارا مذاش ، این کوچه های تنگک که مبینی , ازبعداون اتفاق ساختن .

/ 1 نظر / 24 بازدید