باغ سه چهاربیلی

10- باغ سه چهاربیلی

بعدازرفتن مهمانها مادربه من گفت وخین چای دون بردارپرچای کن ببربری بابات  توباغ سرحوض نو رفته پای شاگردا ، بابا درچندروزاخیر هرروزمی رفت به باغ تازه ای که ساخته بود ، مشغول سه چهاربیل کردنباغ بودتابرای اسفند که موقع قلمه نشوندن است آماده باشد .درباغ دوبندشاگرد ( هربندچهارنفراست) مشغول کاربودند ، ازهربند یک نفردرپائین ایستاده بودوبابیل زیرپشته را خالی  می کرد، نفراتی که دربالا بودند شانه به شانه یکدیگر ایستاده بیلهای خودرا به یکدیگر می چسباندندودسته جمعی نخست یک لایه گل رابه عمق معادل بیلشان که حدود20 سانتیمتربودبرمی داشتند، بعدباهمتوده گل راکه اززیرخالی شده بودبابیل بلندمی کردندوبه طرف دیگرمی ریختند بااین ترتیب باغ شخمی به عمق80 سانتیمتر می خوردکه عمقی مناسب برای کشت  اناربود ، وقتی من به باغ رسیدم دایره کوچکی به قطریک متراززمین باقی مانده بود ، بابا حواسش به شاگردها نبود، شنیدم که گیسکران که بزرگ بند شاگردبودآهسته به دیگران گفت ،دکون شد، دس بکشید، وقت شیرینی گرفتنه،همه دست ازکارکشیدند، ودوردایره باقی مانده ایستادند،گیسکران باباراصدازدوگفت ،ارباب ( صاحب باغ ) بیا نزیک مخوائیم معامله کنیم .باباخندان جلوترآمدوپرسیدچه معامله ای؟

گیسکران: یک دکون داریم میفروشیم ، چند می خری ؟

 بابا: کی گفته من دکون مخرم

گیسکران :این ازاون دکونائیه که بادبخری

بابا: من نمی خرم

گیسکران : نمخری خوخداحافظ.بچه ها بریم، همه شاگردها باشنیدن این جمله بیل های خودراروی شانه گذاشتند که بروند،بابا که دیدشاگردها جدامی خواهنداین یک تیکه رانکنده بگذارندوبروند.گفت حالا این دکون چندموخیدبفروشید؟

گیسکران: به یک کهره که بیاری اینجابکشی وگوشتش بین ماتقسیم کنی

بابا: حالا نمشه ارزون ترحساب کنی

گیسکران :حقش بودکه مگفتیم یکی گوسله بادبکشی

بابا:په یکی بفرس خونه مابه بچه ها بگه کهره چپیشگ  پارسالی درکنن بدنش بیاره ،حداورا به حسین قصاب هم بگه بیادبکشه ، گیسکران به یکی ازشاگردها که ازهمه جوان تروقبراق تربود گفت : انگوری کارتوئه، انگوری ازصف زمین کن ها بیرون آمد، بیلش را درزمین فروکردوچادرشب صحرا بری خودرابرداشت.روی دوش انداخت.گیوه شیرازیش رابه پا کردوپاشنه های آن راورکشیدومثل اینکه ازپشیمان شدن بابا بترسددریک چشم به هم زدنی درازای باغ راطی کردوازدربیرون رفت.

گیسکران :روبه پچل پرسنده گفت تومخونی یامن ؟ پچل گفت تو ، گیسکران گفت : پش ( poš) ( = پشت ) پچل درجواب گفت لعنت بر اونی که حسین کش (کشت )

گیسکران: مونده نشی

پچل : درمونده نشی

گیسکران : بروکه بردی

پچل : نام خوب محمد .صلوات بر محمد

گیسکران : یک وپون ( pun)

پچل : درکنج جهون (جهان)

گیسکران :جهون به کام محمد

پچل :دگه به شون ( شأن) علی

گیسکران: یاعلی شاه نجف

پچل : خدانصیب کنه خیابون نجف

طولی نکشید که دکون ازجا کنده شدواثری ازآن نماند،به اینجای کارکه رسیدند،همه شاگردها ، دسته جمعی بیل های خود را بلند کردند ودرحالی که به طرف دیوار می دویدند  خواندند : این باغ کندنی شد ،  برجمال محمد وآل محمدصلوات .سپس پای خود را مثل این که می خواهندازدیوار بالابروند به دیوار کوبیدند، چند قدم برگشتند وباردیگرپاهارابه دیوار کوبیدندودومرتبه خواندند: این باغ کندنی شد،برجمال محمد وآل محمد صلوات  این عمل سه بار تکرارشد،بعدسهبارهم بیل های خود را بالا وپائین بردندوگفتند یا حق وبار دیگرحرکت را ازسر گرفتندوخواندند:

موسی که زد عصارا         برفرق سنگ خارا

این باغ کندنی شد       برمحمد وآل محمد صلوات

انگوری کهره رادرچادرشب پیچیده به پشت بسته بودودوش به دوش حسین قصاب پیش می آمد، وقتی چشمم به لنگ قلمبه شده ای که دردست حسین قصاب بود ،ولبه تیزساطوری که ازآن بیرون زده بود افتاد، تنم لرزید، رویم را برگرداندم که چشمم به چشم کهره نیفتد، دردلم دیونفرت لانه کرد، باخودعهدکردم که دیگرهرگز به گیسکران که باعث وبانی قتل کهره ام شده بود،سلام نکنم.هنوزامیدواربودم که وقتی حسین قصاب دوتامنگوله گوشتی زیرگلو ی کهره ام را مبینه ومفهمه که کهره سیده ازکشتنش پشیمون بشه ،ولی وقتی کاسه پرازخون دردست بابا دیدم، فهمیدم که کارازکارگذشته است.بابا خون هارابه سردرباغ پاشیدوگفت بیابریم گرده ات بدم .قهرآلودگفتم من گرده نمخوام.

 

/ 0 نظر / 21 بازدید