نشکنه

مردم نگاری میبد به زبان مردم

قصه بچه ها میبد

بچه های میبد سلام:

من اومدم تاازمیبدبراتون صحبت کنم،موراازماست بکشم وازهمه زیروبم زندگی مردم گف بزنم ،نه که نیت بدی داشته باشم ،می خواهم،همه شئونات فرهنگشان راثبت وضبط کنم،بخش عمده این مطالب راپیش ازاین درروزنامه های محلی یزدومیبدبه چاپ رسانده ام ،اینک بااضافات وتجدیدنظرکلی درقالبی تازه،بازنگری می کنم،مطالب به هیچ وجه تخیلی نیست،بلکه توصیفی است،همه حاصل تحقیقات میدانی،باروش مشاهده ،مصاحبه همراه با مشارکت است ،اگرازروضه خوانی می گویم حتی خودمنبررفته ام،اگرازبازی هامی گویم،خودبازی کرده ام،حتی اگرازمیرابی،وزیلوبافی حرف می زنم همه راتجربه کرده ام.بنابراین، این تحقیق اگردراینجاباروش علمی ارائه نمی شود،صرفامحض تفنن است،برای کسانی که حوصله خواندن مطالب جدی ندارندوگرنه درعمل سعی کرده ام ضوابط علمی رارعایت کنم کلیه مطالب رادرقطعات کوچک روائی وداستان گونه می نویسم،دلیل انتخاب این قالب برای این بوده که همه ظرایف فرهنگ مردم رادرجای خودوبه همان گونه که به کارمی برندمنعکس کنم.امیدوارم اگرهم نمی پسندیدبرایتان قابل تحمل باشد.

تاریخ ارسال 7/11/84 ی1

1-نشکنه

اسم من رضااست ، بچه که بودم مرا رضا کلکلی صدامی کردند، مردم محله ما عادت دارند، روی هرکسی به مناسبتی اسمی بگذارند ،مثلا چون یک باربامادرم به چخ ریسون رفته بودم وبرای او"کل کلگ" کرده بودم، این اسم را به من داده بودند، کلکلگ شمانمدونید چه چیه ،اون روز زنکا همه اشون چخ مرشتند،وقتی مخواسن سربچه هایک جوری شیره بمالن که مزاحم کاروبارشون نباشن ،به اونا مگفتن بیا “کاکلک“ من بکن آخرکارشاگردونیت مدم ،بچه را جلوی خودمی نشاندندوبهش مگفتن دسات بیارجلووانگشتات بازکن ،بعدلای هرانگشت بچه یک فتیله پنبه می گذاشتند،بعدهمانطورکه دست بچه میون هواوزمین آلنگون بود ،یک یک پنبه هارا برمی داشتندومرشتند،(اینجورابزرگ شدیم ما)،هیچی بالاخره به مادرم هم می گفتندمعصومه صلواتی ، چون یک شب درخواب سیدی به اوگفته بودبایدبه اندازه خشت های مسجد12امام صلوات بفرستد، مادربیچاره من که نمی دانست مسجد12امام چندتاخشت دارد،کارش شده بودصلوات فرستادن ، عادت داشت هرکلمه حرفی که می زد،یک صلوات هم می فرستاد .کمترکسی به این اسمهاحساسیت نشان می داد، اگراتفاق می افتادویک نفرپیدامی شدوازاسمی که برایش انتخاب کرده بودند، بدش می آمد، بچه ها دیوونه اش می کردند ، دیگرمحال بودازدست آنهازندگی آسوده ای داشته باشد، واگرخیلی نازک نارنجی بودهمان بلائی برسرش می آمد که برسرحاجی علی نشکنه آمد، حاجی علی شغل “دونه بری“ داشت ، “دونه بری“هم لابدشمابچه های امروزیاددون نیست ،اولا دونه که میدونید همون پنبه دونه است ،اون روزا که من قدشمابودم ، هنوزکارخونه پنبه بری درکارنبود،حلاجها خودشون به وسیله چرخی به اسم “چخ دونه بری“،پنبه دونه راازپنبه جدامی کردند،این چرخ دوتاصفحه چوبی داشت که پهنای هریکی حدودا20 سانتیمتربود،این دوصفحه به طورعمودی وبه موازی هم بافاصله 40 سانتیمترروی یک پایه نصب شده بود،درست دروسط این صفحه ها شکافی وجودداشت ،اونوخ جونم براتون بگه،مونده نشدید که ،آخه چیزیادگرفتن خرج داره ،داشتم می گفتم ،این چرخ دوتانورت داشت که بین این دوتاصفحه روی همدیگه تعبیه شده بودند(ادبی گف زدم)یعنی دوسرنورت هاکه باریکتربود،درشکاف های صفحه جاسازی شده بود،یک غلطک آهنی هم داشت که بین این دوتانورت یاغلطک چوبی محکم شده بود،یک سراین غلطک آهنی درطرف راست ازشکاف صفحه بیرون آمده بودکه به دستگیره چرخ متصل می شد،وسردیگرش ازسمت چپ بیرون آمده به یک لنگر8ضلعی متصل بود،پاده چرخ هم که یک تنه دونیم شده درخت بود،یک زائده ای شبیه همان صفحه های عمودی داشت که “دونه بر“روی آن می نشست ،البته این زائده روی زمین قرارمی گرفت وصرفابرای استقرارچرخ وپیش گیری از تکان خوردن وجابه جا شدن چرخ به آن اضافه شده بود،“دونه بر“وقتی روبه روی چرخ می نشست ،بادست راست دستگیره را می گرفت وبادست چپ “وش“ را لای غلطک ها قرارمی داد،ودستگیره رامی چرخاند، غلطک ها تقریبا به هم چسبیده بودند،بااین عمل پنبه ازوش جداشده به طرف دیگرچرخ و“دونه ها“درجلوروی پای “دونه بر“می ریخت ،این حاجی علی آقائی که گفتم کارش این بود، تااینکه یک روزوقتی تودکونش مشغول به کار بود یک پدرآمرزیده مردم آزاری ازراه رسید وباشوخی به اوگفت: “حاجی نشکنه “، حاجی ازاین حرف بدبرداشت کرد،ودرجواب او بدوبیراه گفت ، همین شدکه این اسم روی حاجی موند،ازفردای آن روزاسم حاجی شد “نشکنه “، وخیلی زودهمه بچه های محله ازاین رازباخبرشدند،دگه همه مدونسن ، که حاجی از“نشکنه“ بدش میاد، هرجا که اورا می دیدند ، دسته جمعی دم می گرفتند "نشکنه هو هو" نشکنه هو هو" ،بایک مشت بچه چه می شد کرد، وقتی دنبالشون می کرد هریک ازیک راهی فرارمی کردند وهمین که پشت به آنها می کرد، بازحلقه ازهم گسسته اشان جمع می شد وآواز دسته جمعی “نشکنه هوهو“ اوج می گرفت ، حاجی وقتی دید حریف بچه ها نمشه، سعی کردراهشو ازاوناسواکند،همین کارراهم کرد،دگه دراجتماعات حاضر نمی شد، ازخانه کمتربیرون می آمد ،برای رفتن سر کارراه خودرا ازکوچه پس کوچه های ده انتخاب می کرد، ولی مگرمی شد درکوچه ای بچه نباشد ، اینم قدیما که هرکسی یک دوره تسبیح بچه داشت ،حاجی عاقبت ازترس بچه ها خانه نشین شد، این قدی که کارش طوری بود که می تونس توخونه هم انجام بده، چخ دونه بریش به خونه برد وهمونجا مشغول به کارشد، ولی حاجی باغ وبند وکرت وکوزه هم داشت، نمی تونس که اونا را ول کنه ، چی بگم برادون ،بالاخره روزی نبودکه حاجی ازدس بچه ها حرص نخوره ،این آخراکارش به جائی رسیده بود که حتی زنش اگر کاسه یا کوزه ای مشکس جرأت نمکرد،به حاجی بگه کاسه شکس ، باس می گفت کاسه " کل" شد ، آخرش هم ازبس حرص خورد یک شوکه رفته بودصحرا “اویاری “همین جورکه به بیلش تکیه داده بود دق مرگ شد . خداش بیامرزه.

/ 0 نظر / 25 بازدید