چخ ریسون)

3-چخ ریسون

شب بعدبه عشق چخ ریسون زودترخوابیدم که به موقع بیدارشوم، درباره چخ ریسون خیلی شنیده بودم ،امااولین باربودکه می خواستم بروم ، همین قدرمی دانستم جائی است که زنها جمع می شوندوریسندگی می کنند وازهردری حرف می زنند ، مرد م جاهای شلوغ وپرسروصدارا به چخ ریسون تشبیه می کردند ، درذهنم جائی را تصورمی کردم که عده زیادی زن ودخترجمع شده اندوازسروکول هم بالامی روند

هواهنوزکاملاتاریک بودکه با صدای درزدن فاطی زاغ ازخواب بیدارشدم ، فاطی باهرحلقه ای که به درمی کوبیدمی گفت معصومه هو، معصومه هو وهوراتاآنجا که نفس داشت می کشید ، اواخرشهریورماه بود،ماهنوزپشت بام می خوابیدیم ،مادرم باهمان هوی اول بیدارشده بود اماچون نمی خواست من ازخواب بیدارشم ،جواب اونمی داد،ولی آهسته داشت به اوبدوبیراه می گفت: ببین چه کولی بازی راه انداخته همه محله را بیدارکرد، زنکه خرنمگه مرد م خوئند ، آخروقتی دید، فاطی دست بردارنیست با اکراه یک هودرجواب اوگفت بلکه ساکت شود ،فهمیدم که مادرمخوادپنومگ من بره، منم تصمیم گرفتم غافلگیرش کنم، من سرراهش خوابیده بودم واوبایدبرای رفتن یک جوری ازروی من عبورمی کرد ،می دونسم حالا چه اتفاقی میفته ،چون بارها ازخودش شنیده بودم که اگرخواسی پاازسرکسی که خوابیده اونوربذاری، بایدبسم الله بگی واسمش بیاری که ورنیفته ، همین که مادرپاازسرمن ورداشت وبسم الله گفت واسم مرا آورد، بدجنسی کردم ومثل کسی که ازخواب می پرد،ازجام بلندشدم وگفتم درم میام، مادرگفت کجا دری میای ؟من که صدا ت نزدم ، هیچی نگفتم وبه دنبالش راه افتیدم ، ازپشت بام پائین آمدیم ومادرچراغ دستی روشن کرد ، ازتوی صفه چخ وپنبه برداشت ، وازخانه بیرون آمدیم ، دم درخانه فاطی زاغ وقتی مرادیدبه مادرگفت این مرتکه گنده دگه چرابا خودت میاری ؟ مادرگفت : توخونه تنها بود،شوئرم رفته اویاری (آبیاری)افسرگ هم خونه صولتگه ، فاطی زاغ گفت بریم ربابه هم صداکنیم ، مادرگفت بریم ،کلثوم درخانه مشهوربه ابوالحسنی زندگی می کرد ، من این خانه را که سرراه باغمان بود،چندباردیده بودم ، تنهاخانه دوطبقه خشت وگلی توده مابود که طنبی دوصفه داشت واگراشتباه نکنم حتی صفه نسرآن دوروبود،یعنی یک دهانه رو به شمال ازطرف داخل طنبی ویک دهانه رو به جنوب درخارج طنبی داشت که روبه آفتاب وپناروبود، روهم رفته 7،8 ،10تااتاق داشت ،که به همین تعدادخانواردوتاچهاریاپنج نفری درآن زندگی می کردند ، که مرداشون همه ،برادریا پسرعموپسرعمه یابالاخره خویش وقوم بودند ، بابام می گفت یه وختی تواین خونه 13خونوارزندگی مکردند ، هرخونواری یک اتاق داشت، عروس ومادرشوهرها کنارهم زندگی مکردن وهیشکی صداشون نمشنف ، اون موقه ها رسم بود،که هرپی یری وقتی پسرش دومات می کرد،عاروسش میاوردکناردس خودش منشوند ،یک اتاق بهش می داد، مگف همین جا زندگی کن، اگراتاق هم نداشت یک تکه از طویله ای حصی سوامکردویه اتاق براش مساخت ،مثل حالا نبودکه اگرپسرخونه سوا نداشته باشد کسی زنش نده .

کلثوم بیوه زن سالخورده ای ازهمان نسل بود اوهنوزدراتاق کاهگلی این خانه که روزگاری حجله اش بوده زندگی می کرد،کلثوم قیافه وشخصیتی داشت که به دل می نشست ، عینک ته استکانی بزرگی به چشم می زد که بانخی به دورسرمی بست ، یک چارقدبه سرمی انداخت که اززیرگلوبا سنجاق قفلی می بست وچارقددیگری به پیشانی بسته درپشت سرگره می زدبه طوری که صورت گردوسفیدش درقاب سیاهی قرارمی گرفت ، وقتی وارداتاق کلثوم شدیم ازجمعیت پربود کلثوم به ما خوش آمدگفت ودرکنارخودجائی برای ماباز کرد ، بعدازاحوال پرسی های معمول ربابه گنده درحالی که نلته (nalta) پنبه را مسه (mossa) می کرد، ازکلثوم پرسید تازه چه خبر،کلثوم گفت تازه سلامتی ، بعدآهی کشید وگفت ازدیروزتاحالاتوفکرخدابیامرزحاجی عباس هسم دیدی چه راحت مرد ؟تازه وقت راحتیش بود ، هنوماه برادرش نشده بود که اوهم مرد مگن شوء پیش ازمرگش خودیده برادرش حاج حسن دسش گرفته وگفته بیا بریم إ

مادرصلواتی فرستادوگفت یک خروس کشته ان میین دوتابرادر خاک کرده ان که سومیشون دربره

فاطی زاغ گفت، بیچاره بچه هاش حالاکی اوناراسرپرستی کنه ؟ مادرشون که خل وبلگه

کلثوم : خداارحم الراحمینه ، بچه هابزرگ مشن ، گناه دل اون بدبخت که حالا توخاک سیاه منزلشه ، دیشوسیدخاتون خوئش دیده که تویه باغ بزرگی داشته اَوْیاری مکرده

بی بی نر: یعنی تواون دنیا هم آدم باد همی روزحمت بکشه؟

فاطی زاغ: نه بابا ، خوش به حالش معلوم مشه جاش خوبه ، خدابیامرز چه میراب خوبی بود، هیش بارنشد که اومیراب باشه واَوْروده بکشه ، روزروزش اَوْسرکرت مرسوند ، اگه اَوْهم نداشتی، نمذاش محصولت خشک بشه، یک باراَوْنداشتم ، رفتم پیشش گفتم حاجی یک طشت اَوْمخوام بری باغچگ خونه ، خدابیامرزبه تاغ سلار گفت : فاطی هرچه اَوْمخوادبدش خداش بیامرزه پا توکوش بزرگون مکرد وبلگشون هم درمکرد ،اما ضعیف کش نبود،بسم الله الرحمن الرحیم ،الحمدلله رب العالمین فاطی حمدوسوره راخواندوفوتی به طرف قبله کردکه ثوابش به حاجی برسد بقیه هم به تقلیدازاوفاتحه خواندند ،بی بی نر دخترناآرام وپرتحرک که نقل مجلس شده بودجوغم انگیز محفل را برنمی تابید ازته اتاق خطاب به ربابه گنده گفت راسی ربابه امسال مرغ نشوندی ؟

ربابه : هان بله

بی بی نر: چن تاتخم زیرش گذاشتی

ربابه : 21

بی بی نر:درهم اومدن ؟

ربابه : امروصبائی درمیان ، فکرکنم همش هم خروس بشه اونم خروس پرپا

بی بی نر: چرافکرمکنی همه اش خروس بشه

ربابه : روزی که منشوندم سرپسرم یک جل بسم وبه مچ پاش هم کهنه پیچیدم وگفتم مرغ بخوابونه روی تخم ها

بی بی نر حالا اقه خروس مخواسی چکار؟

ربابه : نمخوام که نگردارم،کم زن اوسن داریم ،یکی بادباشه که فکری بری اوگوشت خروس اونابکنه.

بی بی نر :اون که بچه پس انداخته، فکرخروسش هم کرده.

مادر: ماکه امسال مرغ ننشوندیم ، زبون بسه کت هم شد ،زیراوئش کردم وازبالی پشت بون انداختمش پائین که کتی ازسرش درره !

بی بی نر: اق إ چرا؟

مادر: پارسال مرغ نشوندم یکیش درنومد،دماغم سوخت ،گفتم امسال ننشونم

ربابه : حکما تخم مرغ خروس دارنبوده

/ 0 نظر / 39 بازدید